قسمت 13-18

 

قسمت 13

 

امروز چهارشنبه است و در این روز مهمانتان هستم.

مهمان شما در دیاری که بوده اید و حالا جایی دیگر هستید.

امروز مهمان شمایم یا موسی ابن جعفر یا محمد تقی و علی النقی

امروز مهمان توام ای میهمان غریب

مهمان و پناهنده توام یا علی ابن موسی الرضا

خورشید آسمان طوس

میهمان توام که غریب نیستی در دیارمان و غریب ایناند که زائرشان کبوتر است و آفتاب

اشکان زودتر از ساعت بیدارمان میکند. بی خوابی به سرش زده و بیدار مانده. می خواهند با سید روزه بگیرند. سحری هم جز نان و پنیر و کره و مربا چیزی ندارند. همین ها را از رستوران گرفته اند. باز جای شکرش باقی است که اینجا چایی ساز هم دارند و چایی هم می توانی خودت درست کنی.

نصیب هر کسی نمی شود که جمعه تا جمعه در مدینه و مکه باشد. می توانی راحت 3 روز روزه بگیری برای برآورده شدن حاجت هایی که داری. آن هم در مدینه! روزه برای مسافر در همه جا حرام است. حتی در مکه. اما اینجا را 3 روز می توانی روزه بگیری. شهر خانه خدا حرام و شهر خانه پیامبر خدا حلال و ثواب و برآورده شدن حاجت! در حکمت خدایت مانده ای که صدای بچه ها از فکر بیرون می آوردت. می گویند بیا روزه بگیر. می گویم نمی توانم. از درد کلیه می ترسم.می ترسم زمین گیرم کند.

وضو می گیرم و می روم حرم. نماز می خوانم.باز هم برای همه. اصلا یادم نبود که نمازهای قضایی هم دارم که باید بخوانمشان. اینجا خیلی چیزها یادم رفته.نمی دانم چرا اینطوری شده. آن از شروعش و این هم از فراموش کردن نمازهای خودم. آن هم از جنگ های درونی ام که هنوز ادامه دارد و نمی دانم کی آتش بسی برای آن اعلام می شود.

نزدیک اذان است. یک لیوان آب زمزم می خورم و روزه می گیرم!

این هم از همان جنگ ها و آتش بس های موقتی است. اینکه چه شد که یکباره تصمیم گرفتم روزه بگیرم؛ خودم هم نمی دانم. بین گرفتن و نگرفتن جنگی سخت بود و نگرفتن را به جهت بیماری یک ماه پیشم بود و حالا… نمی دانم.

نماز جماعت را می خوانم و … باز این رویاهای صادقه ام شروع شد. دلم خوش بود که چند روزی خبری ازشان نبود. باز آمد. آن هم نه یکی، دو تا. مانده ام این همه رویا برای چه بوده. از قبل از آمدن دائما دارم می بینم و دست از سرم بر نمی دارند. گاهی اوقات از دستشان خسته می شوم. تکرارشان برایم عذاب آورند. عذاب برای اینکه قبلا آمده ام و چیزی به خاطر نداشته ام تا حالا. برای آن همه نا امیدی پیش از آمدن به سفر.

مسیر حرم شلوغ است. ساعت کاری اینجا خیلی جالب است. یاد اهواز می افتم که صبح ساعت 6 یک ساعت به دنبال یک سوپرمارکت بودم تا صبحانه ای بخرم اما دریغ از یک مغازه باز. اما اینجا تا دلت بخواهد مغازه باز است.24 ساعته ها که جای خود دارند. دستفروش های اینجا که ساعت 5 صبح کارشان شروع می شود.

بچه ها خوابیده اند. امروز جز کلاس برنامه ای نداریم. مانده ام چه برنامه ای برای خودم بریزم که امروز را از دست ندهم. هیچ برنامه ای به ذهنم نمی رسد. با خودم می گویم بروم یکی از این فروشگاه ها و خرید کنم. میبینم حوصله اش رو ندارم. دلم می خواهد برم غاری که نزدیک کوه احد است. اما آن هم برنامه فردای کاروان است. البته آن هم معلوم نیست ببرند یا نه. میگویند غار عجیبی است و عطر عجیب تری از آن به مشام می رسد. می گویند همان غاری است که رسول خدا بعد از زخمی شدن در جنگ احد به همراه حضرت علی به آنجا رفته اند و حضرت فاطمه نیز به آنجا آمده و با خاکستر زخم های حضرت محمد را درمان می کرده.

باید تا فردا صبر کنم ببینم چه می شود. اصلا اگر شد با بچه ها می رویم آنجا.

اه. کی خوابم برد؟ ساعت 11:30 شده. اصلا یادم رفت ساعت موبایل را هم فعال کنم. سریع لباس می پوشم و می روم حرم که به نماز جماعت برسم. از درب هتل که بیرون می آیم؛ آفتاب چنان به سرم می زند که چشمم سیاهی می رود. امروز چه بلایی سر آفتاب آمده. چرا اینقدر داغ است. تازه می فهمم چه خبر است. کلاه یادم رفته بیاورم. این هم از برنامه امروز ما. بی خیال برگشتن به هتل می شوم. اگر برگردم به زیارت و نماز نمی رسم. بعد از نماز جماعت هم که روضه را می بندند و فرصت از دست می رود.

سریعتر راه می روم تا برسم. اینبار از درب ملک فهد وارد می شوم. می روم زیارت نامه را می خوانم و به امید پیدا کردن جایی در روضة بین جمعیت حرکت می کنم. فایده ندارد. نزدیک نماز جماعت است و در نیم متر جا دو نفر نشسته اند.آنقدر جمعیت اینجا زیاد است که بعضی اوقات باید کل صف رو دور بزنی تا مزاحم نماز خواندن بقیه نشوی. روضة تمام می شود و جایی پیدا نمی کنم. اینبار قرار است نماز را در خدمت ملک فهد باشیم. چاره ای نیست. همانجا می نشینم.

نمی دانم امروز امام جماعت چش شده بود. چقدر نماز زود تمام شد. آخرش ما نفهمیدیم اینها چرا اینطوری اند. با خودم می گویم حتما چهارشنبه ها نماز ظهر کسر زمانی دارد!!

