قسمت 19-24

قسمت 19

 

نگاه به سوی کعبه است و دست راست به نیت پیمان با خدا روبرویش…

الله اکبر

الله اکبر

کدام الله اکبر؟ نکند با همان غرورت هستی؟ کم بزرگ نیست. داری صدایش میزنی؟

الله اکبر!

خدای تو یا خدای دیگران؟ رویت می شود صدایش بزنی؟

الله کبر… الله اکبر

صدای همه است که رو به سوی حجرالاسود کرده اند و بر زبان می آورند تا طواف آغاز شود.

انگار بیهوده می گویم. خالی شده ام از آدمیت. سرم را باز پایین می اندازم و آرام با بچه ها حرکت می کنم. روحانی کاروان می گوید دعای طواف اول را می خوانیم. دعا را بلند و با صلابت می خواند و بچه ها نیز بلندتر جوابش را می دهند. شور و اشتیاق بچه ها در جواب دادن و طواف آنقدر زیاد است که دیگران نیز دعا را با ما زمزمه می کنند. از کنار مقام ابراهیم می گذریم و به حجر اسماعیل و ناودان طلایش می رسیم. حالا بهتر می بینم اما بهتر دیدن همانا و خجالت نیز باز همان. طاقت دیدن کعبه را ندارم. نه برای بار اول دیدنش. برای تمام آن الله هایی که به مرور زمان روی جامه سیاهش پیدا شده اند و در چشمم می آیند و به یاد لحظاتی پیش می اندازنم.

می خواند هنوز. روحانی کاروان را می گویم. می خواند و دیگران با شور جواب می دهند و من زیر لب زمزمه می کنم.

اسئلک باسمک الذی به لمحمد صلی الله علیه و آله ما تقدم من ذنبه و ما تاخر…

دلم می خواهد برگردم خانه. نمی خواهم بمانم. دلم وحشتناک گرفته و سنگین شده. نمی خواهم دیگران اشک هایم را ببینند. این عادت مسخره تحمل کردن و فرو خوردن سنگین ترین دردها و بغض ها هم اینجا دست از سرم بر نمی دارد. کلام بر زبانم نمی آید از درد درونم و از این اتفاقات حالا. آن بازی مسخره و این دیوانگی کم بود که حالا این جملات طواف هم داغم را تازه تر می کند.

دعای دور اول تمام شده و حالا در نزدیکی برترین نشانه از شان و مقام علی (ع) هستیم که روحانی دعاهای سلام به فاطمه و صلوات و دعای ظهور را بلند بلند می گوید و بچه ها نیز جوابش را بلندتر می دهند. شور و هیجانشان حسادت برانگیز است.

الله اکبر…

باز این آمد و خدایش را صدا زد.

الله اکبر…

برگرد با خدای بزرگ خودت زندگی کن.

پیمان می بندم. پیمان…

خجالت هم نمی کشد. خدای دیگری اختیار کرده و حالا آمده می گوید پیمان می بندم!

سکوت…و سکوت و باز دعا…

اللهم انی الیک فقیر، و انی خائف مستجیر…

چرا این دعاها اینطوری اند؟ چرا اینها زمانی که می خواندمشان عذابم نمی دادند؟ حالا همین جا و همین حالا باید عذابم بدهند؟

چرا راحتم نمی کنی؟ چرا نمی فهمی که دارم زیر این بار سنگین له می شوم؟ چرا نمی فهمی اینجا جایش نیست که عذابم بدهی. مگر نمی گفتی اینجا حرم امن من است؟ مگر نگفتی صد بار اگر توبه شکستی باز آی؟

الله اکبر…

الله اکبر… رویم نمی شود دیگر بگویم. طاقت ندارم. خودت نجاتم بده!

می چرخم و می چرخم و می چرخم.

ولایت و توحید و حضور قلب، همه و همه بر باد رفته و هیچ چیزی توی ذهنم نیست جز مطیع بودن به انجام عملی که دیگران انجام می دهند و من اطاعت می کنم. اصلا نمی دانم چه بر سرم آمده از دیشب تا حالا. بدجوری درمانده و مستاصل شده ام. هیچ وقت اینقدر احساس حقارت و کوچکی نکرده ام. انگار در بین این همه انسان یک ذره کوچک غبار هم نیستم. اصلا انگار وجود ندارم اینجا. حالا دلم بیشتر و بیشتر از قبل می خواهد از صف طواف بروم بیرون و یک راست به خانه برگردم و به تمام این دنیا و اعتقادات پشت کنم. حضور قلب و بودن بین توحید و ولایت را کدام است؟ آنقدر ناتوانم که نمی توانم افکارم را نظم دهم؛ آنوقت چگونه توحید و ولایت را حس کنم؟

می خواهم به بیچارگی خودم در اینجا، جایی که آمال و آرزوهای مشتاقانی است که کیلومترها آنطرف تر دلشان برای بودن جای من، پر می زند؛ گریه می کنم؛ اما باز این عادت لعنتی.

بیچاره شدن هم دارد. حقیر شدن. لعنت خود دادن. همه چیز دارد. تمام آنچه که می خواسته ای در یک شب و در چند لحظه پیش بر باد رفته و همه هم به همین آدمیت خرابت بر میگردد. تو مثلا اشرف مخلوقاتی و همه تو را سجده کردند و حالا تو خود در برابر دستور سجده به یک خانه آن هم از سوی خالق خودت، ایستادگی کرده ای. آنهم برای چه؟ برای یک بازی مسخره!

گریه کردن دارد وقتی بدانی هیچ حس و حال حضوری در اینجا نداری و تنها حسی که داری این است که رفیقت با تو قهر کرده است و تو در می زنی و جواب نمی دهد و در می زنی و باز جوابی نمی دهد.

گریه کردن دارد وقتی بدانی جایی باشی که می گویند روبروی عرش آن خانه ای است مثل همین و فرشته ها آن را طواف می کنند و هر فرشته تنها یک بار فرصت طواف این خانه زمینی را دارد و تا قیامت دیگر فرصتی ندارد؛ آنگاه تو آمده ای…اینجا… همین جایی که آنقدر قداست دارد که پناهنده در آن را کسی حق آزار ندارد؛ همین جایی که حتی نمی توانی حیوانات را آزار دهی… آنگاه تو… تو یک خاک بی ارزش در برابر خالق خودت ایستادگی کرده ای و …

گریه کردن دارد تمام این بیچارگی و مستاصل شدن و ندانستن حس حضور اینجا و نبودن رفیقت، اما تو بغض سنگین و دردناکت در گلویت مانده و نمیتوانی بیرون بریزی اش تا شاید آرام شوی.

دور آخر طواف است و …

اللهم ان عندی افواجا من ذنوب، و افواجا من خطایا، و عندک افواج من رحمة…

بازی با این دعا تمام می شود و این بغض سنگین و تلخ می شکند. نتوانستم نگهش دارم. نتوانستم. بدترم می کند این دعا. انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا دائم بگویند که تو چه کرده ای با خودت و رفیقت. همه چیز دارد به یک نقطه ختم می شود که روی آن نوشته اند:

غرور!!

می گویند آرام آرام از صف خارج شوید تا نماز طواف را بخوانیم.

از صف طواف کنندگان بیرون می آییم و پشت مقام ابراهیم می رویم. بین آن جمعیتی که هر کدامشان فقط یک قصد دارند؛ جایی پیدا می کنم بین آن همه جمعیت و می نشینم. آفتاب دارد یکه تازی خودش را نشان می دهد و صحن را فتح می کند.گرمایش را حس می کنم که انگار می خواهد مانعی شود برای همه تا دور شوند از کعبه و خودش زائر تنهای این خانه باشد.

نشسته ام و می خواهم حالا کمی خودم و افکارم را جمع و جور کنم. نمی خواهم با این حال نماز بخوانم. آرام نشده ام حتی با شکستن این بغض. حالا بدتر هم شده ام. چه کسی اینجا جز تو می داند حال روز مرا. چه کسی؟ اینجا همه به فکر خود هستند و کسی جز تو به فکر من نیست. جوابم ده.

