قسمت 25-30

قسمت 25

قدم میزنم تا دردم آرامتر شود. اشکان بر می گردد و آرام به سمت کوه ابوقبیس راه می افتیم. با قدم های متوالی درد لحظه به لحظه کمتر می شود و من از شر این عذاب وحشتناک راحت می شوم.

نزدیک صفا و مروه در حال ساخت و ساز هستند. در طول صفا و مروه دارند راهرویی دیگر می سازند. کار ساخت و سازشان چشممان را می گیرد. در 24 ساعت شبانه روز مشغولند و فقط موقع نماز ساکت هستند و نیمه شب ها نیز آرام تر کار می کنند. تمام سازه ها هم بتنی است و با بهترین ماشین آلات!

بالای کوه ابوقبیس قصری ساخته اند که می گویند از آن ملک عبدالله و خاندانش است. اینها هر جا دستشان رسیده پول هایشان را دور ریخته اند. آن از هتل روبروی مسجد که از هر کجای شهر هم نگاهش کنی پیداست و این هم از قصر روی کوه. آن قصر مدینه اش هم با آن زمین های وسیعش هم که به جای خود.

مسیر را به درستی بلد نیستیم و فقط جلو می رویم. قصد داریم خریدی بکنیم. چرخیدن در بین مردم اینجا هم گاهی آزار دهنده است؛ چه برسد به بازار رفتن.

یک ساعتی در میان شلوغی بیش از حد یک مکان نه چندان دلچسب، چیزی جز خستگی و بی حوصلگی برایم به ارمغان نمی آورد و بازگشت شادمانه ترین خبر برایم است.

به هتل بر می گردیم. لابی شلوغ است. کلی از ساک های بچه ها گذاشته شده. انگار فردا گروهی از اینجا خداحافظی می کنند و گروهی دیگر سلام. دلم می گیرد و باز ترس برگشتن به سراغم می آید. تلخی وحشتناکی وجودم را فرا می گیرد از تصور رفتن خودم. دلم می خواهد همین جا بمانم و هیچ جا نروم. رستوران شلوغ است. عده ای از مسجد تنعیم آمده اند و احرام پوشیده اند و می خواهند بعد از شام برای عمره مجدد بروند. عده ای هم دارند برنامه غار حرا را می چینند که چگونه نیمه شب بروند و صبح برگردند. نمی فهمم شام چه می خورم. بیشتر از همه این تصویرهای اطرافم، تصویر رفتنم آزارم می دهد. یعنی پنجشنبه شب من هم باید مثل اونها ساک هایم را اینجا بگذارم و جمعه بروم؟ یعنی باید بروم و به انتظار بازگشتی بنشینم که شاید هرگز نباشد؟ لعنت به این گذشت زمان. لعنت به این زمان.

به اتاق می روم و باز باید چشم و گوشم را با زبانم و از همه مهمتر دستانم را ببندم تا باز… خسته ام خدایا از این دقایقی که دوستشان ندارم. چرا اینجا. در کنار خانه ات و در این شهر؟

خوابم نمی برد و دائم جابجا می شوم. فکر برگشتن بدجوری عذابم می دهد. فکر ترک اینجا. رسیدن به شهر و باز همان اتفاقاتی که همیشه آزارت می دهد. همان نامردمی ها و همان دنیاگرایی ها و هزار وصله ناجور دیگر…

نیمه شب شده و هنوز بیدارم. به سرم میزند بروم مسجد و برگردم. اما نه. اگر رفتم ماندگار می شوم و ممکن است توان ماندن تا نماز صبح را نداشته باشم. کتاب دعا را باز می کنم و می خوانم تا شاید از خستگی خوابم ببرد. یک ساعت می گذرد و باز بی خوابم. امشب انگار باید تا صبح بیدار باشم. می دانم اگر اینطور باشد؛ فردا صبح از شدت خستگی و خواب هیچی نخواهم فهمید.

اشکان صدایم می زند. یه سختی بیدار می شوم و ساعت را نگاه می کنم. فقط 2 ساعت. خدا بداد امروزم برسد.

نمی شود گفت شب های مسجد تکراری است. هر شب اینجا برای خودش حال و هوایی دارد و هر بار هم حسی داری تو. هر شب برایت تازگی هایی است که تو را خسته نمی کند. نشستن و دیدن کعبه. نماز خواندن در میان این حجم مشکی پوش پر از ستاره و میان این سفیدی مطلق و روبروی یک مکعب چادر مشکی پوش، لذتی دارد که باید از نزدیک چشیدش. طعم هر باره کلام های اینجا با بار قبل متفاوت است و از همه اینها بالاتر، چرخیدن بدور این مکعب است. وقتی سرت پایین است و زیر لب دعا می خوانی برای دیگرانی که نیستند و برای آنها که هستند و دورند و برای خودت که آرزو داری اینجا باشی و بدانی که واقعیت چیست و سراسر لذت شوی. آرامشی در این قدم های آرام است که تو را مشتاق تر به ادامه می کند. مشتاق به جلو رفتن. جلو رفتنی که در اصل داری میچرخی.

جای همیشگی نشسته ام و مثل همیشه نماز می خوانم. نزدیک اذان است که پیرمردی به کنارمان می آید و شروع به نماز خواندن می کند. خسته ام از بی خوابی و می نشینم و کمی با اشکان حرف می زنم. دقایقی نگذشته که پیرمرد تذکراتی می دهد. حرف هایش درست است اما نمی داند خسته ام و از چند ساعت پیش اینجا بوده ام. این روزها از این نصیحت ها زیاد شنیده ام.

شلوغ می شود اطرافمان. بلند می شویم تا به پشت چهارپنجره برویم. نیم نگاهی از دور می اندازیم و می بینیم جایی نمانده. خب انگار اینبار باید نماز جماعت مستحبی بخوانیم و نماز صبحمان قبول نیست. توی صف جلویی روحانی نشسته. میروم کنارش و ازش سوال می کنم که جریان این امام جماعت چیست؟ الان کجا می ایستد؟

میگوید صبح ها و غروب نزدیک مقام ابراهیم و ظهرها پشت چهارپنجره. الان شما صف دوم به بعد باشی نمازتان مشکلی ندارد.

