<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: قسمت 13-18</title>
	<atom:link href="http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/</link>
	<description>عکس ها و خاطرات عمره دانشجویی 86 (کاروان اهواز)</description>
	<lastBuildDate>Sun, 10 May 2009 07:50:01 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: شوق پرواز</title>
		<link>http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-10</link>
		<dc:creator>شوق پرواز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 Feb 2008 22:24:32 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-10</guid>
		<description>توصیفاتی که از لحظه اول دیدن کعبه کردید خیلی مطابق حس و حال من در اون لحظه بودن!

البته همون طور که گفتم ما نیمه شب برای انجام اعمال رفتیم به مسجد و خیلی عجیب اطراف کعبه خلوت بود !
شاید در حد یکی دو دور طواف کننده ! همین!
انگار فقط ما بودیم و کعبه ...و من اون لحظه هیچ حسی نداشتم جز بهت ! تحیر ! جز حی بی حسی !!
انگار یکی از درون بهم می گفت مطمئنی اینجا مسجدالحرامه و این هم کعبه؟
چه باید کرد ؟
.....
به سجده افتادم ...اما باز در حالت تحیر و...
و چقدر مضطرب بودم و....نمی دونم اون طواف رو خدا قبول کرد ؟...انگار آخر سفر نشانه هایی داد اما....
و بعد از نماز طواف بود که...واقعا به سجده افتادم و بغضم شکست !...دلم نمی خواست اشک چشمم تموم بشه!
دلم نمی خواست از اون حالت بیرون بیام...

اونجا محرم بودن صفایی داشت...حال و هوایی داشت و....
اما مهم اونجا نبودن و محرم بودنه...انگار که تازه بعد از برگشتن امتحان حاجی ها و نیمه حاجی ها !!!( منظور حج عمره است!!) شروع میشه...
و خدایا شرمنده که خیلی مون توی این امتحان اصلی ...! 

*
*
*
التماس دعا!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توصیفاتی که از لحظه اول دیدن کعبه کردید خیلی مطابق حس و حال من در اون لحظه بودن!</p>
<p>البته همون طور که گفتم ما نیمه شب برای انجام اعمال رفتیم به مسجد و خیلی عجیب اطراف کعبه خلوت بود !<br />
شاید در حد یکی دو دور طواف کننده ! همین!<br />
انگار فقط ما بودیم و کعبه &#8230;و من اون لحظه هیچ حسی نداشتم جز بهت ! تحیر ! جز حی بی حسی !!<br />
انگار یکی از درون بهم می گفت مطمئنی اینجا مسجدالحرامه و این هم کعبه؟<br />
چه باید کرد ؟<br />
&#8230;..<br />
به سجده افتادم &#8230;اما باز در حالت تحیر و&#8230;<br />
و چقدر مضطرب بودم و&#8230;.نمی دونم اون طواف رو خدا قبول کرد ؟&#8230;انگار آخر سفر نشانه هایی داد اما&#8230;.<br />
و بعد از نماز طواف بود که&#8230;واقعا به سجده افتادم و بغضم شکست !&#8230;دلم نمی خواست اشک چشمم تموم بشه!<br />
دلم نمی خواست از اون حالت بیرون بیام&#8230;</p>
<p>اونجا محرم بودن صفایی داشت&#8230;حال و هوایی داشت و&#8230;.<br />
اما مهم اونجا نبودن و محرم بودنه&#8230;انگار که تازه بعد از برگشتن امتحان حاجی ها و نیمه حاجی ها !!!( منظور حج عمره است!!) شروع میشه&#8230;<br />
و خدایا شرمنده که خیلی مون توی این امتحان اصلی &#8230;! </p>
<p>*<br />
*<br />
*<br />
التماس دعا!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: شوق پرواز</title>
		<link>http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-9</link>
		<dc:creator>شوق پرواز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 Feb 2008 22:14:55 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-9</guid>
		<description>((... اما نمی دانم چرا دلم نمی خواهد حالا بروم. روحانی کاروانمان می گفت نیمه شب مناسب نیست. همه کاروان ها می آیند و نظافت چی ها هم هستند. صبح بهتر است...))

یادش بخیر ما همون نیمه شب رفتیم برای اعمال...اتفاقا خیلی خلوت بود و اغلبمون تا نماز صبح بیشتر اعمال رو بجا آورده بودیم 
حال و هوای غریبی بود...

((انگار توی قبر هستم. هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم...))

نمی دونم چرا من موقعی که محرم شده بودم خیلی به این قضایا فکر نکردم ! صحنه محشر و ...برام تداعی می شد ...اما فکر مرگ و کفن و...نمی دونم شاید اونقدر استرس داشتم و افکار دیگه ای توی ذهنم در رفت و آمد بودن که...!