آرام با خودم زمزمه می کنم که نگاهم به کعبه می افتد و آن ابهتی که تا حالا ندیدمش. حالا بسیار نزدیک تر از آنچه هستم که در طی این سالها در برابرش نماز خوانده ام. آنقدر نزدیک که فقط چند قدم فاصله است تا لمس آن و حس کردنش در زیر دست هایی که تشنه هستند. تشنه عهد و پیمان با خدا. تشنه حس کردن جای دست های ابراهیم و اسماعیل و هزاران خلق خدا. تشنه قدمگاه علی و تشنه حس کردن حضور پیامبر رحمت و مهربانی خودشان و از همه مهمتر… تشنه حس کردن داشتن حضور رفیق بی همتایشان در اینجا. کعبه در دلم لرزه ای می اندازد با ترس که دیگر نمی توانم نگاهش کنم. انگار قهر است با من و دوست ندارد در کنارش باشم. نمی دانم چرا…

حالم بدتر می شود از این تفکرات خودم و این حس نگاه به کعبه. نمی دانم کی به آرامشی می رسم که بتوانم راحت باشم اینجا و بدانم… نه… درک کنم که اینجا هستم. اینجا… روبروی کعبه. در جایی روبروی عرش خدا.

بلند می شوم و می گویم نماز طواف می خواهم بخوانم رفیق. به امر تو. به فرمان تو. به دستور تو. به هر چه که تو بگویی که من بنده توام و فرمانبردار هر چه که تو بگویی و اقرار می کنم به یگانگی تو و به خطای خودم که من خلقی ام از بین تمام خلایق تو که اشتباه کار من است و نافرمانی نیز هم.

اما تو.

ای رفیق خوب من.

تو…

نمی توانم ادامه دهم و باز این بغض لعنتی می شکند.

الله و اکبر را می گویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ… ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است…

بعدش چه بود؟

سکوتی کوتاه بین خواندنم می افتد. یادم رفته!

نه یادم آمد.

اَلرَّحْمَنِ الرَّحِيم

بخشنده و بخشایشگر است..

قفسه سینه ام سنگین می شود و قلبم درد می گیرد. زبانم هم سنگین می شود. قدرت تکان خوردن و حرف زدن ندارم. به زحمت می گویم:

مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ…

نه. فکر کنم دارم سکته می کنم. انگار یک نفر قلبم را در مشتش گرفته و دارد به شدت فشار می دهد. احساس می کنم به سمت زمین دارم کشیده می شوم.

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِين ….

می خوانم و به رکوع می روم و بعد زانوهایم به زمین قفل می شود و بعد پیشانی و دستهایم.

به زحمت می نشینم و دوباره سجده می کنم.

سبحان ربی الاعلی و بحمده

خدایا پاک و منزهی تو و من تو را ستایش می کنم.

می نشینم. راه نفس کشیدنم باز شده است و سبک شده ام. از آن درد خبری نیست و آرام بلند می شوم و می ایستم…

 

قسمت 20

نای ایستادن ندارم. هنوز هم به سمت زمین کشیده می شوم. خودم هم نفهمیدم که کی دوباره به سجده رسیدم.

سجده آخر … مکث… مکث… مکث… و می گویم:

اَم کَیفَ یَرجُو فَضلَکَ فی عِتقِهِ مِنها فَتَترُکُهُ فِیها… هیَهاتَ ما ذلِکَ الظَنُ بِکَ

بغضم می شکند. بگذار بشکند. شاید آرام شوم. آخر به چه زبانی باید بهش بگویم که اشتباه کردم. با چه زبانی بگویم که من جز مشتی خاک هیچی نیستم و خطا تماما کار من است. به چه زبانی باید بهش بگویم ببخش رفیق. اشتباه کردم.

می نشینم. عرق کرده ام و نسیم آرام آنجا صورتم را نوازش می کند. سلام نماز را می دهم و سکوت می کنم. همه چیز برایم آرام و ساکت مانده. چه سکوت لذت بخشی است در میان هیاهوی این مردم اینجا. احساس سبکی و آرامش خاصی می کنم. خبری از آن همه هیاهو و کشمکش های درونی نیست. در این سکوت، آرامشی است که هیچ گاه تجربه نکرده ام. خالی ام. خالی از هر چه که در قید و بند این دنیایم می کند. خالی از فکر گذشته و آینده. خالی از نگرانی هایی که همیشه داشته ام.

من… اینجا… پشت مقام ابراهیم… روبروی کعبه… در میان جایی که می گویند در برابرش در آسمان خانه ای دیگر است و همه این فضا در عرش الهی است؛ نشسته ام و از قید و بند خاکی بودن خارج شده ام و دارم از این حس وصف ناشدنی ام؛ در میان این هیاهوی اینجا، لذت می برم. چشم هایم را می بندم تا بیشتر لذت ببرم. چقدر شبیه به حس خواب آن شب شده است. آنجا حس بودن در یک فضای آرام و ساکت و بی قید و بند از خاکی بودن و حس حضور فقط یکی در آنجا و اینجا هم همین حس.

دلم می خواهد دوباره نماز بخوانم. شاید این آرامش از نماز خواندن باشد.

بلند می شوم و نفس عمیقی می کشم و الله اکبر…

مثل مدینه شده نماز خواندنم. آرام و شمرده و آن طور که همیشه دوست داشته ام. کاش همیشه همین طور بود که کلمات را بفهمم. کاش همیشه این لذت برایم می ماند.

سجده آخر خدا را برای این لطف و رحمتش شکر می کنم. هیچ چیز دیگری جز همین شکر در یادم نمی آید که به زبان بیاورم. هیچ چیزی. تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که مثل زمان رفع آن بیماری کلیه ام بگویم: خدایا… به اندازه خدایی خودت شکرت!

سلام نماز را می دهم و باز سکوت. اینبار سکوتم را با نگاه به کعبه لذت بخش تر می کنم. حس عجیبی به تو می دهد. یک خانه ساده. بی هیچ ظاهر آراسته و چشم گیری که توجه تو را جلب کند. اما یک جاذبه عجیب درونش هست که تو را جذب و توجهت را حتی برای یک نظر گذرا، جلب می کند. اصلا نمی فهمم این حس و این جذبه عجیب چیست. انگار برایش مانندی در دنیا نیست.

بلند می شوم و اطراف را نگاهی می اندازم. هنوز بعضی از بچه ها نشسته اند و بعضی دیگر هم دارند نماز می خوانند. کمی عقب تر بچه ها با مدیر کاروان و روحانی، ایستاده اند. به کنارشان می روم. چند دقیقه ای طول می کشد تا اکثر بچه ها بیایند. مدیر کاروان با دست گوشه ای را اشاره می کند و می گوید بروید از آب زمزم بخورید. آرام آرام با بچه ها به همان سمت می رویم. هیچ شباهتی به چاه ندارد. تنها چیزی که وجود دارد؛ یک آبخوری سرتاسری در یک نقطه از صحن است. مزه عجیبی می دهد. با آب هایی معمولی اینجا فرق می کند. آب خنک است اما خنکی اش آنقدر نیست که برایت مشکلی ایجاد کند. همین خنکی نسبی و طعم خاصش تو را به خوردن دوباره وسوسه می کند. کمی آب به سر و رویم می ریزم. خنکی مطبوع آب، شیطنت بچه ها را در پی دارد. یکی یکی آب به سر و روی همدیگر می ریزند. واقعا هم لذت خاصی دارد. گرمای نسبی اینجا و این آب خنک، هر کسی را وسوسه به رسیدن به این آب می کند.

در محلی جمع می شویم که اسمش را چهار پنجره است. اسم خاصی ندارد. فقط به خاطر اینکه چهار پنجره شیشه ای در این بخش است به چهار پنجره مشهور شده است. مدیر کاروان می گوید از این به بعد هر گاه برنامه ای داشتیم؛ محل قرار ما همین چهار پنجره است و اینجا جمع بشوید.