تازه می فهمم که جریان چی بوده و ما چقدر اصرار داشتیم همیشه پشت چهارپنجره باشیم. حالا میفهمم که فقط ظهر باید آنجا باشیم و صبح و غروب در صف های بعد بودن اشکالی ندارد.

نماز صبح که تمام می شود؛ سریع تر از همیشه به هتل بر می گردیم تا از برنامه امروز جا نمانیم. به شدت خسته ام و خوابم می آید. فرصت استراحت نیست و باید حرکت کرد.

شاید اگر عرفات نبود؛ هرگز نمی رفتم.

می خواهم بدانم عرفات…این بیابان خشک که می گویند سراسر امید است چگونه است و چه حسی دارد.

قسمت 26

اتوبوس حرکت می کند و خواب به سراغم می آید. به زحمت چشمانم را باز نگه می دارم. می دانستم بی خوابی شب پیش چنین بلایی را بر سرم می آورد. اما چه کنم که دست خودم نبود.

همه بچه ها هستند. خیلی ها راحت تا صبح خوابیده اند و همین چند دقیقه پیش بیدار شده اند و حتی صبحانه اشان را هم از رستوران گرفته اند و در اتوبوس دارند میخورند. یکی هم از همین حالا گرفته و خوابیده. هر کسی به کاری مشغول است و من هم برای نخوابیدن دارم مبارزه می کنم!

تنهام. اشکان و امین و حسین در اتوبوس دیگرند و هر دو سید (هم اتاقی قدیمی و جدید) در اتوبوس هستند اما من به دور از هر دو نشسته ام. می خواهم تنها باشم؛ تا عرفات و بعد عرفات.

اتوبوس خیابان ها را رد می کند و به خارج از شهر می رود. گوشه ای می ایستد و همه به خیال پنچر شدن پیاده می شوند. اتوبوس های دیگر هم می ایستند. خبری از پنچری نیست. میان یک بیابان ایستاده ایم و روحانی دعوت به جمع شدن می کند. نکند اینجا عرفات باشد؟ بیابان است دیگر. حتما خودش است.

اطراف را نگاه می کنم که صدای روحانی می آید که می گوید ما به سمت جنوب مکه حرکت کرده ایم و در مسیر رسیدن به عرفات و مشعر از کنار کوه ثور می گذریم. کوهی که در سمت راست من است همان است و غار ثور درون آن است و پیامبر اسلام (ص) هنگام خروج مخفیانه از مکه، با ابوبکر در این غار مخفی شده اند.

همه بر می گردند و نگاه تیزشان را به جستجوی غار، بر روی کوه معطوف می کنند و اما چیزی نمی یابند. روحانی دارد جریان ملحق شدن ابوبکر را می گوید که به طور اتفاقی در مسیر به پیامبر ملحق شده است و پیامبر از ترس آشکار شدن هجرتشان، ناچار به همراه کردن ابوبکر در سفرشان می شوند.

نمی دانم حقیقت چیست. حقیقت سالیان سال پیش بوده است و حتی این نظریه هم برای من سوال برانگیز است. در ذهنم سوالات متعددی است که جوابی برای آن ندارم و از جمله دانستن آنچه که مردم عادی نمی دانستند و پیامبر می دانست و حالا ابوبکر در میانه راه و بی خبری پیامبر از بودن ابوبکر و…. نمی دانم.

سوار اتوبوس ها می شویم و خیابان های تمیز و صاف اطراف مکه را طی می کنیم. هیچ چیزی جز خاک و سنگ و جاده و ماشین های درون آن نیست. حتما اینجا عرفات است. حتما. مگر نمی گفتند بی آب و علف است. پس حتما از همین جا شروع می شود.

زمان تقریبا طولانی می گذرد و تصوراتم همه رنگ باطل می گیرند و من هنوز عرفات را ندیده ام. حتما جایی دیگر داریم می رویم و عرفات دورتر از اینجاست. بیابان امید بندگان دیدن دارد. بیابانی که نا امیدی در آن بزرگترین گناه است.

غرق افکار خودم هستم که اتوبوس می ایستد و فرمان پیاده شدن را صادر می کنند. اینجا هم مثل همه جای دیگر. خشک و بیابانی است اما ساختمان های متعدد و درختانی تقریبا متعدد دارد. تقریبا تمیز است و به تفرجگاه های بیرون شهر های ایران خودمان می خورد. همه چیز هست. حتی شتر گل زده برای سوار شدن و عکس گرفتن. اصلا کوه سنگی هم هست. مثل همدان خودمان. فقط اینجا یک نماد سفید رنگ هم برایش زده اند. جالب تر از همه بودن دست فروشان است که اینجا هم نشسته اند.

همه چیز تفریحی است و من هم مثل خیلی های دیگه فقط دارم هر از گاهی عکس می گیرم و می خندم و از گرمی هوا و شدت آفتاب می نالم.

انگار دهانم را گِل می گیرند وقتی روحانی می گوید اینجا جبل الرحمة و حضرت آدم و حوا اینجا همدیگر را یافتند.

دلم نمی خواهد دیگر حرف بزند. اصلا دلم نمی خواهد که بگوید اینجا همان عرفات است.

زهر می شود درونم وقتی ادامه می دهد که اینجا همان صحرای عرفات است که …

اینجا؟

این محل تفریحی و مسخره به ظاهر همان عرفاتی است که رحمت برش نازل می شود؟ اینجا همان جایی است که در روز عرفه اما زمان در آن حضور دارد؟

ساکت شده ام خیره در اطرافم و کارهای خودم مانده ام. مثلا قرار بود من عرفات را درک کنم! حالا که اینجام چه دارم برای فهمیدن؟ میان اینهمه رنگ های دنیایی مردم؟ حالا باید چکار کنم؟ دعا بخوانم یا طلب بخشش کنم؟ آخر اینجا کجاست که من آمده ام؟

بچه ها حرکت کنند. کسی جا نماند.