از بس این روزها رفتارهای عجیب و غریب دیده ام؛ گیج شده ام. اینجا هم با اندکی تفاوت مثل هند است. نمازهای هر کدامشان با دیگری تفاوت دارد. حتی جماعت و فرادی هم فرق دارد. یکی ذکر رکوع می گوید و یکی نمی گوید. یکی تشهد می خواند و یکی نمی خواند. هر کدام یک جور نماز می خوانند و فقط در 3 مورد انگار اشتراک دارند.

1) نماز خواندن

2) آمین گفتن بعد از حمد

3) بازی کردن با انگشت اشاره دست راستشان در هنگام خواندن تشهد!

این آخری را نمی دانم دیگر کدامشان اختراع کرده اند و اصلا فلسفه اش چیست.

باتوم به شانه ام می خورد و می گوید: حاجی خلاص. حرک! خلاص!

به سمت هتل می روم. حتی تند تر از آمدن. آفتاب وحشتناک است امروز. انگار سر جنگی با ما دارد. خدا رو شکر می کنم که هوای گرمتر و شرجی تر از این هم تجربه کرده ام و اینجا فقط همین آفتاب است که گاهی سر ناسازگاری می گذارد؛ اگر هوا شرجی بود که با این آفتاب فاتحه همه خوانده شده بود.

بچه ها توی اتاق هستند.2 ساعتی هم تا جلسه کاروان مانده. مانده ایم چه کنیم. هر کسی کاری میکند. بچه ها خاطره می نویسند و من هم برگه های دفتر را ورق می زنم و روزها را به یاد می آورم. شنبه را هیچ وقت فراموش نمی کنم با آن مسمومیت کذایی و آن حرفهایی که زدم. یکی یکی ورق می زنم و تا آخر می رسم. خودکار را بر می دارم و می نویسم:

یادت باشد که جنگ را عقیده اینجا برده است نه عقیده دیارت!

ساعت 4 شده و صدای معاون کاروان می آید که با مولودی شروع جلسه را اعلام می کند. توضیح مناسک تمام شده و بیشتر اطلاعات رفتن به مکه و سوالات در جلسه رد و بدل می شود. می گویند صبح فردا هم بقیع نروید و جلوی درب باشید تا برویم بخش هایی از شهر را ببینیم.

به اتاق می روم. تا اذان یک ساعتی مانده. با سید و اشکان حرف می زنیم. درباره همه چیز. از بحث های اتاق راضی ام. هر کسی از هر چه می داند می گوید. یکبار درباره دعا بود. یکبار دعوت به این سفر. حالا هم راز و رمزهای اینجا و آنجا که خواهیم رفت و خواهیم دیدش.

لذت بحثش در جوانی است و تازگی های آن. نه مثل بحث های تکراری قدیمی!

نزدیک اذان است و با اشکان به مسجد می رویم. تنها خوبی کار اینها همین فاصله بین اذان و نمازشان است که می دانی وقت نماز است و به مسجد می رسی. وگرنه کارهای دیگرشان که…

نماز را می خوانیم و به هتل برمی گردیم. به سمت غذاخوری می رویم. غیر از خدمه کسی نیست و ما اولین ها هستیم که آمده ایم.خدمه ها می گویند بنشینید تا غذا آماده شود.

به یکی اشان می گوییم روزه ایم. نمی فهمد.می گوییم افطار. باز هم نمی فهمد.

سیدی! الصیام! الافطار. طعام القلیل فی الافطار!

تا این را می گوییم خودش و رفقایش عین برق گرفته ها می شوند. دستمان را می گیرد و و میبرد پشت میز می نشاند می گوید نعم.الافطار.روزه.نعم روزه.

می روند و چند دقیقه بعد با انبوهی غذا بر می گردنند.نزدیک به 20 موز و 3 بطری آب معدنی و چند بسته نان و ماست و… حتی 50 لیوان یکبار مصرف هم می آورد.

سیدی! لا. طعام القلیل. کافی.بس. نیار برادر. نمی خواهم برادر. بابا نیار بسه.

لا لا.لا مشکل. تفضل. انت الصیام. افطار.

می رود غذا هم جداگانه برایمان می آورد. اصلا وظیفه اینها توزیع غذا نیست. خودش برایمان غذا می گذارد و می خواهد مطمئن شود کم و کسری نداشته باشیم. کنارمان ایستاده است و نگاه می کند. اشکان قضیه سحری را می گوید.

به انگلیسی و عربی مخلوط می گوید: ساعت 10 بیایید. مشکلی نیست.

هاج و واج مانده ایم از این همه احترامشان به روزه و روزه دار.

کم کم صندلی ها پر می شود و می آیند برای شام. چشمانشان گرد شده است از پذیرایی های جلوی ما. شک می کنند که شاید مسئولی هستیم که اینقدر بهمان رسیده اند.

خودمان هم باورمان نمی شود از کاری که کرده اند.

به اتاق بر می گردیم.می گویند ساعت 9 در همین طبقه باشید تا دعای توسل بخوانیم. بین رفتن به حرم و دعا مانده ام. توی اتاق نشسته ام و تلویزیون نگاه می کنم. دلم می خواهدبروم حرم و نماز بخوانم. آن هم در روضة. اما امان از این دو دلی این جنگ. مدتهاست دعای توسل نخوانده ام. دوست دارم با جمع باشم؛ اما حرم هم چیز دیگری است.

این کلیه لعنتی هم باز درد گرفته. اینجا هم ولمان نمی کند. تمام غذایم شده قرص و قرص. معلوم نیست می خواهد چه بر سرم بیاورد. شاید هم از روزه امروز باشد. فقط خدا کند زمین گیرم نکند که …

صدای مداحی می آید.چه زود 9 شد. هنوز هم دو دلم. بعضی ها دارند می روند حرم. نه انگار همه دارند می روند حرم.۳0 نفر بیشتر نیستند. بمانم؟ بروم؟…باز این جنگ شروع شد. یک تصمیم درست نتوانستیم بگیریم. نگاه و نگاه و آخر تصمیم!