تا بچه ها بیایند؛ مسجد را نگاه می کنم. در طرف های دیگر 3 پنجره و 2 پنجره هم هست. هر کدام اتاقی هستند برای انجام کاری. مثل اینکه 4 پنجره محل اذان گفتن و نگهداری بعضی از سیستم های صوتی است.

دور تا دور صحن راه برای ورود و خروج هست. بعضی ها اصلی هستند. مثل باب العمره، صفا، ملک فهد و … بقیه هم فضای خود مسجد است. صحن مسجد خیلی کوچکتر از آنی است که تصورش را می کردم. حالا که اینجا ایستاده ام بهتر می بینم. تصاویر اینجا را خیلی بزرگتر نشان می دادند. نمی دانم زمان حج تمتع، آن همه زائر اینجا چطوری جمع می شوند.

اینجا فاصله ات با کعبه فقط چند قدم ناقابل است که باید اراده کنی تا برسی. فقط چند قدم تا رسیدن به حجمی که هنوز ندانسته ای چیست و چرا این جذبه عجیب را دارد.

می گویند برویم سعی صفا و مروه.

صفا

کوهی که آنقدر فرسایش یافته و آنقدر بر روی آن ساخته اند؛ که چیزی از آن نمانده. روی سطح شیب دار سفید و مرمرین می ایستی و می فهمی که زیر پایت کوه صفا است و انگار تصورت در کوچک بودن کوه اشتباه است. خوب که نگاه می کنم می بینم با فضاهای اطرافش تقریبا بزرگ است. البته نه آنقدر بزرگ که بدون این ساختن ها نتوانی راحت بر بلندی اش صعود کنی. روحانی کاروان می گوید لازم نیست حتما پایتان را به کوه بزنید. نزدیک مروه هم مثل اینجا همان طور که می بینید؛ سطح شیبداری است که کوه زیر آن است… همان چیزهایی را که در جلسات بارها تکرار می کرد؛ اینجا هم برای بچه ها توضیح می دهد. اینجا هم دست کمی از کعبه ندارد. حس غریبی است قرار گرفتن در یک دالان که زمانی جز خاک و سنگ و خار بیابان چیز دیگری نبوده و یک زن در پی آب برای پسرش این مسیر را رفته و آمده و خالق تو کار این زن را بر تو واجب کرده. و حالا تو باید هاجر وار پی آبی برای رفع تشنگی برای اسماعیل بروی.

قدم هایت را آغاز می کنی. مثل بقیه. مثل همه آنهایی که اینجا هستند و همه هم سفید پوش و اندکی رنگی! اینجا اگر آنقدر برای خودت در نظر دیگران ابهت و غرور داشته باشی؛ باید مثل دیگرانی که در نظرت کوچک هستند؛ با پای برهنه، هفت بار بروی و بیایی و در بین مسیر هم اندکی بدوی.

اینجا معنی به خاک مالیدن غرور و تکبر دیگران را در دستور خدا می فهمم. اینجا بین دو چراغ سبز، که باید اندکی تند تر بروی؛ می توانی هر از گاهی آنهایی را ببینی که خودشان را برتر از تو می دانستند و حالا مثل تو با دو تکه حوله، اندکی به زحمت می افتند. اینجا حتی اگر خودت هم غرور داشته باشی؛ چیزی از آن نمی ماند. اگر هم بماند؛ در عرفات و مشعر دیگر چیزی نداری که با خودت برگردانی به دیارت، مگر آنکه تو آنقدر مغرور باشی که این سفر چیزی جز مکر خداوند برای تو نباشد!

هفت بار رفتن و آمدن و هفت بار اندکی از مسیر را تندتر رفتن و در آخر گرفتن ناخن و چیدن اندکی مو بر مروه ای که کاملا صاف است برای ایستادن راحت تر بر روی آن.

حالا تنها یک طواف و نماز بر تو مانده. از مروه به سمت صفا آرام آرام بر می گردیم تا آخرین عمل را انجام دهیم. از راهروی دایره ای شکل دور مسجد وارد صحن می شویم و آرام آرام وارد صف می شویم تا برسیم به حجرالاسود و آغاز راهی دیگر.

حالا راحت ترم. آرامشم بیشتر است. حس انس و الفت بیشتری با کعبه و صاحب آن دارم. دعاهای هر دور را راحت تر می خوانم و جواب می دهم به معاون کاروانمان که این بار او برایمان دعا می خواند.

حالا آفتاب دارد کم کم بر کعبه و بعد به مرمرهای کف آن بوسه می زند. حالا از حجر الاسود آفتاب به رویت سلام می دهد و گرمایش را به رخت می کشد و با شیطنت می خواهد تو را معذب کند. اما از حجر اسماعیل که می گذری؛ کعبه تا کنار حجر الاسودش تو را در پهنه سایه اش می گیرد و با نسیم آرامی که می آید جسم و جانت را تازه می کند و انگار می گوید مهمان تازه واردم هستید و باید هوایتان را داشته باشم. اما خودش چه زجری می کشد در برابر آفتاب.

پرده سیاه و سنگ هایی سیاه تر.

چه گرمایی تحمل می کنی تو کعبه!

دور هفتم که تمام می شود؛ باز می رویم به پشت مقام ابراهیم تا نماز طواف آخر را نیز بخوانیم و باز همان حس خوب و دوست داشتنی و بودن در اینجا… جایی که دوست داشته ای باشی و حس حضور را در اینجا درک کنی.

سلام نماز را می دهم و انگار کسی در درونم می گوید: تمام شد. اعمالت تمام شد.

به کنار چهار پنجره می روم تا همه بچه ها جمع شوند. انگار طوفانی را پشت سر گذاشته ام و حالا در آرامش بعد طوفانم. آرامم و آرام. آرام تر از همه زمان هایی که چشم هایم باز بوده اند و نفس کشیده ام و زندگی کرده ام. دلم نمی خواهد این آرامش تمام شود. خسته نیستم بعد از این همه بیداری و فعالیت از 48 ساعت گذشته تا حالا. حتی دوست دارم باز به طواف بروم و باز بچرخم و بچرخم. دلم می خواهد باز نماز بخوانم و بخوانم تا روی ابرها سیر کنم. چقدر اینجا دوست داشتنی است.

 

 

قسمت 21

آرام آرام به هتل بر می گردم. می خواهم با این آرامش و این سکوتی که اختیار کرده ام تنها باشم اما نمی شود. پیرمردی خوش مشرب همراهم می شود. کلامش گیراست و تو را مجبور به حرف زدن می کند. هر چند دوست دارم سکوت کنم و از این آرامش وصف ناشدنی ام لذت بیشتری ببرم؛ اما در برابر لحن شیرین او و کلماتی که وادار به حرفم می کند؛ ناتوان می مانم. اراکی است و چند روز دیگر می رود. نیمی از راه را به تحسین حضورم در جوانی و استفاده بیشتر از اینجا، اختصاص می دهد و در پشت هر جمله ای که می گوید غمی سنگین هم حس می کنم. شاید غمش از تنهایی اش بود…

به هتلش که می رسد کلی دعای خیر برایم می کند و و کلی هم التماس دعا و خداحافظی.

حرف هایش بیشتر غمگینم می کند. نه تنها او. حرف های خیلی ها که می گویند قدر خودت را بدان که چقدر دوستت داشته که فرصت حضور در جوانی برایت مهیا کرده است. نمی دانم چرا همه فکر می کنند حالا که من در جوانی آمده ام؛ دیگر خطایی نخواهم داشت. از این بالا بردن مرتبه ام که خیلی پایین تر از دیگران هست؛ ناراحتم.