ندای حرکت می دهند و من مثل جنازه های متحرک و مثل یک بچه 5 ساله حرف گوش کن سر جای خودم در اتوبوس می نشینم!

عرفات من شد دیدن مشتی درخت و خندیدن به شتر گل زده و کیف کردن از یک منطقه به ظاهر فکر ناقص خودم، توریستی!

من قرار بود اینجا در فریاد هل من ناصر ینصرنی اش بگویم لبیک!

پس کو لبیکم؟

کجا بود نیمه رها شدن حج؟

عرفات همین بود؟

هنوز افکارم تمام نشده است که باز می گویند پیاده شوید.

مسجد مشعر!

جایی که غروب امام زمان در آن است و نماز خواهد خواند!

روحانی اعمال حج تمتع را به ترتیب توضیح می دهد و من ساکت در گوشه ای ایستاده ام. بعضی ها دارند کفن می خرند و بعضی هم اصلا از اتوبوس پیاده نشده اند.

می گوید همین مسیر چند دقیقه ای را که الان آمدیم؛ در حج تمتع با اتوبوس تا یک ساعت و پیاده تا نیم ساعت طول می کشد. بعد از اینجا استراحت گاه مشعر است که سراسر چادر سفید است و هر کشور برای خودش بخشی دارد. رمی جمرات هم بعد از مشعر است که بدلیل تعمیرات نمی رویم و…

توضیحات چه فایده ای دارد وقتی هیچ کدامش را درک نمی کنی و نمی فهمی که هر کدامش یعنی چه؟ وقتی نفهمیده ای عرفات چه بوده؛ می خواهی مشعر و رمی جمرات را بفهمی؟

میرویم و از کنار دشت وسیعی از چادرهای سفید عبور می کنیم و بی تفاوت تر از همیشه نگاه می کنم و به فکرهای خودم فرو می روم.

اتوبوس برای خودش مسیر طولانی را طی می کند و می رود. کم کم وارد شهر می شود و در محلی می ایستد و باز فرمان پیاده شد را صادر می کنند. خسته شدیم از بس پیاده شدیم و سوار شدیم. صد رحمت به مدینه که حداقل نمازی می خواندیم و هر جایی اعمالی برای خودش داشت. اینجا چه؟ کارمان شده پیاده و سواره شدن به اتوبوس.

در سایه کم دیوارهای اطراف می ایستیم و باز گوش می دهیم.

این کوه پشت سر شما کوه نور است!

چند نفر دیگر هم مثل من، انگار اتفاق مهمی پشت سرشان افتاده برمیگردند.

غار حرا در بالای این کوه است و…

امیدهایم برای دیدن غار بر می گردد و خوب به کوه نگاه می کنم. نوار سفید رنگی از آدمها در کوه است که خوب اگر نگاه کنی هم به بالا می رود و هم به پایین. آفتاب به شدت بر کوه می تابد و این مردم به عشقی که درونشان است دارند از کوه بالا می روند.

روحانی توضیح می دهد و خیلی ها حرف هایش را گوش نمی دهند. اکثرا دارند برنامه آمدن به غار را می چینند و من هم در سکوتم برنامه آمدن را تنظیم می کنم. باید نیمه شب بیایم که اذان در کنار غار باشم و طلوع آفتاب در پایین کوه.

ساعت 9:30 شده است که به هتل می رسیم. حالا می فهمم چرا برنامه را زود تمام کرده اند. کاروان دیگر بعد از ما با همین اتوبوس ها راهی می شود. می گویند اتوبوس نیست و باید با این وضعیت ساخت.

خستگی از همه وجودم می بارد. لذتی نداشته ام که بگویم خسته نیستم و سرحال هستم. تمام امیدم به عرفات بود که آن هم رفت…

قسمت 27

ببخش که نبودم.

نبودنم از همه روزها بیشتر شد و شاید باز هم بیشتر شود.

چه می دانستم بی پروایی و ندانسته های من تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که بعد از آن پشیمان بمانم. چه می دانستم خنده های من به عرفات است.

ببخش که از دیروز برایت کامل ننوشتم و امروز هم به نیمه آمده ام در کنارت که شاید اندک مطلبی برایت ثبت کنم. شاید تو تنها محرم دنیایی من باشی که همه حرف ها را بر رویت می نویسم و هیچ صدایت هم بیرون نمی آید.

می دانستی از روزی که آمده ام اینجا حتی زیارت روزانه ام هم فراموش کرده ام؟

می دانستی اینجا کارم شده فقط هتل، مسجد، هتل، مسجد …؟

بد شده ام. بد.

دیروز هم مثل همه روزها جلسه بود. جلسه ای که دو خبر و یک گلایه داشت.

گلایه اش جالب بوده رفیق. انگار شب قبل که من راحت برای خودم در مسجد سیر می کرده ام؛ یکی صدای این آژیر را در آورده. البته روزهای پیش هم کارش همین بوده و دیشب نامردی اش را به اوج رسانده تا آنجا که پای پلیس هم به میان آمده و…

کاش می دانست که شوخی هایش چه پیامدهایی داشته که چهره مدیر کاروان سراسر ترس و نگرانی بود در جلسه دیروز. کاش می دانست شوخی هم حدی دارد.

خبر بدشان این بود که ما شما را به غار حرا نمی بریم. مسئولیت اتفاقات احتمالی را نمی توانیم بپذیریم و شما خودتان پول ناچیزی بپردازید و بروید و بیایید.

خب انگار قسمت ما این است که غار حرا نرویم. نمی دانم چرا این حس لعنتی خراب شدن تمام لذت ها دوباره به سراغم آمد. نمی دانم چرا دوباره تصمیم گرفتم که نروم. باید ببینم چه می شود و فردا می شود رفت یا نه.