باز هم یادش بخیر ...ما هم از باب ملک فهد داخل مسجدالحرام شدیم ...و من هم غرق در افکاری از همین دست البته خفیف تر از شما !  اینکه واقعا موقع دیدن کعبه چه می کنم ؟چه باید بکنم؟چه اتفاقی خواهد افتاد ؟و.....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>((&#8230; اما نمی دانم چرا دلم نمی خواهد حالا بروم. روحانی کاروانمان می گفت نیمه شب مناسب نیست. همه کاروان ها می آیند و نظافت چی ها هم هستند. صبح بهتر است&#8230;))</p>
<p>یادش بخیر ما همون نیمه شب رفتیم برای اعمال&#8230;اتفاقا خیلی خلوت بود و اغلبمون تا نماز صبح بیشتر اعمال رو بجا آورده بودیم<br />
حال و هوای غریبی بود&#8230;</p>
<p>((انگار توی قبر هستم. هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم&#8230;))</p>
<p>نمی دونم چرا من موقعی که محرم شده بودم خیلی به این قضایا فکر نکردم ! صحنه محشر و &#8230;برام تداعی می شد &#8230;اما فکر مرگ و کفن و&#8230;نمی دونم شاید اونقدر استرس داشتم و افکار دیگه ای توی ذهنم در رفت و آمد بودن که&#8230;!</p>
<p>باز هم یادش بخیر &#8230;ما هم از باب ملک فهد داخل مسجدالحرام شدیم &#8230;و من هم غرق در افکاری از همین دست البته خفیف تر از شما !  اینکه واقعا موقع دیدن کعبه چه می کنم ؟چه باید بکنم؟چه اتفاقی خواهد افتاد ؟و&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: شوق پرواز</title>
		<link>http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-8</link>
		<dc:creator>شوق پرواز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 Feb 2008 22:06:46 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-8</guid>
		<description>((...از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!

ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!

رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …))

...

((بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک

می گویم. می گویم. می گویم.

هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.))

حال زیبایی داشتید حقیقتا...هم دلم تنگ شد هم غبطه خوردم !...
و اینکه ای کاش توی همون حال احرام مونده بودم ! ...
)):</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>((&#8230;از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!</p>
<p>ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!</p>
<p>رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …))</p>
<p>&#8230;</p>
<p>((بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک</p>
<p>می گویم. می گویم. می گویم.</p>
<p>هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.))</p>
<p>حال زیبایی داشتید حقیقتا&#8230;هم دلم تنگ شد هم غبطه خوردم !&#8230;<br />
و اینکه ای کاش توی همون حال احرام مونده بودم ! &#8230;<br />
)):</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: شوق پرواز</title>
		<link>http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-7</link>
		<dc:creator>شوق پرواز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 Feb 2008 22:01:15 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://omre.wordpress.com/2008/01/01/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-13-18/#comment-7</guid>
		<description>هوالرحمن
سلام

الحمدلله که باز هم نوشتید ...چند بار سر زده بودم به امید اینکه مابقی سفرنامه زیباتون رو نوشته باشید

باز هم اشک هام موقع خوندن نوشته هاتون از دیار یار، نتونستن مقاومت کنن و پایین نیان!
خیلی زیبا می نویسید ...
نوشته هاتون خیلی آشنا هستن برام...
درگیری ها و بحث هاتون ...البته نه همه اش اغلبش

((سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم...)) 

منم آخرین تصویری که از مسجدالنبی دارم همین طوره! ...
چند قدم ...برمی گردم...نگاهی به گنبد سبز که الان کوچکتر از چند لحظه پیش شده و دور تر می کنم ...دوباره به راهم ادامه میدم...بر می گردم............</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوالرحمن<br />
سلام</p>
<p>الحمدلله که باز هم نوشتید &#8230;چند بار سر زده بودم به امید اینکه مابقی سفرنامه زیباتون رو نوشته باشید</p>
<p>باز هم اشک هام موقع خوندن نوشته هاتون از دیار یار، نتونستن مقاومت کنن و پایین نیان!<br />
خیلی زیبا می نویسید &#8230;<br />
نوشته هاتون خیلی آشنا هستن برام&#8230;<br />
درگیری ها و بحث هاتون &#8230;البته نه همه اش اغلبش</p>
<p>((سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم&#8230;)) </p>
<p>منم آخرین تصویری که از مسجدالنبی دارم همین طوره! &#8230;<br />
چند قدم &#8230;برمی گردم&#8230;نگاهی به گنبد سبز که الان کوچکتر از چند لحظه پیش شده و دور تر می کنم &#8230;دوباره به راهم ادامه میدم&#8230;بر می گردم&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