تمام مسیر را در تنهایی طی می کنم و در سکوت. حتی در هتل هم که بعضی از دوستان هستند؛ حرفی نمی زنم. به اتاقم می روم. اشکان دارد استراحت می کند و از هم اتاقی جدیدمان هم خبری نیست. روی تخت می نشینم و به تمامی دقایق گذشته فکر می کنم. هنوز هم برایم باور کردنی نیست. آن شب شجره و این صبح اینجا. چه نمازی شد. چه طوافی. چه آرامشی. خدایا برای همه مهربانی ات شکر. برای همه هدیه هایت. خدایا… به اندازه خدایی خودت شکر.

خسته ام. دوش می گیرم و ساعت رو برای 1 ساعت بعد تنظیم می کنم تا نماز ظهر بروم مسجد. چند دقیقه ای نگذشته که تلفنم زنگ می خورد. امین است. تبریک می گوید و احوالپرسی می کند. صادق و ابراهیم و حاجی هم یکی یکی صحبت می کنند. هنوز چند دقیقه از قطع تماس قبلی نگذشته که دوباره تلفن زنگ می خورد. همه یکی یک زنگ می زنند. اس ام اس می دهند. وقت زیادی صرف جواب دادن به تماس ها و اس ام اس ها صرف می شود. نزدیک به یک ساعت می گذرد و در آخر تلفن در دستم ساعت بیدار باش می زند. اشکان از زنگ های گاه و بیگاه بیدار شده است. عذرخواهی می کنم و دلیل را توضیح می دهم. نزدیک نماز است و آماده می شوم که به مسجد بروم. منتظر اشکان می مانم تا دوش بگیرد و آماده شود. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم. می نویسم از لحظات زیبای بودن در آنجا. چقدر نوشتن سخت است و چقدر انتقال دادن حس آن لحظه سخت تر. مانده ام از چه بنویسم. تنها چیزی که یادم می آید را می نویسم.

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

نزدیک نماز است و سریع به مسجد می رویم. یادم می آید که گفته بودند باید پشت سر امام جماعت نماز بخوانی و ظهرها امام جماعت پشت چهار پنجره می ایستد. طبقه همکف هیچ جایی برای نشستن نیست. مردم تا نزدیک درب ها هم نشسته اند. آفتاب هم آنقدر داغ است و سنگ های مرمر هم چنان نوری را انعکاس می دهند که حتی فکر کردن به ایستادن در آنجا برایت محال است چه برسد به اینکه بایستی و بخواهی نماز بخوانی.

به طبقه اول می رویم. خیلی خلوت تر از پایین است. نیمی از مسجد را دور میزنیم تا برسیم به جایی که احتمالا پشت چهار پنجره است و نماز خواندن در آنجا صحیح است و تو پشت سر امام جماعت هستی. داری نماز می خوانی. نمازی مثل همه نماز هایی که روزها و سال های پیش می خوانده ای. فقط حالا در چند قدمی همان مکعب سیاهی هستی که سالها در برابرش می ایستادی و باید همیشه در یک جهت خاص باشی. اینجا کمی راست و چپ بچرخی؛ باز هم روبرویش هستی. حالا تو در نزدیک ترین فاصله هستی و این فاصله ها کم کم زیاد می شود و زیاد و زیاد تا اینکه یک دایره را تشکیل دهد. دایره ای که همه در یک لحظه یک کار را انجام می دهند.

اصلا نفهمیدم کی نماز تمام شد. مثل همه نمازهایم در حواس پرتی و فکر کردن به مسائل مختلف گذشت. هنوز هم فکر آن دایره بزرگ رهایم نمی کند. همه در یک لحظه. یک کار…چه تصویری می شود.

بلند می شویم و به سمت نرده های کنار طبقه اول می رویم.

بهت برم می دارد. یک صفحه سفید یک جمعیت چرخان و یک مکعب سیاه جذاب که قلب تو را به سوی خودش می کشد و سرشار از لذت و تفکر و ستایش خالقش می کند. چنان تو را محو دیدنش می کند که دلت می خواهد ساعت ها در تیررس نگاهش بمانی و چشمهایت را حتی تا مرز نابینایی ات به آن خیره کنی. چنان قلب تو را سرشار از لذت می کند که گاه تحمل لذتش را نداری و دوست داری قلبت را از سینه بکنی و تا شاید بتوانی زندگی ات را راحت تر در اینجا ادامه دهی.

دائم دارم می پرسم که ای خدا. این چیه که خلق کرده ای. خدایا توی این سادگی چی گذاشتی که من رو به طرف خودش می کشونه؟

آرام آرام به سمت درب خروجی می رویم و همین طور به کعبه نگاه می کنم و باز همان سوال ها را از خودم می پرسم.

با اشکان به سمت هتل می رویم. انگار این بازار مسیر ما مثل همه جاها فقط وقت نماز تعطیل می شود. ساعت نزدیک 1 ظهر است و اینجا پر است از ملیت های مختلف از جمله ایرانی!

به اتاق می رویم. هنوز خبری از هم اتاقی جدیدمان نیست. معلوم نیست کجا رفته. یاد سید می افتم که از دیشب تا حالا ندیده امش. به اتاق کناری می روم و بعد از چند دقیقه هم اتاقی اش با خواب آلودگی درب را باز می کند. با معذرت خواهی درباره سید ازش می پرسم. چشم هایم لب هایی را می بیند که کلماتی را بوجود می آورند که هر کدامشان مثل پتکی بر سرم فرود می آیند.

تلخی زهرآگینی که صبح حس کردم به سراغم می آید. تمام زیبایی هایی که تا حالا برایم به ارمغان آورده شده بود؛ از بین می روند. انگار قرار نیست اینجا من رنگ خوشی ببینم.

صبح که من درب اتاقش را می زده ام؛ او خواب بوده. وقتی هم اتاقی هایش می رسند ساعت 7 بوده و با تلفن زدن به اتاق بیدارش می کنند و …

اصلا تصورش هم برایم دیوانه کننده است که یک تعویض اتاق چه اتفاق وحشتناکی را در پی داشته است. اشکان می گوید چیزی نیست و انشاالله که کارهایش را انجام داده است.

وقتی هم اتاقی اش می گوید که هنوز از صبح ندیده اش؛ خراب شدن همه چیز را در درونم حس می کنم. حتی امید کم رنگ حرف اشکان هم در دلم از بین می رود.

خدایا چیکار کردم من؟

این پسر کجا رفته؟

اگر اعمالش را انجام نداده باشد چه؟

بر فرض که انجام داده باشد؛ اگر درست نباشد چه؟

مانده ام با این افکارم چه بکنم؟ دلم می خواهد خودزنی کنم از دست خودم. به خودم لعنت می فرستم که چرا صبح یادم رفت. چرا یادم رفت از اشکان بپرسم؟

لعنت به من.

اشکان می گوید برویم رستوران. شاید آنجا باشد. دائم می گوید فکرش را نکن. تو وظیفه ات را انجام داده ای. مگر نیامدی درب اتاق؟ مگر در نزدی؟ خواب مانده است. اصلا او که بچه نیست. خودش همه چیز را بلد است.

حرف هایش آرامم نمی کند. تمام رستوران را به دنبالش می گردم اما پیدایش نمی کنم. پشت میزی نشسته ام به خیال خودم دارم غذا می خورم. اصلا نمی فهمم غذا چی هست.

من نباید اتاقش را عوض می کردم. چرا این کار را انجام دادم. چرا؟

میز های کناری کم کم خالی می شود و سید را می بینم که آرام نشسته و غذا می خورد. انگار دنیا را بهم داده اند. می روم و کنارش می نشینم و تمام نگرانی هایم را در سوال های پی در پی ام می ریزم.

هر چند حرف هایش کمی نگرانی هایم را برطرف می کند؛ اما تلخی یک اشتباه دیگر، آن هم در این شهر برایم می ماند. تلخی یک خطای دیگر در غفلت محض!

می گوید شماها را در صفا و مروه دیدم. وقتی شما بر می گشتید؛ من تازه سعی را شروع کرده بودم. وقتی شما نماز طواف نسا را می خواندید؛ من تازه طواف را شروع کرده بودم.