می مانم و دعا می خوانم.همین جا…


قسمت 14

اشکان بیدارمان می کند. امروز را هم میخواهیم روزه بگیریم. هر کسی به قصد حاجتی بسم الله می گوید. خدمه آشپزخانه نان تازه، کره، مربا و پنیر داده. چای هم هست. با همین ها سحری می خوریم و روزه را شروع می کنیم.

خیلی خسته ام. شب های اینجا در نظرت خیلی کوتاه تر از شب های دیگر است. اینجا فرصت خواب بسیار کم است و فرصت بیداری بسیار زیاد. خستگی امان نمی دهد و خواب نیز بیشتر اما قدم در راه حرم که می گذاری تمام است. تاریکی و حجم نورهای زیاد و خنکی نسبی هوا و آرامش سحرگاهی توام با سکوت، با ارزشترین لذتی است که نصیبت می شود. آهنگ سحری اینجا، گام های نمازگزاران است که پیوسته تکرار می شود.

بعد از نماز به هتل بر می گردم. امروز شاید به آن غاری راهمان دهند که می گویند عطر دل انگیزی دارد که مستت می کند از لذت بخش ترین رایحه های این دنیا.

ساعت 7 است که راهی می شویم. خیلی ها مانده اند در هتل. اتوبوس خالی است.

مسیر از پیش تعیین شده است و انگار خبری از پیاده شدن نیست. میگویند این مسجد را به جهت استراحت رسول الله زده اند.این مسجد خانه پیرانی بوده که میزبان شده اند و …

نزدیک کوه احد می شویم و مسیر سبز و رویایی ما را نشانمان می دهند. می گویند: از این کوچه بروید به سمت کوه و از کوه کمی بالا… غاری است که…

همین. آرزوی ما شد یک نگاه و بس… می گویند نمی رویم آنجا و اتوبوس را تنها برای 2 ساعت گرفته ایم کاروان دیگر هم باید راس ساعت 9 حرکت کند و دیگر هیچ!

اتوبوس حرکت می کند و جاهای مختلفی می رود. آشپزخانه هتل های مدینه، چاه های حفر شده بدست امام علی، نخلستان های علی، مسجد شجره و … همه و همه سواره.

دو ساعت نشستن در اتوبوس، مساوی شد با از دست دادن وقت و حاصل نشدن چیزی.

به هتل بر می گردیم. تعدادی از بچه ها می گویند بیا برویم فروشگاه. روز آخر است و خرید نکرده ام. همراهشان می روم.

از این فروشگاه هایشان خنده ام می گیرد. انگار می دانند فقط ایرانی ها مشتری آنها هستند. خوش آمد گویی هم به زبان فارسی نوشته اند. زندگی درون فروشگاهشان هم که نگویم بهتر است. باید دید و شکر ایران کرد که ما کجاییم و اینها کجایند. اینجا یا همه چیز گران است یا ارزان. گران ها را که تو نمی توانی درست و حسابی بخری و ارزان ها هم که چیزی نیستند جز اجناس تولید چین که مشخص نیست با چه ساخته اند و چه بر سرش خواهد آمد.

با همان راننده ای که آمده ایم بر میگردیم. رفیقمان خوزستانی است و خوب با راننده گرم گرفته. از زمان آمدن برایش حرف زده و مولودی خوانده. با راننده حرف میزند و برای ما ترجمه می کند.

می گوید شیعه است و تنها زندگی می کند. از سختی های زندگی اش می گوید و از اینکه دلش می خواهد ماشین نویی بخرد تا بتواند درآمد بیشتری کسب کند. راست می گوید. شورلتش را دیگر در هیچ خیابانی پیدا نمی کنی.

از غریبی شیعه می گوید. از فضای بسته اینجا و خفه شد عقیده اش. از اینکه نمی تواند راحت زندگی کند و به خاطر شیعه بودنش در سختی است. حرف هایش دل آدم را بدرد می آورد.

برایمان مولودی میخواند.

مولودی علی!!!

در صدایش و نگاهش غربت و دردی است که تا عمق جانت حسش می کنی. غریبی شیعه و خودش و تنهایی اش.

هتل نمی رود و ما را در شهر می گرداند. بی هیچ چشمداشتی در شهر و بین این خیابانهای شلوغ شهر می گردانمان. کاخ و منطقه حفاظت شده ملک عبدالله را که دور از همه و بر فراز تپه ای است؛ نشانمان می دهد. مسجد شجره. ورزشگاه شهر. نمایشگاه های مختلف و …

ساعات آخر بودنمان در کنارش نیز بهترین هدیه را می دهد.

ما را می برد به نخلستان هایی و می گوید اینجا و نخلستان های اطراف و حتی بیشتر نخلستان ها… جایی است که حضرت علی آنها را به این برکت رسانده. ما را به کنار دوستانش می برد و می گوید که هنوز برکت حضور علی اینجاست و نخلها اینجا نمی میرند. می گوید اینجا هر چاهی که علی زده است؛ آب شیرین داشته و تا حالا هم آب شیرین دارند و هر چاهی که در این سالهای متمادی مردم زده اند؛ شور بوده!

حیف روزه ایم و نمی توانیم حتی یک رطب کوچک از محصولات این نخلستان بخوریم. رطب ها هم خیلی گران هستند و تا آنجا هم که می توانند به ما تخفیف می دهند؛ اما باز هم قدرت خرید نداریم.

یکی از دوستانش یک بسته به ما هدیه می دهد که دوستان بر می دارند. ساعتی در زیر سایه نخل ها می نشینیم و با همان راننده شیعه حرف می زنیم.

نزدیک اذان است که به هتل بر میگردیم. بین راه بر سر یک چهارراه آنقدر معطل میشویم که اذان را هم می گویند. اینجا در نزدیکی حرم همه چیز تابع یک قانون است.

نماز!

حتی چراغ ها را زمان های طولانی قرمز نگه می دارند؛ فقط برای عبور نماز گزاران.

اینجا نماز و نمازگزاران در اولویت هستند.