خبر دیگرشان عمره مجدد بود. گفتند ما شما را تا مسجد تنعیم می بریم و محرم می کنیم و به هتل می آوریم و اعمال با خودتان. تاکیید ما این است که بهتر است انجام ندهید اما مانع نمی شویم.

خب بازم جای شکرش باقی بود که این یکی را مانع نمی شوند.

دیشب هم مسجد بودم رفیق. مثل همه شب های پیش و باز تا صبح نماز و طواف. ببخش که برایت کامل ننوشتم اما نمی دانم چرا حس می کنم نوشتن بیش از اندازه اش از لذت بی نهایتش کم می کند. دیگر حتی توان نوشتن لذت طواف در آن شب های ملکوتی را ندارم.

کاش تو زنده بودی و کنار من این حس را می چشیدی.

اگر بدانی چرخیدن دور یک مکعب و چنگ زدن به پرده ای که کلمه های الله مخفی آن بر اثر سایش دست مردم نمایان شده و زیر لب زمزمه کردن چه لذتی دارد. اگر بدانی خیره شدن در آن آسمان پر ستاره در کنار این مشکی پوش چه لذتی دارد.

نماز ظهر امروز تنها بودم و بعد از نماز نمی دانم چرا خواستم زیر آن آفتاب نماز بخوانم. شاید می خواستم مقاومت خودم را در برابر سختی ها بچشم.

سخت بود. انعکاس نور را می گویم. وگرنه آفتاب امروز مهربانتر می تابید و مشکلی برایم نبود.

ظهر هم که نگذاشتند بخوابیم. باز هم همان مجهول الهویت آژیر را فعال کرد. چند دقیقه ای دائم آژیر روشن بود تا خاموشش کردند و مدیر هتل پیغام سفید بودن وضعیت را اعلام کرد و خواست که کسی سیگار در اتاق روشن نکند!

بگذریم از همه اینها که حالا وقت رفتن به عمره مجدد است و باید آماده شوم!

حوله های احرام را بستیم و باز قصد عاشقی کردیم. برای رفتن و برگشتن عجله دارم. میخواهم زودتر برگردم تا بروم اعمال را دوباره انجام بدهم. نمی دانم چرا، اما حس می کنم که می شود لذت وصف ناشدنی دیگری را بچشم تا کمی درد عرفات از درونم بیرون بریزد.

آفتاب هنوز غروب نکرده است و بیشتر بچه ها پایین منتظرند. سه هایس برایمان می گیرند و راهی مسجد تنعیم می شویم. مسجدی که خارج از محدوده حرم است و خیلی ها برای احرام مجدد به آنجا می روند. ماشین از خیابان های شهر عبور می کند و مسافت تقریبا طولانی را طی می کند تا برسد. مسجد ساکت و آرام و تمیزی است. اما هیچ کدام از این مسجدهایی که دیده ام به اندازه مسجد شجره به یاد ماندنی و تاثیرگذار نیست. یاد آن شب بخیر. چه شبی بود…

نماز تحیت مسجد را می خوانیم و در فضای بیرونی مسجد می نشینیم تا محرم شویم و نماز بخوانیم.

نزدیک غروب که همه جمع شده اند باز به امید لبیکی دیگر زیر لب لبیک می گوییم. لبیک می گویم اما آهسته. بیشتر دوست دارم صدای جمع را بشنوم. از همان موقعی که در راه مدینه بودیم و آن نوار هر از گاهی لبیک می گفت و تمام بدنم مور مور می شد؛ بیشتر دوست دارم بشنوم تا بگویم. احساس می کنم جواب لبیک دیگران را می شنوم و شنیدنش بیشتر از گفتن لبیک خودم لذت دارد.

چند عرب رد می شوند و دستمال به جلوی بینی اشان می گیرند و اشاره می کنند که کثیف هستیم و در جای کثیف تری نشسته ایم. نمی دانم کجای این فضا کثیف است؟ اینها که خودشان سردمدار تمیزی و نظافت در ابنیه هستند. حالا کجای کار ایراد دارد نمی دانم. حتما سرماخورده اند!

بغل دستی ام با جدیت این را می گوید و تحسینش می کنم که حتی وقتی می داند دلیلش چیست؛ خوش بین است و افکار منفی به خود راه نمی دهد.

ایرانی های دیگری هم هستند که امده اند برای احرام مجدد و صف نماز ما را که میبینند؛ با ما همراه می شوند. نماز را می خوانیم و با همان ماشین ها بر می گردیم هتل.

باز احرام و رعایت تمام آنچه که بر تو حرام شده است! سخت است. سخت.

برنامه خاصی برای رفتن به مسجد نداریم. با اشکان مشورت می کنم. هم می خواهم اعمال را زمانی انجام بدهیم که خلوت باشد و نظافت چی ها مانع اعمال نشوند و هم می خواهم به نماز و طواف شبانه ام برسم. در حال گفتگو هستیم که یکی از بچه ها می آید و می گوید که 10 تا 15 نفر تصمیم گرفته اند که ساعت 10 شب بروند. زمان مناسبی است. هم با بچه ها هستیم و گروهی اعمال را انجام می دهیم و هم می توانیم زود برگردیم و به اعمال شبانه برسیم.

تا ساعت 10، 2 ساعتی مانده و بهترین کار بعد از آن بی خوابی ناخواسته ظهر، استراحت است.

تنها تفاوت حالا با ان شب همین بودن بچه ها در کنارم است. حداقل احساس آن ترس درون قبر بودن را ندارم. هر چند چراغ را که خاموش می کنند باز آن ترس به سراغم می آید.