خودش امیدوارانه حرف می زند اما ترس من وادارش می کند که از روحانی کاروان صحت اعمالش را بپرسد. هر چند روحانی می گوید که شک نکنید و انشاالله صحیح است. اما نمی دانم چرا من راضی نیستم. مقصر این اتفاق من بودم. اگر یکی از اعمال سید اشتباه باشد؛ با من است. من خیلی چیزها را می دانستم و نباید به تعویض اتاق رضایت می دادم.

اشتباه کردم. یک اشتباه بزرگ دیگر!

 

قسمت 22

خسته ام.

خسته تر از همه روزهایی که آمده ام. حتی خسته تر از روزهای عادی زندگی ام.

انگار اشتباهات بی شمارم تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که خستگی روحی هم به خستگی جسمی ام اضافه شود. اشتباه در پی اشتباه. سرزنش پی سرزنش.

حرف های اشکان هم تاثیری ندارد. هر چند دلائلش منطقی است و وظیفه ای بر گردن من نمانده که انجام دهم؛ اما یک نه از من می توانست جلوی این اتفاق را بگیرد. فقط یک نه ساده. چه اتفاقی می افتاد اگر اینبار مراعات های همیشگی را کنار می گذاشتم و یک نه می گفتم.

سید هم همراهمان آمده در اتاق. همین حضورش و ماندنش در اتاق برای مدتی طولانی باز باعث می شود که خودم را سرزنش کنم. برای اینکه می دانم دوست داشت کنار ما بماند. حتی نگاهش هم گلایه ای را در پی دارد. خدایا منو ببخش.

مدت زمان تقریبا طولانی در اتاق با هم حرف می زنیم که صدای معاون کاروان از راهرو می آید و اعلام شروع جلسه می کند. با بچه ها به محوطه جلوی آسانسورها می رویم. انگار اینجا هم سالن در اختیار ما قرار نمی دهند و باید تا آخر هفته جلسات را در اینجا تشکیل دهیم. جالب اینجاست که محل جلسه دقیقا جلوی آسانسورها است و هر کسی که از آن بیرون می آید از بچه های کاروان خودمان است که مجبور میشود در جلسه بنشیند.

تبریک می گویند و نصیحت و نصیحت و نصیحت و در آخر هم برنامه های مکه را اعلام می کنند. بهترین برنامه همان دیدن عرفات و کوه نور است. عرفات… یک بیابان خشک و خالی که بیرون رفتن از آنجا امید لبخند خدا را برای تو دارد که می گوید بخشیدمت بنده من. آزاد باش و رها. مثل یک بنده خوب.

اشکان لیست برنامه ها را از مدیر کاروان می گیرد تا آنها را در چند نسخه با خطی خوش بنویسد و در تابلو اعلانات بزند. خیلی خسته ام و به شدت هم خوابم می آید. به اشکان می گویم که نزدیک اذان بیدارم کند. هنوز نیم ساعت هم نگذشته که رفت و آمدها شروع می شود. از سر و صدا بیدار می شوم اما خودم را به خواب زده ام تا شاید مراعات کنند. اما انگار خبری نیست. هر چقدر که اشکان بی سر و صدا می آید؛ بقیه که اصلا هم با من و اشکان کاری ندارند؛ با کلی سر و صدای اضافی می آیند و می روند. انگار استراحت به من نیامده. بلند می شوم و چرخی در اتاق و راهروها میزنم. هیچ کار خاصی تا نماز نیست که انجام بدهم. چای برای خودم و اشکان درست می کنم. تلویزیون نگاه می کنم. فایده ندارد. گاهی اوقات که مثل حالا کلافه می شوم؛ قدرت انجام هیچ کاری را ندارم. هیچ کار خاصی هم این کلافگی را از بین نمی برد. بدجوری عصبی شده ام. می خواهم اعتراض کنم اما اینبار فکر همه جوانب کار را می کنم. مصلحت نیست که چیزی بگویم. می ترسم با گفتن هر حرفی پشیمانی بدتری برایم به ارمغان بیاید. بی خیال موضوع می شوم و حتی به خودم قول می دهم که دیگر درباره کارهایشان هم ننویسم تا فراموشم شود هیچ وقت بیاد نیاورم.

نزدیک غروب با اشکان راهی مسجد می شویم. اصلا انگار این راه و حتی این مسجد همان مسجدی نیست که صبح و ظهر از دیدنش مست شده ام. قضیه سید و این کلافگی عصر بدجوری به هم ریخته ام کرده. به پشت چهار پنجره می رویم و گوشه ای می نشینیم تا نماز شروع شود. به کعبه نگاه می کنم که هنوز هم به خودش جذبم می کند. هنوز هم همان سوال های عجیب غریب که جوابی برایشان ندارم به ذهنم می آید. هنوز هم نمی فهمم این حس گنگ و نامفهوم لذت بخش در نگاه به کعبه چیست.

نماز که تمام می شود؛ اشکان می گوید برویم روی کوه صفا قرآن بخوانیم. مخالفت ضمنی می کنم و اشکان که مخالفتم را می بیند می گوید من می روم؛ اگر می مانی همین جا باش تا با هم برگردیم.

دوست ندارم رفیق نیمه راه باشم. قرآنی را بر می دارم و به سمت صفا می رویم.

صفا و مروه شلوغ است و پر از سر و صدا. می روند و می آیند. جمعیتی هم روی صفا نشسته اند و بعضی قرآن می خوانند و بعضی هم جمعیت را نگاه می کند. به زحمت جایی پیدا می کنیم و هر دو مشغول قرآن خواندن می شویم.

نمی دانم باید از کجا شروع کنم. این کلافگی حتی باعث شده قرآن را بی هدف ورق بزنم و فقط به صفحاتش نگاه کنم. بی اختیار شروع می کنم به خواندن سوره ای که حتی نمی دانم چه بود و تنها یادم می آید که از جزء سی بود.

10 دقیقه ای گذشته است تا حس کنم لذتی عجیب تر نصیبم شده است. هر چه بیشتر می خوانم؛ مشتاق تر به ادامه می شوم. نمی دانم چرا اینطوری شد. می خواهم قرآن را ببندم و بروم؛ اما نمی توانم. انگار زبانم در اختیار خودم نیست و بی اختیار برای خودش می چرخد. نه در جای راحتی نشسته ام که بگویم در رفاه و آسایشم و نه لذتی از صبح مانده که بگویم از آن است. پس قضیه این چیست؟

اشکان می گوید برویم. با دست اشاره می کنم که کمی صبر کند. حالا من ماندگار اینجا شده ام و همینطور دارم می خوانم و حسی به من می گوید تا اخرین سوره را بخوان. نخواهم هم نمی شود. دارم آخرین سوره ها را می خوانم که مامور سعودی می آید و همه را وادار به ترک کوه می کند. می گوید وقت نماز عشا است. نگاهی به ساعت می کنم. نزدیک به یک ساعت اینجا مانده ام و قرآن می خوانده ام. از کوه پایین می آییم و آرام آرام به سمت چهار پنجره می رویم.

نماز جماعت را همراهشان می خوانیم و به سمت هتل حرکت می کنیم. انگار یک سوال دیگر هم به سوال هایم اضافه شده.

این لذت از قرآن بود یا کوه صفا؟

شام را که می خوریم به اتاق می رویم. ساعت 9:30 است. هر شب در مسجد، روبروی ناودان طلا دعای توسل گذاشته اند؛ اما اصلا نایی برای رفتن ندارم. ساعت رو برای 2 شب تنظیم می کنم و هنوز چند دقیقه هم نگذشته است که با سر و صدایی بیدار می شوم. هم اتاقی امان است که برگشته. کمی عصبی شده ام. می خواهم چیزی بگویم که یاد قول و قرارم می افتم. ساعت رو نگاه می کنم. ساعت 12 شب است!! باورم نمی شود که همین چند دقیقه، 2 ساعت شده باشد. چقدر خسته بوده ام که اصلا نفهمیده ام کی خوابم برده. آنقدر گیج هستم که دوباره خوابم می برد. بی آنکه حتی بتوانم اعتراضی بکنم.