جلسه کاروان برگزار نشده. گفته اند آخرین جلسه را بعد از شام برگزار می کنیم. ظهر هم خوابمان نمی برد. نشسته ایم در اتاق و بحث می کنیم. باز هم از همان بحث هایی که برای هر کداممان سوالی است و احتمالا جوابش را دیگری می داند.

ساعت 4 بعدازظهر است. اینبار من به اشکان پیشنهاد می دهم که برویم خرید. میخواهم زودتر برویم و برگردیم که آخرین غروب را در حرم باشیم.

نمی دانیم کجا باید برویم. راننده ما را به فروشگاهی می برد که صبح تعدادی از دانشجوهای هتلمان رفته. آنجا راهمان نمی دهند. میگویند مجرد را راه نمی دهیم. راننده جایی دیگر می بردمان. فروشگاه بدی نبود. خریدهایمان را سریع انجام می دهیم و یک ساعت قبل از نماز بر می گردیم به هتل که به نماز جماعت مسجد برسیم.

اشکان می گوید که داخل نرویم و همین بیرون نماز بخوانیم. یاد تصمیم روزهای قبل خودم می افتم که می خواستم یک روز روبروی آن گنبد نماز بخوانم. می رویم روی سنگ های مرمرین سفید روبروی اون گنبد سبز می نشینیم. اینجا قلبت آرام می شود. اینجا همه زندگی ات را فراموش می کنی و دلت به آن آرامشی که برایت هدیه می دهند می رسد. باید هم آرام و لذت بخش باشد. زمین اینجا سالها پذیرای قدم های بهترین خلق های خدا بوده است. اینجا کوچه بنی هاشم است. خانه های قدیم و قدمگاه پیامبر است. اینجا فاصله بین بقیع و حرم است!

همه روبروی قبله نشسته اند و من و اشکان روبروی گنبد سبز!

گیج و منگ از دیدن این گنبدم. یک هفته با این گنبد زندگی کرده ام. حالا فکر خداحافظی اش دیوانه ام می کند. اینکه می روم و معلوم نیست دوباره با چشمان خودم اینجا را ببینم؛ شیرینی حضور را در کامم تلخ می کند.

کم کم شلوغ می شود. انگار دیگرانی هم هستند که مثل ما عاشق نشستن در این مکان هستند. جمعیت زیادی می آید. کم کم تا نزدیک بقیع جمعیت می نشیند. نماز، آن هم در بین الحرمین!

همه به نماز می ایستند در آن روشنی و تاریکی غروب و آن نسیم که می وزد و سکوتی که برقرار است و جز صدای امام جماعت چیزی شنیده نمی شود. حتی صدای کار در ساختمان های اطراف.

نماز تمام می شود. آخرین نماز جماعت مغرب در مسجد…

شیرینی همه چیز در کامت تلخ می شود با یادآوری آن…

آخرین جلسه کاروان در مدینه بعد از شام برگزار می شود. جشن است. جشن میلاد سالار شهیدان. می دانند که بچه ها ناراحتند از رفتن. مولودی می خوانند و شیرینی پخش می کنند.

تبریک می گویند و تبریک.

و چه زود تلخی ها بر می گردد آنگاه که مدیر کاروانت می گوید: یک هفته حضورمان در مدینه به اتمام رسید و فردا با مدینه وداع می کنیم و سلام می کنیم به خانه خدا.

دلت می خواهد سرت را به دیوار بکوبی و از درد رفتن گریه کنی. دلت می خواهد از این ادمیان فرار کنی و بروی گوشه حرم پناهنده بشی. دلت می خواهد که ای کاش میشد جایی مخفی شد که کسی تو را نبیند اما حیف…

می گوید امشب دعای کمیل در رستوران هتل است. بعد از دعا ساک هایتان را درب اتاق بگذارید تا به هتلتان در مکه انتقال دهند.

می گوید فردا صبح همه باشید تا دعای وداع با مدینه و بقیع را در کنار بقیع با هم بخوانیم.

جلسه را با دادن جانمازهایی به آنها که نامشان حسین و سجاد و ابوالفضل است خاتمه می دهند و همه با هم به رستوران می رویم تا دعای کمیل را در مدینه و کنار دوستان دیگرمان بخوانیم.


قسمت 15
جمعه ها همیشه دلگیر بوده است و امروز دلگیرتر از همیشه. یک هفته پیش با ترس و لرزش در ابتدا و شور و اشتیاقش در انتها، آمدم به این شهر زیبا و نورانی. آمدم به جایی که یکبار در آن رنجی عظیم کشیدم؛ اما بیشتر از آن رنج و حتی بیشتر از لیاقت خاک بودنم؛ هدیه گرفتم.

امروز هم آرام آرام صبحدمش خواهد رسید و به روشنایی دوباره اش سلام خواهم داد و به انتهایش که غروب و تاریکی باشد خداحافظی…

امروز را هم روزه می گیریم. روز آخر حضور در مدینه.

جمعه!

یا اباصالح!

روز اول برایت خواندم:

یا مولای

یا صاحب الزمان!

هذا یوم الجمعه و هو یومک

روز تو شده است در آغاز سفرم

یا مولای فیه ضیفک و جارک

میهمان و پناهنده تو شده ام در سفرم

و حالا امروز نیز میهمان و پناهنده تو هستم برای خداحافظی از شهر شما و پدران و مادرانتان و سلام به شهری دیگر…

امروز نیز پناهنده توام برای سلامت و بودن و داشتن حس حضور و قدر دانستنش.

امروز به تو پناهنده شده ام برای تحمل یک حس تلخ و دردآور که از حالا عذابم می دهد.

امروز به تو پناهنده شدم که برسانی صدایم را به همه آنهایی که سلام دادم به آنها در این روزهای بودنم در این شهر و برسانی صدایم را با پیکی ویژه به صاحب شهر بعدی ام که به همه مقدسات عالم قسم می دهم همه را که این نباشد سفر آخر من به این شهر…

نماز صبح آخر حرم چه دلگیر است امروز. نماز امروزمان قبول نیست برای خواندن آیه سجده دار در میان نمازشان. چقدر دلگیر است خواندن نماز فرادی و ندانستن قبول شدن یا نشدنش؛ آن هم در آخرین لحظات حضورت…

نمازهای آخر را برای خودم و دیگران خوانده ام. باید بروم. باید بروم بقیع که دیگر عصر نیز فرصت حضور ندارم. باید بروم برای خداحافظی. باید بروم آخرین نگاه ها را بیاندازم؛ شاید دیگر فرصتمان ندهند که اینجا باشم و چشم به نور حضورشان در این شهر بدوزم.