وقتی تنها نور موجود اتاق همان روزنه باریک زیر درب باشد و چشمت به پوشش سفید و همان روزنه بیافتد و فکر گذاشتن آخرین لحد و از بین رفتن نور به سرت بزند…

قسمت 28

یکی از بچه های کاروان به درب می زند و بیدار باش اعلام می کند. راس ساعت 10 آمده و عجله هم دارد. می گوید سریع بلند بشوید که بچه ها در لابی منتظرند و درست نیست منتظرشان بگذاریم.. وضو می گیرم و وسایل لازم رو بر می دارم. کار خاصی برای آماده شدن نداریم جز برداشتن همان وسایل و یک کتاب دعا و تسبیح کربلا که همیشه همراهم بوده. کمی برای حرکت معطل می شویم!!! اشکان و سید می روند که سوار اتوبوس شوند و من کلید را به پذیرش تحویل می دهم. تا به کنار درب می رسم؛ اتوبوس حرکت می کند و اصرار بچه های درون اتوبوس برای ایستادن و سوار شدن من هم فایده ای ندارد.

تنها، مسیر همیشگی را طی می کنم. ترس و نگرانی مثل اولین شب مدینه به سراغم می آید. انجام بعضی اعمال، تنهایی صفایی ندارد و لذت بی حد و حصرش در جمع است. قدم هایم را تندتر بر می دارم تا شاید زودتر از آنها به مسجد برسم. اما قدم های من در این لباس کجا و حرکت آن اتوبوس کجا.

بلاخره به مسجد می رسم و با نگرانی اطراف را نگاه می کنم. خبری از بچه ها نیست. انگار تنها هستم و تنهایی باید اعمال را انجام بدهم. حتما بچه ها زودتر رسیده اند و رفته اند داخل. می خواهم بروم داخل مسجد اما نمی دانم چرا صبر می کنم. کنار درب می ایستم به امید رسیدن یا دیدن یکی از بچه ها.

کم کم نا امید می شوم و به سمت درب ورودی حرکت می کنم. دمپایی ها را درون کیسه مخصوص می گذارم و برای آخرین بار خروجی زیرگذر را نگاه می کنم. بچه ها یکی یکی از پله ها بالا می آیند و از دور اشکان برایم دست تکان می دهد. خوشحالی ام را نمی توانم از دیدنشان پنهان کنم. می ترسیدم حسرت لذت این عمره بر دلم بماند.

بچه ها همگی کنار درب جمع می شوند و بسم الله گویان وارد می شوند. کنار همدیگر هستیم. مثل روز اول. بعضی ها شب و بعضی ها صبح این مسیر را رفته اند. حالا کمی از آن استرس و نگرانی دیدن کعبه در دلمان نیست. چند روزی است که دائم می بینیمش اما دیدن دوباره اش در همین لباس هم باز اضطراب و نگرانی خودش را دارد.

آرام آرام وارد صحن اصلی می شویم و بچه ها یکی یکی سرهایشان را بلند می کنند و سپس سجده. اینبار فقط نگاه می کنم و سکوت و بی هیچ اعتراضی سجده!

سجده به دستور تو فقط!

بلند می شوم و کنار بچه ها می ایستم. یکی از بچه ها عهده دار خواندن دعاهای طواف می شود و طواف را آغاز می کنیم.

حجرالاسود!

الله اکبر…

الله اکبر…

نه!

انگار چیزی کم است.

اتفاق ناخوشایندی نیافتاده. این چند روز هم که تمام سعی و تلاشم بر صحت و سلامت همه اعمال و رفتار بوده. پس جز آن عرفات که ندانسته آن طور شد؛ چه اتفاقی افتاده که من لذت اعمال مجدد را ندارم؟ چه شده که حتی طواف شب های گذشته از این طواف هم لذت بخش تر بوده؟

چه چیزی را فراموش کرده ام؟

حوله ها تمیز هستند و بدون اشکال.

ذکر ها را گفته ام.

وضو گرفته ام.

خبری از غرور روز اول نیست.

سکوت هایم را بیشتر کرده ام حتی در آن مورد خاص.

پس چه شده که خبری از آن حس ها نیست؟

طواف دارد تمام می شود. همین بود؟

دور هفتم است و اللهم ان عندی افواجا من ذنوب، و افواجا من خطایا، و عندک افواج من رحمة…

کجا رفت؟

بچه ها نماز بخوانید و آب زمزم بخورید و کنار ورودی صفا و مروه بایستید تا با هم برویم.

توصیه جلودار اعمالمان است.

بی هیچ حسی و لذتی و همچون یک ماشین برنامه ریزی شده اعمالم را انجام می دهم.

نماز… آب زمزم… سعی صفا و مروه… تقصیر… طواف نسا… نماز…

خلاص!

مثل همه نمازها و عبادت های سبکسرانه قبل از اینجا که انجام می دادم. بی هیچ توجهی و تنها یک سوال دائمی در ذهن که چه بلایی بر سر من آمده؟ مگر تا درب مسجد همه چیز درست و بر طبق روال همیشگی نبود؟ کجای کار را اشتباه انجام داده ام؟

نکند سجده اولی ایراد داشته؟ بی غرور و تکبر بود که. با اراده خودم و تنها به امر او برای سجده این خانه. چیز دیگری در ذهنم نبود.

لعنت به من. آخر کجای کارم ایراد داشته که حالا باید اینطور سرگردان بمانم؟

هم اتاقی امان می ماند و ما با اتوبوس به هتل برمی گردیم تا استراحت کنیم.

کاروان جدیدی وارد شده است و همه هم محرم و به انتظار دیدن کعبه. سرهای همه در آسانسور آیینه ای پایین است و به من هم تذکر می دهند که مواظب باشم.

جریان را می گویم و یکی می گوید: چطور بود؟ لذت وصف ناشدنی دارد نه؟ کعبه چطوره؟

آخر چه جوابش را بدهم؟ از روز اول و حالا بگم که نا امید بشود و امیدوار و باز نا امید؟

آسانسور طبقه 4 می ایستد و هنوز منتظر جواب من است.

میگویم صبر کن. صبر. همه چیز در صبر است. به دلت اعتماد کن.

خودم هم نفهمیدم چه جوابش را دادم. اصلا چی گفتم؟ نکند به اعتماد حرف من در دلش چیزی باشد و به آن اعتماد کند؟ فکر کنم چشمش را هم کور کردم!