ساعت آرام آرام زنگ می زند.

اشکان زودتر از من بیدار شده است. آرام و بی سر و صدا لباس می پوشیم تا به مسجد برویم. هنوز گیج خوابم. دلم می خواهد تا هر وقت که بتوانم بخوابم. اما می دانم همین تنبلی، فردا باعث پشیمانی ام می شود.

وارد مسیر می شویم. مغازه ها تعطیل هستند و خبری از شلوغی ساعت های گذشته نیست. تک و توک ماشین هایی توی این خیابان رد می شوند. آدم هایی هم هستند که مثل ما به مسجد می روند و بعضی ها هم بر می گردند و بعضی ها هم که معلوم نیست چکاره اند.

سکوت لذت بخشی است. هر چند به پای آن سحرهای دیوانه کننده مدینه و آن خنکی و نورهایی در فضا و آن عطر مست کننده مسجد نمی رسد. حسرتی وحشتناک و بغضی سنگین برایم به ارمغان می آید. یاد آن شب حضور اول و آن بهت زدگی و آن گنبد سبز…یاد آن سحر اول…

همه آنها رفتند و هیچ چیزی جز حسرت برایم نماند.

آرام آرام وارد مسجد می شویم. از پله های کوچک پایین می رویم و وارد صحن می شویم.

از همان ورودی ملک فهد وارد می شویم و مثل صبح سرم پایین است. می خواهم با دیدن دوباره کعبه سجده کنم.

پله های آخر را طی می کنم و…

 

 

قسمت 23

چیزی را که دارم می بینم به هیچ وجه نمی توانم باور کنم. از خودم می پرسم که خوابی یا بیدار؟ نکند خواب باشی و داری این صحنه را می بینی؟

همان جایی که هستم ایستاده ام و خیره به روبرویم شده ام و فقط الله اکبر های پیاپی است که از زبانم خارج می شود.

یک صفحه سفید که انسان های سفید را در خود گم کرده است و یک آسمان مشکی با ستاره های بی نهایت و یک فضای آرام و ساکت و در اوج همه زیبایی های این تکه زمین رویایی، یک مکعب مشکی ساده که بی صدا و آرام در این میان جای خوش کرده است و چنان تو را جذب خودش می کند که انگار میخواهد تو را سخت در آغوش بگیرد و رهایت نکند و هر چه از راز و رمز درونی اش دارد با تو بگوید.

دلم مالامال از لذتی شده است که تمام دردها و ناراحتی های این یک روز را به فراموشی سپرده ام و خیره در این حجم مشکی پوش شده ام. به زحمت نگاهم را از کعبه بر می گردانم و سجده شکر حضوری به جا می آورم و باز خیره می مانم به آنچه که می گویند ساده است و بی آلایش اما نمی دانم این حس غریب لذت بخش را چرا در درونش گذاشته اند؟

گوشه ای می نشینم و اشکان برای طواف از من جدا می شود. نشسته ام و خبری از قرآن و نماز نیست. فقط نگاه می کنم تا شاید سیر بشوم و دلزده. اما مگر تمامی دارد این لذت؟

به خودم نهیب میزنم که قول و قرارهایت یادت نرود. باید نمازهای دیگران را بخوانی.

بسم الله می گویم و شروع می کنم. حالا سختی خواندن نماز در اینجا را می فهمم. آن هم حالا. در این شب ساکت و آرام که بعضی خواب و بعضی بیدار. بیدارهایی اینجا، در نزدیکی تو و بیدارهایی در همه جا، در دورترین جایی که فکرش را بکنی. دورها ایستاده اند یا نشسته اند و آرام عبادتشان را می کنند؛ اما اینجا، در نزدیکی کعبه نماز خواندن سخت است. سخت است بخواهی نماز بخوانی و حواست را جمع کنی که تو در محضر خدایی، اما حواست به کعبه ای که همیشه در برابرش نماز می خواندی پرت نشود و شیطنتت حتی در بین نماز هم گل نکند که سرت را بلند کنی و نگاهی دیگر بکنی. حس غریبی است که بیانش سخت خواهد بود؛ چه برسد به نوشتنش. خدا بدادم برسد وقتی بخواهم بنویسمش.

نمازهایی را که همیشه ابتدا می خواندم؛ تمام می کنم و به قصد خواندن نماز در روبروی رکن ها آرام آرام به دور کعبه می چرخم. روبروی هر رکن می نشینم و اندکی نگاه و بعد نماز. صدای آنچنانی شنیده نمی شود و مسجد در سکوت آرام بخشی فرو رفته. اصلا انگار اینهمه آدم اینجا نیستند. هر از گاهی صدای جمعیتی بلند می شود اما انگار صدایشان زود در فضای باز گم می شود تا آرامش غیر طواف کننده ها به هم نریزد. همه در آرامش و سکوتی دلنشین، به عبادت خود مشغول هستند.

نماز های ارکان که تمام می شود به سر جای خودم بر می گردم و تا اشکان برگردد؛ به نیابت از هر آنکه به یادش می افتم؛ نماز می خوانم.

اشکان که بر می گرد نوبت من است که به طواف بروم. مشتاقم تا از نزدیک بچرخم و لذت صبح را دوباره بچشم. آرام آرام تا حجرالاسود می روم و الله اکبر…

سرم پایین است و هر چه دوست دارم بر زبان می آورم. هر چه دلم تنگ است می گویم. گاهی هم کعبه را نگاه می کنم. درون این دایره آرامشت بهم میریزد. لذت چرخیدن یک طرف و ناهماهنگی های مردم و سر و صداهایی که هر از گاهی شنیده می شود و از همه مهمتر، مراعات نکردن در حرکت کردن چه از سوی مردان و چه از سوی زنان، طرف دیگر. سکوت درونی ات را بعضی از این ناهماهنگی ها به هم میریزد.

به حجر اسماعیل و ناوادان طلا میرسم و حاجت هر کسی را که سفارش کرده و یادم می آید می گویم. نگاهی درون حجر می اندازم که شلوغ است و جای سوزن انداختن هم نیست. نمی ایستم به امید اینکه در دورهای بعدی یا طواف های بعد بتوانم نماز بخوانم و آنجا حاجات همه را بخواهم.

حجر اسماعیل را که رد می کنم؛ میرسم به آن سمتی که صبح ما را از گزند آفتاب حفظ می کرد و خنکای لذتب خشی را در پهنای سایه سارش به ما می داد. مردم به خانه چسبیده اند و حرف میزنند و دردل می کنند و بیشترشان هم با صورتی خیس جدا می شوند. هر کدام حاجتی و حرفی و دردلی دارند. هر کسی اینجا غمی دارد که امید رهایی اش را دارد و من نیز غمی دارم که می خواهم تا روز آخر تکرار کنم تا جواب بگیرم.

میرسم به رکن یمانی

اینجا برای ما شیعه ها بزرگترین گواهی حقانیت یک مرد را گذاشته اند که تاریخ نظیر آن را ندارد. اینجا یک مادر به امن ترین حریم الهی وارد می شود و با یک نوزاد پای به بیرون می گذارد تا همگان بدانند که خانه خدا، که نمادی برای عدم گمراهی و سرگردانی ما و یک قبله واحد است، برای او شکافته شد.

شلوغ است و چیزی به درستی نمی بینم. می گویند به زحمت شکاف را پر کرده اند و آثار مواد پر کننده پیداست. میخواهم نزدیک تر شوم که نمی شود و جمعیت به جلو حرکتم می دهد و چیزی نمی گذرد که باز الله اکبر… سلام حجرالاسود…

پنجمین باری است که دارم می گردم و از این حرکت تنهایی ام لذت می برم. چقدر لذت بخش است در این شب سیاه و آرام در حریمی که در پهنه آسمانش عرش الهی است؛ به دور کعبه بگردی و حرف بزنی. لذتی دارد لمس خانه خدا با دستانی لرزان. حس غریبی است.