با کاروانیم. می گویند بنشینید در بین الحرمین تا دعای وداعشان را بخوانیم. گوشه ای کز کرده ایم. همه کنار هم. دعا می خوانیم و هر کسی رازی می گوید و چیزی می خواهد در این دقایق آخر. اما یک حرف … یک دعا … یک التماس است که همه دارند و مشترک است:

آخرین سفرمان این نباشد!

دعایمان به نیمه رسیده است که همه را با باطوم بلند می کنند و راهی جز بلند شدن نیست.

به بقیع می رویم و در برابر چهار نور می ایستیم و باز می گوییم و می گوییم. صدای بعضی از بچه ها با صدای روحانی کاروانمان بلند شده است. دست خودشان نیست. آرامشان می کنیم اما نمی شوند و آخر حکم به اخراج از بقیع را کف دستمان می گذارند و آخرین خداحافظی امان می شود همین!

آرام آرام بیرون می آییم. من آرامتر.

سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم. در آستانه درب 15 می ایستم و آخرین حرف ها را می گویم و تمام…

توی هتل هیچ کاری جز افتادن روی تخت و گریه کردن بی صدا و به دور از چشم دوستانم که خواب هستند؛ ندارم. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم و باز آرام نمی شوم. هیچ کاری برایم نمانده که انجام دهم از این افکار بیرون آیم. از پنجره مردم را نگاه می کنم که دسته دسته به حرم می روند. اینجا از ساعت 9 صبح برای نماز جمعه باید بروی جایی بگیری. برای همین شلوغ بودنش و نرسیدن به کاروان بود که وداعم را صبح قرار دادم. خیابان آنقدر شلوغ است که ماشین ها به زحمت حرکت می کنند.

به لابی می روم تا شاید بتوانم با کامپیوتر آنجا عکس های سفر را انتقال دهم. برای هر دو دستگاه صف کشیده اند. هیچ دوستی هم نیست که در کنارش این بی قراری را از بین ببرم. هیچ کسی. حتی دلم رضا نمی دهد باز به حرم برگردم. می دانم طاقت رفتن دوباره را ندارم.

باز برمی گردم اتاق و باز افکار مختلف در سرم رژه می روند. کلافه ام. نمی دانم چه کاری را باید انجام دهم تا راحت بشوم. هیچ فکر درست و حسابی به ذهنم نمی رسد.

تنها به ذهنم می رسد دیگران را در حسم شریک کنم.

به حمید پیام می فرستم تا برایم در وبلاگ بگذارد…

 

دیروز سلام .
سلام به بقیع
سلام به فاطمه
سلام به نبی
سلام به مدینه

امروز وداع
وداع با بقیع
وداع با فاطمه
وداع با مدینه

فردا سلام .
سلام مکه
سلام کعبه
سلام رهایی

نزدیک ظهر است. از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کنم. نماز جمعه تمام شده است و این بار خیابان ها شلوغ تر از موقع رفتن است. مردم از هر سمت و سویی در خیابان می آیند و به هر سمت و سویی می روند. بچه ها هم بیدار شده اند. وسایل احرام را مرتب می کنم. کار دیگری ندارم. منتظرم زمان رفتن برسد. این کلافگی وحشتناک اینجا دارد عذابم می دهد. ساعت 4 باید اتاق ها را تحویل بدهیم.

زمان دیرتر از معمول می گذرد و بلاخره وقت رفتن می رسد.

غسل می کنیم و فقط دو حوله می بندیم.

وحشتناک است. احساس می کنم کفن پیچم کرده اند. جز سرم تمام بدنم را کفنی پوشانده. بچه ها هم حوله های احرام را می بندند و همگی به سمت لابی می رویم. لابی یکسره سفید است. بچه هایی که کنار همدیگر ایستاده اند. مثل صحنه شروع عملیات های جنگی شده است. آنجا رفیقت کوله پشتی و سربندت را درست میکند و اینجا حوله شانه و دکمه هایش.

معاون کاروانمان می خواند. از وداع با این شهر و از آنچه که برایمان اتفاق خواهد افتاد. دعای آخر را هم مقدس می کند به نام همه نورها و اعظم نور النور که این سفر آخر ما نباشد.

سوار اتوبوس می شویم و به سمت مسجد شجره حرکت می کنیم. مسیر اتوبوس می شود آخرین نگاه ما به مسجد النبی و دیگر هیچ. در دلم فریاد می زنم و گریه می کنم که ای مدینه و حرم، دارم می روم. حرم… بقیع… ضریح… روضة النبی… احد… زیارت… گنبد سبز زیبای همه، دارم می روم. همه و همه مثل آلبوم عکس از روبرویم رد می شود.

هیچ گاه اینقدر دلتنگ و خسته و درمانده نبوده ام.

دلم گرفته ای خدا…

مسجد شجره…

مامن آخرین حضور ما در مدینه.

از اتوبوس ها پیاده می شویم. هر چند دقیقه دو تا سه اتوبوس می آید و سپید پوشان دیگری را با خود می آورد. مسجد بسیار بزرگتر از آنی است که از دور دیده ام. بزرگ و با معماری خاص و زیبای خودش.

کاروان یک سوی مسجد جمع می شود و نکات ابتدایی را می گویند و سپس به طرف داخل مسجد می رویم. بچه ها صلوات می فرستند. لبیک می گویند. لبیک ها را پیرمردی از کاروان دیگر می گوید و بچه ها تکرار می کنند. تا نزدیک درب های ورودی لبیک می گوییم و پیرمرد می گوید آنچنان قدر بدانید که تا حالا ندانسته اید. آنچنان قدر بدانید که تا به حال قدر بهترین های زندگی اتان را ندانسته اید. جوانید و در جوانی دعوت شده اید. به جایی دعوت شده اید که نهایت همه چیز است در این دنیا…

پیرمرد می رود و ما آرام آرام به مسجد وارد می شویم. می گویند نمازهای تحیت و مستحبی و شکر را بخوانید تا لبیک را بگوییم.