با بی حوصلگی روی تخت دراز می کشم و باز سوال های این چند ساعت را از خودم می پرسم.

چه شد؟

چه اشتباهی کردم؟

چه چیز را فراموش کردم؟

اشکان بیدارم می کند تا به مسجد برویم و به نماز صبح برسیم. حدود 2 ساعتی مانده به اذان. اصلا آماده نیستم که به مسجد بروم. نکند همه چیز خراب شده باشد؟

همه اتفاقات این چند روز را مرور می کنم. اما هیچ چیز خاصی در آن نیست. هیچ جوابی برای سوال هایم پیدا نمی کنم. کلافه ام و نگران. حوصله هیچ چیز را ندارم. حتی رفتن به مسجد.

دوش می گیرم و لباس می پوشم و راهی مسجد می شویم.

اولین نگاه به کعبه و…

خدایا. داری چیکار می کنی؟

دلم می خواهد همانجا بنشینم و گریه کنم. آخر همه چیز عادی است مثل شب های قبل. آسمان، کعبه، طواف و نماز. همه چیز. همه به زیبایی خودشان هستند و تغییری نکرده اند. مگر تفاوت حالا و چند ساعت پیش در چیست؟ چرا؟

و این سوال های متعددی که هیچ جوابی ندارند.

نماز صبح را می خوانیم و می خواهم برگردم که تازه یادم می افتد امروز صبح برنامه دیگری هم داریم. گفته اند زیر چهار پنجره منتظر باشید تا چند مکان را برای بازدید ببینیم.

زیر چهار پنجره می نشینیم تا بچه ها بیایند. بچه های دیگر هم کم کم می آیند و گروه تقریبا 20 نفر می شود. یاد صبح های مدینه می افتم.

بچه های عزیز!

بعد از نماز صبح، بین الحرمین، ساعت 5:30 تا 5:45 منتظرتون هستیم. میریم دسته جمعی زیارت اهل قبور بقیع.

دلم تنگه و آهنگ های موبایل اشکان دلتنگ ترم می کند.

وداع مدینه که پخش می شود؛ دیگر گوش نمی دهم.

نمی دانم. نمی دانم چه شد…

قسمت 29

میبینی؟

باز هم همه چیز را رها کردم. همه چیز، حتی منظم نوشتن را. حتی ثبت دقیق و لحظه به لحظه ها را. باز هم ننوشتم و یک روز کامل را از دست دادم. نمی دانم چرا این روزهای آخر همه چیز دارد عوض می شود. این ترس لعنتی بازگشت دارد همه لذت هایم را خراب می کند. می گویند آخرش که چی؟ آخرش که باید وقت رفتن برسد و قدم در راه بازگشتن بگذاری. وقتی می دانی که باید برگردی؛ پس چرا خودت را عذاب می دهی؟

نمی دانم چرا اینجوری ام. دست خودم نیست. وقتی فکر آن لحظه ای را می کنم که قدم در آستانه درب خانه می گذارم و همه این سفر تمام می شود و خاطراتش برایم می ماند؛ همه چیز زهر می شود. تو چه می دانی که من چه می کشم؟ برای خودت گوشه ای مانده ای و من این کلمات را بروی خط های آبی رنگت می نویسم.

فردا شب…

خدایا من فردا شب باید برگردم؟

نمی شود کاری کنی بیشتر بمانم؟ فقط چند روز…

دیروز پیاده روی کردیم! آره. پیاده روی. دیروز با کلی تاخیر پیاده روی یا همان بازدید شروع شد. بنازم بچه هایی که مشتاقانه نشسته بودند به انتظار و زنگ می زدند که حاجی امروز برنامه داریم؛ بچه ها هستند و شماها هنوز نیامده اید!

آفتاب از شرق بیرون می آمد که شروع شد. اول از همه کوه ابوقبیس و آن قصر بالایش و معجزه پیامبر بود که در کتاب ها همه خوانده بودیم. گفتند همین نزدیکی هم شعب ابیطالب بوده که حالا چیزی از آن نمانده و خانه ها بر فرازش ساخته اند. شعب ابیطالب و رنجی عظیم و عظیم تر از همه اینها رنج بار سفر بستن خدیجه!

گفتند می رویم و در آخر قبر این بانو را هم زیارت می کنیم.

کتابخانه ای را که چند روز پیش هم با اشکان دیده بودیم نشانمان دادند و گفتند اینجا همان خانه ای است که حضرت محمد(ص) در آن بدنیا آمده است. اینجا با درایت یکی از شهرداران مکه کتابخانه شد تا از تخریب آن جلوگیری شود.

خانه ای قدیمی و کوچک و تنها در میان یک محوطه. اینجا خیلی چیزها عجیب و غریب است. نباید انتظار داشته باشی هر جایی را که دوست داری؛ به تو آرامش و لذتی دهد. اینجا گاه بهترین ها، بدترین ها می شود. خیلی چیزها اینجا غیرقابل پیش بینی است.

بازدید مساجد و مکان های بین راه مثل فیلم سینمایی رد می شود و می رود. توجه آنچنانی به حرف های روحانی ندارم. اصلا انگار حضور ندارم. لحظه به لحظه که آفتاب بالا می آید؛ من نگران تر می شوم. آخر جمعه هم مثل آخرین روز مدینه، وداعم صبح است و ظهر و عصر نمی توانم بروم. همه چیز دارد تمام می شود و من استرس بازگشتن را در خودم دقیقه به دقیقه پرورش می دهم و خودم را معذب تر می کنم.

اینجا قبرستان ابوطالب است. اینجا مدفن بزرگانی است که از صدر اسلام نام هایشان تا به امروز مانده است. اینجا بزرگانی همچون خدیجه، ابوطالب، عبدالمطلب و… مدفون هستند. به زیارتشان می رویم.

صدای روحانی است که می گوید و بچه ها را راهنمایی می کند.