نزدیک حجر اسماعیل که می شوم می ایستم تا شاید جایی پیدا کنم. شلوغ است و حتی در 30 سانت جا هم دارند نماز می خوانند. بعضی ها در سجده آنقدر جمع می شوند که انگار بچه کوچکی هستند و وقتی می ایستند؛ باورت نمی شود که این همان جسم کوچک سجده کننده بوده.

وارد حجر می شوم و به انتظار خالی شدن جایی می ایستم.

یکی نمازش تمام می شود و من می ایستم. اینجا فقط یک امید داری و آن هم این است که تک تک کلمات و حرف هایی را که می گویی؛ به برکت حضور در این نقطه خاص قبول شود. فقط همین.

چند رکعت نماز می خوانم و از حجر بیرون می آیم. جمعیت کمتر شده است و شاید حالا بتوانم به رکن یمانی برسم. آرام آرام و نزدیک کعبه راه می روم و پشت سر جمعیتی که ایستاده است؛ می ایستم. طولی نمی کشد که رکن را می بینم. کاملا آن را پوشانده اند و فقط یک جای کوچک 30 سانتی باز گذاشته اند. عربی کنار رکن ایستاده و دائم یمین یمین می گوید و هی می گوید لا و لا استغفرالله. هر کلمه ای که می گوید رو به کسی است و با تشر به او می گوید.

راست می گفتند. انگار این شکاف را با هر چه در دستشان بوده پر کرده اند. نقره و ملات و دانه های ریز سنگ و.. همه چیز درونش است. مشخص است که همه چیز در هم قاطی شده است تا بلکه آن فضا پر شود. تسبیح کربلایم که در دست چپم است را سریع روی رکن و پارچه های اطراف آن میکشم و ناگهان همان عرب دست چپ مرا می گیرد و فشار می دهد و با عصبانیت هر چه تمام تر می گوید:

لا…لا… یمن… فقط یمین….استغفرالله… فقط یمین.

حالا متوجه حرف هایش می شوم. می گوید فقط با دست راست لمس کنید. استغفرالله هایش هم برای لمس کردن با دست چپ و قضایای خاص خودشان است.

خنده ام می گیرد از این کارش. خب اگر قرار بود انسان با دست چپ به هیچ چیز مقدس و متبرکی دست نزند؛ خب خدا یک دست اضافه تر خلق می کرد. انگار اینجا هم باید حرکات جالب و قشنگی را از اینها کشف کنم.

دور هفتم را هم می گردم و به سمتی که اشکان نشسته می روم.

تا نماز صبح چیزی نمانده. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود. به سمت چهار پنجره می رویم تا پشت سر امام جماعت نماز صبح بخوانیم. جایی پیدا می کنیم و می نشینیم و هر کدام به کاری مشغول می شویم. باز هم نماز می خوانم. هر بار یاد کسی می افتم و سریع برایش نماز می خوانم تا شاید فراموش نکنم.

اذان صبح را می گویند و نیم ساعت بعد نماز صبح شروع می شود. صوت امام جماعت اینجا به زیبایی صوت امام جماعت مدینه نیست. سنش زیاد است و حتی گاهی آیه ها را فراموش می کند و بعضی وقتها هم ترتیب آیه ها را.

بعد از نماز به نزدیک صحن می آییم. جمعیت بیشتر از زمان های قبل است که دیده ایم. حتی بیشتر از غروب. به طبقه دوم می رویم تا جمعیت را بهتر ببینیم. انگار خیلی ها مثل ما فکر می کرده اند. نوار ویلچر رو طبقه دوم پر از آدمهایی است که ایستاده اند و جمعیت طواف کننده را نگاه می کند. هر از گاهی هم نور فلاش دوربینی فضای مسجد را پر می کند.

چقدر چرخیدن آدمها قشنگ است. همه به دور یک مرکز. همه یک هدف.

صبح قشنگی است و طواف این مردم و کعبه آن را قشنگ تر می کند.

 

 

قسمت 24

پیاده از مسیر همیشگی به هتل بر می گردیم و مستقیما به رستوران می رویم. عادت کرده ایم که صبح های خلوتی را ببینیم. رستوران بعد از خروج ما تازه شلوغ می شود. حالا یا ما خیلی زود بر می گردیم یا دیگران خواب هستند. نمی دانم!

نزدیک میزمان گروهی است که تازه از غار حرا بر گشته اند. تمام مدت حرف هایی را زدند که هر شنونده ای را از رفتن پشیمان می کرد. حتی اگر ذره ای شوق و اشتیاق در درونت باشد؛ با حرف هایشان از بین می رود. از سختی راه و وضعیت نامناسب آنجا و میمون های دزد و حتی نامردمی ایرانی ها در بحث و جدلی آشکار و گاه زشت برای یک نماز، دائم می گفتند و این آخری را بیشتر تاکید می کردند. پشیمان شدم. تمام ذوق و اشتیاقم از بین رفت و حتی وسوسه های گاه و بیگاهم را خاموش کردم. سختی های رفتن و تمام مشکلاتش را به جان می خرم؛ اما تحمل ناراحتی های دیگری را از همنوعان خودم ندارم. نمی خواهم ناراحتی های دیگری را ببینم و همین لذت هایی را که برایم به ارمغان می آورند و من یکی پس دیگری قدر بودنشان را نمی دانم و با سهل انگاری هایم آنها را دور می کنم؛ دوباره از دست بدهم. نمی خواهم!

بعد از صبحانه جز استراحت کاری نیست. اینجا برنامه زندگی عادی ات بهم می ریزد. لذت های اینجا در بیداری در ساعت های غیرمعمول است و خواب در ساعت های معمول. بهتر. بگذار روز بخوابیم تا اینهمه وسوسه داشتن وقت برای رفتن به بازار و تفریحاتی که دیگران دارند اینجا انجام می دهند؛ نداشته باشیم. همین مسیر 5 دقیقه ای همیشگی که همیشه هم شلوغ است؛ برایمان بس است. حوصله رفتن و گشتن در میان بازارهای رنگارنگ را ندارم.

ساعت رو تنظیم می کنم و می خوابم.

صدایی خفیفی می آید که نمی دانم از چیست. گیج و مست از خوابی که بوده ام؛ چشم هایم را به زحمت باز می کنم و به دنبال صدا می گردم. انگار صدای موبایل خودم هست. حتما کسی زنگ زده. با بی حوصلگی صفحه موبایل را نگاه می کنم. خواب از سرم می پرد. ساعت موبایل است که زنگ میزند. نکند اشتباهی تنظیم کرده ام؟ صدایش را قطع می کنم و دقیق تر نگاه می کنم. ساعت 11:30 است. کی ظهر شد؟ انگار اینجا اصلا نباید بخوابی. به زحمت بلند می شوم و اشکان را هم بیدار می کنم تا برای نماز ظهر برویم.

هوا خیلی گرم شده و مجبوریم با اتوبوسی که کنار هتل است به مسجد برویم. اتوبوس مسیر طولانی را طی می کند و در زیرگذرهای مخصوص اتوبوس ها، در زیر مسجد می ایستد. اگر پیاده از بین همان بازار می آمدیم زودتر می رسیدیم.

آخرین پله های زیرگذر را که رد می کنیم و وارد فضای باز می شویم؛ انعکاس نور سنگ های مرمرین چنان بر چشمانم وارد می شود که هیچ جا را برای لحظاتی نمی بینم و سرم گیج می رود. آفتاب هم امروز آنقدر داغ است که تاب ایستادن در زیر آن را نداری. خدا را شکر که اینجا رطوبت ندارد وگرنه شرجی وحشتناکی اینجا را می گرفت.

به سرعت وارد مسجد می شویم و به جای همیشگی می رویم. هنوز عده ای دارند طواف می کنند و از اطراف کم کم صف ها تشکیل می شود. در این گرما و در این صحن یکدست سفید که چشم ها تا مرز نابینایی پیش می رود؛ ایستادن و نماز خواندن کار هر کسی نیست. برای همین هم نماز ظهر اینجا را حتی از مدینه هم سریع تر می خوانند.