ترس وحشتناک 5 ماهه به سراغم می آید. اینجا دیگر آخر خط است و یا باید همین بمانی و بی هیچ سود و منفعتی راه را ادامه دهی و یا باید از نو راهی دیگر آغاز کنی.

نمازها را با ترس می خوانم. ترسم از خدایی که از کودکی در ذهنمان ساخته اند؛ نیست. مدتهاست که آن خدای ساختگی در ذهنم مرده و جایش را به دیگری داده که نمی ترسم از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!

ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!

رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …

می گویند خودتان را آماده کنید. خودتان قاضی خودتان شوید. اینجا آغاز راهتان است…

موارد احرام را مجددا می گویند. برگه های ذکر لبیک را هم توزیع می کنند و بلاخره می گویند…

نیت می کنیم و…

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک

بدنم یخ می کند و مور مور. دیوانه ام می کند گفتن هر کلمه این ذکر. چه سری دارد این؟

می گوییم و می گوییم و التماس می کنم که جوابم را بدهد اما چیزی حس نمی کنم!

به سمت حیاط مرکزی مسجد می رویم. منتظر می مانیم تا غروب که نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم به سوی مکه و انجام اعمال…

بدجوری کلافه شده ام. دوباره جنگ های درونی ام شروع شده است.

فکر کرده ای این انتهای راهت است و بعد از این هیچ مشکلی نداری؟

تمام شد. از امروز می توانی به خودت افتخار کنی که آدم خلق شدی. قبول شدی.

غرور؟ از همین حالا؟

دیدی کاری نداشت؟ دیدی اون همه از رفیقت شرم داشتی و حالا چه راحت…

خسته شده ام از دست این جنگ های درونی این و آن که نمی دانم کدام درست است و کدام غلط. بلند می شوم و در مسجد نماز می خوانم تا شاید این فکرها از سرم بیرون رود.

الله اکبر…

دروغ نگو!

بسم الله الرحمن الرحیم…

گفتم دروغ نگو!

الحمد لله رب العالمین…

باز دروغ گفتی؟

الرحمن الرحیم

چه اصراری داری دروغ بگویی؟

مالک الیوم الدین

قیامت؟ مگه بهش اعتقاد هم داری دیوانه؟

الرحمن الرحیم

درغگویان را خدا دوست ندارد.

سبحان ربی العلی و بحمده

به ذاتت لعنت که تو آدم بشو نیستی و هنوز می گویی…

نه انگار تمام نشده است. همه چیز خراب است. هیچ چیز درست نشده است.

می ترسم هنوز. باز هم می ترسم. نگفتم داری بازی ام میدهی؟ نگفتم دلت سوخته و دعوتم کرده ای که از سر خودت بازم کنی؟

خجالت نمی کشی با رفیقت اینطوری حرف میزنی؟ تو همان بی شعوری هستی که قبلا بودی. هر چه بهت نشان داد که می خواهد تو بیایی؛ باور نکردی. همیشه ناامید بودی. حق تو و امثال تو همان آدمیتی است که قبلا بودید.

سرم رو بین دستهایم می گیرم و درون خودم فریاد میزنم. فریاد میزنم. به مرز جنون رسیده ام اینجا رفیق. به فریادم برس که تحمل ندارم.

نماز مغرب و عشا رو در پوچی محض می خوانم. پوچم از همه آنچه که اطرافم است و خودم هستم. پوچم از همه آنچه که خلقت می نامندش. دیوانگی محض گرفته ام و از هجوم این همه فکر و این همه ندای دیوانه کننده خسته ام. اصلا کی گفته اینجا و آنجا نهایت همه چیز است؟ مگر من پوچ نیستم الان؟ مگر جوابم را داده که اعتقاد داشته باشم؟

لعنت به من که این همه امید به آمدن داشتم. اصلا این همه راه را برای چه آمدم؟ این همه هزینه برای چه بود؟ اینجا و آنجا ندارد.

دلم می خواهد فریاد بزنم از این دیوانگی و نا امیدی و پوچی. اینجا چه خبر است رفیق؟

می گویند لبیک بگویید و به سوی اتوبوس ها بروید.

زبانم بی خود و بی جهت می چرخد و پاهایم بی خودتر از همیشه برای خودشان قدم بر می دارند. به راهروی زیبای مسجد می رسیم. راهرویی که سقف گنبدی شکلی دارد. حالا دیگر معاون کاروانمان برایمان لبیک نمی خواند. یکی از بچه ها می گوید و دیگران جواب می دهند.

هنوز چند قدم در این راهرو نرفته ایم که انگار سیلی محکمی می خورم.

قدم دیگری می گذارم و انگار سیلی دیگری.

تمام وجودم از پوچی محض و دیوانگی محض تر بیرون می آید. انگار خواب بوده ام و هیچ نمی فهمیده ام. زبانم با فرمان خودم می چرخد و پاهایم با فرمان خود راه می روند. حالا می توانم بگویم یا نگویم. راه بروم یا نروم. حالا می فهمم که چه خبر است. گوش هایم می شنوند. صدای لبیک دسته جمعی بچه ها مو بر تنم سیخ می کند. عرق سردی بر تنم می نشیند. میانه های راه یخ می کنم از همه این ترس و لرزها. اینبار سیلی نمی زنند. اینبار انگار کسی روبرویم است و با دستانش سرم را گرفته و به چشمانم خیره شده است و با چشمانش با من حرف می زند.

می گوید بگو لبیک.

نمی گویم. زبانم هست اما قدرت ندارم.

میگویمت بگو لبیک..

لب

سرم را محکمتر فشار می دهد و چشمانش را به چشمانم خیره می کند و با چشم هایش حرف می زند و می گوید:

بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک

می گویم. می گویم. می گویم.

هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.