زمینی بزرگ به اندازه بقیع اما بهتر از بقیع. بهتر ازجهت بودن سایبان ها و ساختمان هایی درون آن. اینجا شیعه ها را هم دفن می کنند. اینجا مدفن تمام کسانی است که در موسم حج، در مکه فوت می کنند. حتی اینجا قبرستان خود مردم مکه نیز هم هست. تنها شباهتش با بقیع در نگه نداشتن قبر ها برای مدت طولانی است.

از میان قبرها و از مسیر شیب دار به سمت بالاترین نقطه قبرستان می رویم. جایی که فقط دیوار و یک درب سبز حائل بین ما و تعدادی قبر است.

قبرهایی در میان یک فضای نیمه کوچک. قبرهایی با نشانه هایی از سنگ. همه چیز مثل قبرهای چهار نور بقیع است. فقط اینجا خارهای بیابانی خشک شده و علف های بی رمقی هم کنار قبرها هستند. اینجا مدفن خدیجه و ابوطالب و عبدالمطلب و دیگرانی است که خیلی ها برایشان عزت و احترام قائل هستند و اینجا…

درد و اندوه بقیع بس نبود. اینجا هم بوی بقیع می آید. تنهایی فریاد می زند. غربت در صور اسرافیل دمیده می شود.

ما آدم ها داریم به کجا می رویم؟

زیارت نامه ها را می خوانیم و پیاده مسیر طولانی تا هتل را طی می کنیم.

دفتر رو می بندم و می خواهم استراحت کنم که یاد چیزی می افتم.

راستی دیروز عصر هم جریانی داشتیم. بازدید موزه و درگیری بین راننده و بچه ها و دیدن مسجد حدیبیه. دیروز همه برای بازدید آمده بودند. نمی دانم یکمرتبه چه شده بود که همه می خواستند بیایند. اتوبوس ها هم کم بود. آنقدر شلوغ بود که بچه ها بین صندلی ها ایستاده بودند. درگیری هم که همینجور مواقع پیش می آید. برای بازدید از موزه هم که همین راننده انتقام گرفت و گزارش جمعیت بیش از حد بچه ها را داد و باز هم درگیری!

مسجد حدیبیه را هم رفتیم. نماز مغرب و عشا را آنجا بودیم. مسجدی تنها در بیابان. تنهایی اش یک طرف و عدم بازسازی اش و خراب شدنش به مرور زمان طرف دیگر.

جلسه است. باید بروم. آخرین جلسه است امروز.

قسمت 30

بچه ها ساکت هستند. کسی مثل قبل نمی خنده. حتی شوخی هم نمی کنند. روحانی داره آخرین توصیه ها رو به بچه ها میگه. همه نصیحت ها و تذکرها و یادآوری ها، آخرش ختم میشه به دو کلمه:

تمام شد!

مدیر کاروان هم داغ دل همه رو تازه می کنه. اونم میگه یک هفته هم در مکه بودیم و تمام شد و وقت رفتن رسید. مثل مدینه.

ساکت گوشه ای نشستم و با پرزهای موکت راهرو بازی می کنم. تمام ناراحتی ام رو سر پرزهای بیچاره در میارم. نمی دونم باید چیکار کنم. برای خودم نشسته ام و فقط گوش میدم:

بعد از پایان مراسم بیایید تیکت های ساک هایتان را بگیرید. 2 ساک بیشتر مجوز ندارید و…

امشب همه برید دعای کمیل و بعد از دعا ساک هایتان را کنار درب بگذارید تا به جده انتقال بدهند. آب زمزم توی بار نذارید و..

و آخرین توصیه اش که مثل توصیه مدینه جز تلخی هیچ ندارد:

فردا صبح، زیر چهارپنجره، مراسم وداع رو بجا می آوریم!

بلند می شوم و میروم به اتاق. روی تخت دراز می کشم و باز به ساعت های بعدی فکر می کنم. ساعت هایی که آخرین ساعت بودنم در این شهر است.

غرق افکار خودم هستم که باز صدای آژیر بلند می شود. همین الان مدیر کاروان گفته بود که طرف عذرخواهی کرده. اما انگار چنین خبری نبوده. آژیر آنقدر طولانی می شود که اشکان هم بیدار می شود و سر و صدای همه در راهرو بلند می شود.

نمی دانم وجدانش راحت است که این کارها را می کند؟

هیچ کاری ندارم که انجام بدهم تا این لحظه های سنگین طی شوند. همه وسایلم هم که آماده هستند. اصلا بهم ریخته نبودند که بخواهم دوباره مرتبشان کنم. گوشه ای هستند و به انتظار تیکت خوردن و تمام.

یادم می افتد که باید تیکت ها را از مدیر کاروان بگیرم. به اتاقش می روم و جریان تغییر بلیط هم سوال می کنم. قرارا بود اگر پرواز بوشهر یا شیراز در همین روزها وجود دارد؛ بلیط را برایمان تغییر بدهد تا مسیر طولانی اهواز تا بوشهر را دوباره نرویم.

تیکت ها را به همراه بلیط بچه ها می دهد و می گوید بعد از نماز بروید بعثه تا مشکلتان حل شود.

تیکت و بلیط ها را به بچه ها می رسانم و جریان را برایشان می گویم. قرار می گذاریم که بعد از نماز با هم برویم بعثه تا مشکل حل شود.

به اتاق می روم. نمی دانم چرا بیشتر این دیوانگی ها در این اتاق به سراغم می آید. این لحظه های آخر گیج و سردرگمم و اینها همه در حال تکرارند. چقدر نمی دانم هایم اینجا زیاد شدند. اصلا اینهمه سردرگمی و کلافگی از کجا آمدند؟

بی خیال تمام این دیوانگی های این لحظاتم می شوم و به سمت مسجد می روم. میخواهم روی صفا قرآن بخوانم. شلوغ است و جایی برای نشستن نیست. پایین کوه و کنار دیواری می نشینم و چند سوراه ای می خوانم و حدیث دلتنگی برایش می خوانم!