انگار ظهر لذت شب گذشته را ندارد. حالا یا بار اولم بود که شب را در اینجا بوده ام یا اینکه واقعا شب اینجا با بقیه شب ها متفاوت است. باید امشب هم حتما بیایم و ببینم چطور است.

بعد از نماز هم مدتی در مسجد می مانم تا مثل همیشه عهدهای بسته پیش از سفر را انجام دهم. خدا را شکر تا امروز جز همان روز بیماری، همه را انجام داده ام و راضی تر از همه اینها عهد برای پدر و مادرم بوده که تا حالا فراموشش نکرده ام.

پیاده به هتل برمی گردیم و شدت آفتاب و نورها را تحمل می کنیم تا اینهمه در راه نمانیم.

غذای اینجا برایم سم است. هر آنچه را که برای کلیه ام ضرر دارد جدا می کنم اما بعضی روزها دیگر چیزی از غذا نمی ماند. می دانم آخر این غذاها کار دستم می دهند. فقط خدا کند زمین گیر نشوم.

می خواهم کمی استراحت کنم و بعدازظهر در جلسه شرکت کنم؛ اما آنچه را که دوست ندارم؛ پیش آمده و عهد ننوشتنش را دارم!

روی تخت می نشینم و حالا در خدمت تو هستم که برایت بنویسم. کسی چه می داند که درون تو چه خواهم نوشت؟ می گویند همین خط هایی را که می نویسید برایمان بفرستید. آخر از دست این خط ها چه بر می آید؟ مگر اینها می توانند تمام لذت های اینجا را به آنجا ببرند؟

تو کجا می توانی به دیگری بفهمانی که من، اینجا و مدینه چه دنیایی برای خودم داشته ام؟ تو چه میدانی اینجا چه خبر است وقتی نیامده ای؟

دیوانه شده ام. نمی دانم اینها چیست که دارم برای خودم می نویسم.

دفتر رو می بندم. ترسی عجیب دارم. از برگشتن می ترسم. از جدا شدن. می ترسم برگردم و آنچه که نباید بشود؛ باز بشود. می ترسم همه چیز یادم برود. می ترسم از تمام آن چیزهایی که هرگز دوست نداشته ام باشند و باز هم بعد از این سفر باشند. می ترسم از اینکه این سفر جز مکر چیزی نباشد و من به خیال خام خودم آمده ام که اینجا آدم بشوم و آدم برگردم!

خدایا!

می ترسم از روز آخر.می ترسم!

دفتر رو توی کیف می گذارم و لباس هایم را می پوشم تا به جلسه بروم. اشکان نمی آید و خودم تنها می روم و در گوشه ای از راهرو می نشینم.

کمی از اعمال مکه می گویند و برنامه فردا را که زیارت دوره است را دقیق اعلام میکنند.

عرفات… مشعر…کوه نور… رمی جمرات هم در دست تعمیر است!

جلسه که تمام می شود به اتاقم بر می گردم. امین و حسین هم آمده اند. بحث پیش و پا افتاده ای بینمان بود اما آنقدر پیش رفت که به سیاست های ریز و درشت مملکت رسید! اصلاح طلب و اصولگرا هم اینجا، در کنار کعبه رهایمان نکرد و مثل هزار و یک بحث دیگر مشابه و بیهوده، بی هیچ نتیجه ای به پایان رسید!

کلیه ام درد می کند. مثل همیشه یادم می آورد که قرص های لعنتی را فراموش کرده ام. قرص را می خورم. نمی دانم چندمینش است. صدمی یا دویستمی؟ شاید هم هزارمی. انبوهی دیگر هم خانه دارم که قبلا میخوردم. به سمت مسجد حرکت می کنیم. دردش اینبار از بین نرفته است و نمی دانم قرار است چه بلایی سرم بیاورد. انگار ترسم دارد به واقعیت تبدیل می شود. نزدیک مسجد دیگر دردش وحشتناک می شود. می روم وضو بگیرم. پله ها را که یکی یکی پایین می روم؛ حرکت سنگ را درون کلیه ام حس می کنم. شک ندارم که سنگ است. درد حرکت کردنش شروع می شود و نیمه فلج می شوم. چند دقیقه ای به دیوار تکیه می دهم. فایده ای ندارد و دردش ساکت نمی شود. باید بروم بالا و اشکان را خبر کنم. به امید پله برقی به زحمت راه می روم و آنچه که نباید بشود می شود!

پله برقی هم کار نمی کند!

مانده ام چطور این همه پله را بالا بروم. دست به دیوار کناری می گذارم و آرام آرام بالا می روم. سنگ لعنتی با هر قدمم دردی را برایم به ارمغان می آورد. به زحمت به بالا می روم و جریان را به اشکان می گویم. وقت اذان است و مغازه ها تعطیل من باید مایعات بخورم. هر چه می گردیم هیچ کسی رضایت به فروش حتی یک قوطی نوشابه هم نمی دهد. به اشکان می گویم که برود تا از نماز جماعت جا نماند و خودم در به در به دنبال آبی برای خوردن می گردم. نمی دانم دلش به حالم سوخت یا فکر سود خودش بود. مغازه دار کوچه نزدیک حرم را می گویم. هر چه بود خدایش خیر بدهد که یک نوشابه به من فروخت. در میان نگاه های متعجب همه و گاه متنفر، گوشه ای ایستاده ام و به زخم بدنم مرهم می زنم تا بلکه دردش برود! چه می دانند که درون من چه بدبختی عظیمی برپا شده.

روی پایه سنگی، روبروی مسجد می نشینم و با درد به حرکت مردم نگاه می کنم. درد این کم بود درد از دست دادن نماز جماعت هم به ارمغان آمد.

مردم از هر طرف می آیند و کم کم از نزدیک درب ها صف هم تشکیل می شود. چیزی نمی گذرد که تا مرز خیابان جمعیت می نشیند و آن هایی که جایی ندارند در پیاده روها و حتی در راهروهای اطراف پاساژها به انتظار می مانند. صدای اذان که می آید جنب و جوش ها بیشتر می شود و صدای الله اکبر که می آید هر کسی در هر جایی که هست الله اکبرش را می گوید. جالب است. بعضی ها 3 نفره و در فاصله ای بسیار با جمعیت، نماز را اقامه می کنند. جالبتر از همه مردمی هستند که در هتل روبرویی مسجد، در طبقه هفتم یا هشتم به نماز ایستاده اند. از همه جالبتر ایستادن خانم ها و آقایان در برخی نقاط است که هیچ نظمی برای جلو بودن مرد از خانم ها در آن نیست.

حمد و سوره ای از قرآن که تمام می شود جمعیت به رکوع می رود. مغزم هنگ می کند.

همه می ایستند و بعد سجده.

بلند می شوم و می ایستم و چند قدمی به جلو می روم.

از سجده سر بر می دارند و باز به سجده می روند.

ماتم برده از این نظمی که همیشه دیده ام؛ اما توجه نکرده ام. غدت کرده ایم به دیدن صف های مستقیم و اینجا صف مستقیم نیست و هر چه بچرخی، جمعیت بیشتر با تو می چرخد. باورم نمی شود از دیدن این صحنه. همه با هم یک حرکت و یک کار. در آن سیاهی اول شب و نورهای نور افکن و سفیدی یکدست کف آنجا، دیدن یک جمعیت عظیم که نماز می خوانند زیباست و زیباتر از همه سجده آنان است.

نماز که تمام می شود؛ در چند دقیقه تمام آن جمعیت منظم و یکدست، تبدیل می شوند به بی نظم ترین جمعیت. هر کسی به طرفی و پی کاری می رود. عده ای هم بساط های همیشگی خود را پهن می کنند و همانجا می مانند.

دردم کمتر شده و هنوز گوشه ای نشسته ام. انگار این سنگ فقط می خواست مرا از نماز جماعت حذف کند!

 

 

 

 

نظر بدهید