دلم می خواهد سوار اتوبوس شوم. نای ایستادن ندارم. نمی دانم دور و برم چه خبر است. خیس عرقم و نسیم بیرون خنکی را برایم به ارمغان می آورد. پاهایم سست شده. خسته ام از این همه درگیری درونی و دلم استراحتی می خواهد.

سوار اتوبوس می شوم و گیج و منگم از این اتفاقات. نمی دانم چه شده است. اصلا نمی دانم چه خبر است. شاید… شاید چه؟ حرفی نزن و ساکت باش…

شام را در همان اتوبوس می دهند و بعد از نیم ساعت توقف برای خوردن شام به سوی مکه حرکت می کنیم…


 

قسمت 16

مسیر طولانی است. 4 ساعتی بین مدینه و مکه فاصله است و این فاصله نیز باید طی شود تا فاصله ها کم و کمتر شود و این ماییم که باید بخواهیم تا فاصله ها کم شود!

هنوز نیم ساعت هم نگذشته که بچه ها یکی یکی خوابشان می برد.

خیلی خسته ام اما خوابم نمی آید. بیشتر از 24 ساعت است که بیدارم.

بیرون را نگاه می کنم که در این تاریکی جزء چراغ پمپ بنزین ها و ایستگاه های بین راه، چیزی پیدا نیست. هنوز نمی دانم مسجد شجره چه خبر بود. نمی دانم چه شد. فقط می دانم اندکی بهتر شده ام. اما کامل نه…

می خواهم لبیک بگویم. آنقدر بگویم تا شاید آرامشم کامل و کامل تر شود. می دانم هنوز خبری نشده. میدانم. ولی باید بگویم. تسبیحم را بر می دارم و با هر دانه خاک کربلایش یک لبیک الهی می گویم. لبیک می گویم و میگویم و می گویم و به بیرون نگاه می کنم و غرق افکارم می شوم تا شاید بپذیرد و درونم آرامشی بپا شود که بدانم جوابم را داده است.

بار سفر رو بستم. پرواز کردم. شب اول مدینه آن زیارتش. آن حضور و شوک های ناگهانی اش. بیماری سخت و آن یاوه گویی هایش… یادت بخیر اولین نماز صبح حرم و عاشقی و ظهر نیز روضة النبی… یادت بخیر گنبد سبز، آرامش بخش دل های بی قرار ما… بقیع… احد…

دلم به همین زودی تنگ شده است. آنقدر تنگ که حاضرم سختی های دوباره ای را تحمل کنم و فقط مرا برگردانند به روبروی آن گنبد سبز. چه زود همه چیز تمام شد.

شب آرامی است و سراسر سکوت. صدایی نیست جز صدای حرکت اتوبوس و ماشین های دیگر در این جاده سیاه. سکوت مطلقی در اتوبوس حکمفرماست. حالا همه خوابیده اند. جلویی ها هم همینطور. فقط راننده انگار بیدار است و معاون کاروان. اتوبوس سیاهی شب رو با نورش می شکافد و جلو می رود. تنها ما نیستیم که راهی هستیم. هر از گاهی یا کاروانی از ما جلو می زند یا ما از کاروانی. همه هم یک وجه اشتراک و یک قصد و یک مقصود! چه سکوت دل انگیزی دارد این شب. از آن شب هایی است که دلت می خواهد تا قیامت در زیر سایه آرامشش بمانی و حرف بزنی؛ حرف با او.

محرم و راهی به سوی خانه دوست. دلم هوای آزادی را می خواهد که درونش پر بکشم. چقدر دلم گرفته امشب.

آخرین دانه تسبیح می افتد و به من می گوید که تمام شد. نمی دانم کی این همه لبیک را گفتم. خیلی خسته ام. هنوز 2 ساعتی به مکه مانده و من نمی دانم اینبار چه بر سرم خواهد آمد. گفته اند که صبح می رویم برای انجام اعمال و شب استراحت می کنید. صبح من چه خواهم دید؟ همه می گویند نگاه اول تاب تحمل نداری و بی اختیار سجده می کنی. من می خواهم بایستم. می خواهم بدانم اغراق می کنند یا نه. من خاکم و کعبه نیز خاک. فرق من و کعبه در یک دستور است. من باید سجده کنم فقط برای نماز و…

اصلا خودم هم نمی دانم که دارم چه می گویم. از دست این افکارم خسته شده ام. هر بار چیزی به ذهنم می خورد و جنگی آغاز می شود و آخر هم نمی دانم چه می شود.

سجده می کنم. خجالت نمی کشی که سجده شکر هم نمی خواهی انجام دهی؟

نه. میخواهم مقاوت خودم را بسنجم. من پیروز می شوم یا خدا…

کفر می گویی؟

نه. می خواهم امتحان کنم من از کعبه برترم یا کعبه از من.

اصلا معلوم هست تو چه بلایی سرت آمده؟

آره. آدمم. باید بدونم…

نه. حتما دیوانه شده ام که دارم این همه هذیان گویی می کنم. معلوم نیست این واقعا منم یا نه. حتما دیوانه شده ام. چه برزخی است اینجا. باید فرار کنم از دست این افکار. باید فرار کنم.

تسبیح را بر می دارم و ذکر می گویم. آنقدر می گویم که خوابم می برد…

فکر می کردم خیلی خوابیده ام. نیم ساعت هم نشده که بیدار می شوم و خواب از سرم میپرد. سر و صدای بچه هایی که بیدار شده اند و دوباره به جنب و جوش افتاده اند؛ بیدارم می کند. انگار نیرویی تازه گرفته اند و باز می خواهند شلوغ کنند. کم کم همه بیدار می شوند. اتوبوس در ایستگاه بین راهی النخیل می ایستد دیگر همه بیدار شده اند. قرار است استراحت کوتاهی باشد و باز حرکت کنیم. می گویند حدود یک ساعتی تا مکه مانده.

اتوبوس 3 هنوز نیامده. بیش از حد هم انتظار آمدنشان را می کشیم و وقتی خبری از آمدنشان نمی شود؛ حرکت می کنیم. اتوبوس دیگر ساکت نیست. حالا همه از خواب 2 ساعته نیرو گرفته اند و شلوغ بازی هایشان شروع شده است. ردیف آخر مثل روزی که می رفتیم مدینه، شلوغ است. حرف می زنند از همه چیز. یکی از بچه ها توضیح می دهد. بار دومی است که آمده و برایشان از مردم و شهر مکه می گوید. می گوید که شهر تمیزی مثل مدینه نیست. مردمی عبوس دارد. شهر دلگیری است. نمی دانم. باید دید آنجا را.