نیم ساعتی نگذشته که مامورها می آیند و همه را بلند می کنند. وقت نماز است و باید رفت. میان شلوغی جمعیت راه می روم تا جایی پیدا کنم. اصلا انگار هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. انگار اینجا همان جایی نیست که برای آمدن و نشستن و نماز خواندنش، لحظه شماری می کردم. مثل بچه یتیم ها شده ام که هیچ سرپناه و حامی ندارند. انگار هیچ کسی نیست که حال و روزم را برایش قصه کنم و بفهمد. انگار حتی رفیقم را هم گم کرده ام و تنها آرامشی که مانده همین نگاه به کعبه است.

فقط نماز مغرب و عشا را می خوانم و راهی هتل می شوم تا به دعا برسم.

بچه ها هنوز دارند بارهایشان را می بندند. راهرو شلوغ است و صدای شوخی و خنده هایشان شنیده می شود. انگار یادشان رفته که داریم می رویم و شاید اصلا برنگردیم! صدایشان حتی تا توی اتاق هم شنیده می شود. سکوت همیشگی راهرو بهم خورده و همه در رفت و آمدند. بازار سیاه تیکت هم راه افتاده و اونهایی که بارشان بیش از حد شده؛ دنبال تیکت هستند تا شاید بتوانند بارشان را رد کنند.

تیکت ها را به ساکم می چسبانم و ته برگشان را برمیدارم. سید (هم اتاقی مدینه) به اتاق می آید و کنارمان می نشیند. باری برای بردن ندارد جز همان ساکی که آورده. از همه بارش کمتر است. تیکت اضافی اش را هم به مدیر تحویل داده. نوعی نگرانی و شاید هم دلتنگی در نگاهش است؛ اما چیزی نمی گوید. درباره تیکت می پرسد و برای چسباندنش راهنمایی اش می کنم. چند دقیقه ای می ماند و می رود.

بچه ها را خبر می کنم تا به بعثه برویم. با اتوبوس می رویم و به راننده سفارش می کنیم که کنار هتل بایستد. نزدیک مسجد می شویم و از هتل خبری نیست. به راننده می گوییم و با مخلوطی از عربی و فارسی می گوید که رد شده ایم. می گوید بنشینید تا برگشتن بایستم.

ربع ساعتی منتظر پر شدن اتوبوس می مانیم و دوباره با خودش بر می گردیم. نزدیکی های هتل خودمان نگه می دارد و می گوید اینجاست. اگر می دانستیم فاصله اش اینقدر است که پیاده می آمدیم.

به دفتر اصلی بعثه می رویم و موضوع را در میان می گذاریم. می گویند بروید آن اتاق و با هواپیمایی صحبت کنید. بوی روند اداره های ایران اینجا هم به مشام می خورد. انگار اینجا هم خبری از تکریم ارباب رجوع نیست. شاید تعداد ایرانی های زیاد اینجا باعث این رفتار می شود. حتی بعضی هایشان کمی عصبی هم هستند.

بعد از یک ساعتی صحبت چیزهایی می دانیم که اصلا دوست ندارم درباره اشان بنویسم. فقط همین را برایت بگویم که دلگیری روزهای اولم از شهر و مردم اهواز، باز برگشت. بچه های دیگری هم بودند که کارشان راحت تر از ما انجام شد اما ما…

دست خالی از بعثه به هتل برمیگردیم. به شروع دعای کمیل چیزی نمانده. کتاب دعایم را بر میدارم و به رستوران می روم.

تا کنون 2 نظر داده شده

  1. فوریه 28, 2008 روی 2:52 ب.ظ

    هوالرحمن
    سلام
    خواهش مي كنم. حقيقتا آدم وقتي مياد اينجا و سفرنامه زيباي شما رو مي خونه لحظه لحظه‌ي اون سفر و خاطراتش براش زنده و مجسم ميشن!
    انشالله كه قسمت شما هم بشه! براي من كه اون سفر اول، بعد از گذشت حدود 10 ماه انگار در هاله اي از مه قرار گرفته …و خودم…امان از خودم!…

    افكار و احساساتي كه در رابطه با ديدن عرفات و مشعر و…نوشته بوديد هم خيلي برام حقيقي و ملموس بودن! انگار نوشته هاي خودم بودن اصلا !!
    ما هم به دليل تعميرات نتونستيم رمي جمرات رو ببينيم …همچنين در حسرت ديدن غار حرا مونديم !

    اما قبلا از مشكلي نوشته بوديد كه براتون پيش اومد و شايد امتحانتون شركت نكردن توي يك نماز جماعت شد و اينكه انگار خواستن يك بار فقط شما رو به تماشا بنشونن…
    فكر مي كنم اين حالات عجيب و غريب و اين اتفاقات به شكل هاي مختلف براي خيلي ها هست …نمي دونم…شايد!

    اما من هم بواسطه مشكلي كه داشتم توي اين سفر حسرت خيلي چيزا برام موند و شايد بودن اين حسرت ها هم حسي داشت كه بقيه نتونستن تجربه اش كنن !
    حسرت انجام اعمال همراه ديگران…حسرت محرم شدن مجدد… اينكه گاهي فقط بري داخل مسجدالحرام و تماشاچي باشي…و…شكر خدا!

    هيچ سجده اي به پاي سجده شكر بعد از نماز طواف نرسيد…يادش بخير مدينه و مكه…انگار بغض ها و گريه هاي اونجا از يه جنس ديگه بود ! …

    و همه اش گذشت …
    خدا خودش كمك كنه يك بار ديگه محرم بشيم و براي هميشه در حال احرام باقي بمونيم !

    قلمتون سبز و دلتون آسموني

  2. مهدي گفت،

    مارس 6, 2008 روی 9:31 ب.ظ

    سلام بر شما دوست عزیز و بزرگوار. عروج جانگداز خاتم انبیاء, حضرت محمّد مصطفی صلّی الله علیه وآله و سلّم و شهادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و همچنين شهادت غریبانه شمس الشموس امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بر شما و تمامي دوستان و عزيزان تسلیت باد. التماس دعا


نظر بدهید