بیرون مثل قبل است. هر از گاهی چراغ و اتوبوسی که یا از ما می گذرد و یا ما از او می گذریم.

حالا ایستگاه های بازرسی هم هست. ایستگاه آخر که از مقابل چشمانم گذشت؛ فکر نمی کردم وارد مکه شده ایم تا اینکه گفتند اینجا مکه است!

در این تاریکی چیزی پیدا نیست. مثل مدینه مسیر را برای دیدن جستجو می کنم. اینبار مسجدالحرام. اما اینجا هم مثل مدینه هیچ خبری از دیدن مسجد نیست. انگار با قصد قبلی مسیر را طوری انتخاب کرده اند که چیزی نبینیم. خیابان های پیچ در پیچی که گاهی بالا می رود و گاهی پایین. شهر تعطیل نیست و در آن نیمه شب هم باز است.

از خیابان ها می گذریم تا به هتل می رسیم.

هتل اشپیلیا.

از همه لحاظ پایین تر از هتل الجوهرة العاصمة است. گفته بودند که در مکه انتظار امکانات خوبی را نداشته باشید. اما فکر می کنم بیشتر از حد معمول پایین است.

توی لابی منتظر می نشینم. کلید اتاق را به سید می دهم تا به اتاق برود و منتظر اشکان می مانم. اتوبوس 3 است و خیلی دیر کرده. نیم ساعتی در لابی منتظر می مانم تا از راه می رسند.

طبقه 4- اتاق 422

هوای اتاق به شدت سرد است. انگار از زمان نظافت کولر روشن بوده و رطوبت توی هوا پخش شده است و سرمای عجیبی در اتاق پیچیده است. ساکها را جلوی درب اتاق ها گذاشته اند. اتاق کوچکی است. یکی از همشهری ها می آید در اتاقمان و سید صادق به اتاق دیگر می رود. ناراضی ام از این انتقال. نمی دانم چرا. اما حس بدی دارم. سید از اولین روز مدینه با ما بود. حس می کردم اینجا هم باید هم اتاقمان باشد. حس می کردم کنارمان بود تا در خیلی از مسائل کمکش کنیم.

نمی توانم خودم را راضی به این انتقال کنم. احساس بدی دارم. نمی دانم چرا.

اشکان و همشهری دیگرمان که او هم سید است می خواهند با کاروان دیگر بروند به مسجد الحرام و اعمال را انجام بدهند. ساعت 1 نیمه شب است. به اشکان اصرار می کنم که بماند و با ما باشد. اما می خواهد برود. اصرار می کنند که با آنها بروم. اما نمی دانم چرا دلم نمی خواهد حالا بروم. روحانی کاروانمان می گفت نیمه شب مناسب نیست. همه کاروان ها می آیند و نظافت چی ها هم هستند. صبح بهتر است.

می گویم کولر را خاموش کنید. هوای اتاق به شدت سرد است. پاهایم یخ کرده است. پتو که نمی توانم روی خودم بگیرم. می نشینم روی تخت و حوله احرام را روی پاهایم می اندازم.

بچه ها می روند و تنها می شوم. خیلی خسته ام. ساعت موبایل رو برای ساعت 5 تنظیم می کنم و روی تخت دراز می کشم.فکر صبح هستم و رفتن. اضطراب دیدن و انجام اعمال دارم.

هم حس خوبی است و هم حس بد. لرزم می گیرد از این استرس. دستهایم را زیر حوله می برم و پایم را هر چند دقیقه روی پای دیگرم می اندازم تا کمی از سرما کم کنم.

یک لحظه کافی است که سرتاسر بدنم آنقدر سرد بشود که حس یخ زدن بهم دست دهد.

یک اتاق تاریک. من با دو تکه لباس شبیه کفن. رو به قبله دراز کشیده ام!

سریع بلند می شوم و گوشه اتاق می ایستم. وحشتناک است این اتاق و این لباس.

انگار توی قبر هستم. هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم. به دنبال کلید چراغ خواب می گردم. سمت دیگر اتاق است. روشنش می کنم و آرام روی تخت دراز می کشم و با همان ترس و لرز و افکار وحشتناک خوابم می برد.


قسمت 17

با صدای ضعیفی از خواب بیدار می شوم.

خوب گوش می دهم. صدای اذان است که در سکوت محض اتاق به گوش می رسد. بلند می شوم و ساعت موبایل را نگاه می کنم. نیم ساعت زودتر از موعد بیدار شده ام. هنوز چند دقیقه از بیدار شدنم نمی گذرد که باز این استرس لعنتی به سراغم می آید. از دیشب تا حالا امانم را بریده و راحتم نمی گذارد. وضو می گیرم و نمازهایم را می خوانم. شکر برای حضور. پدر… مادر و … نماز خواندن در این تنهایی و این لباس و این سرمای نسبی هم عالمی دارد. تنهایی ایستاده ای روبروی کعبه ای که می خواهی چند دقیقه بعد ببینی اش و حرف میزنی با خدای خودت از او می خواهی که این اضطراب تو را بگیرد و قدرت ایستادن در برابر خانه اش را به تو بدهد!

هر از گاهی صدای پچ پچ هایی که از کنار در می گذرد به تو نهیب می زند که باید زودتر بروی. روی سجاده نشسته ام و تسبیح کربلا رو در دست گرفته ام و نمی دانم به انتظار چه هستم. حوله ها را محکمتر به دور خودم می پیچم تا این سرمایی که از شب قبل توی اتاق موج می زند؛ اذیتم نکند. فکر دیدن راحتم نمی گذارد. چند قدم تا مسجد فاصله است؟ کعبه از نزدیک چه شکلی است؟ مسجد چطوری است؟ چه اتفاقی برایم می افتد؟

معاون کاروانمان به درب میزند و می گوید خواب نمانید. درب اتاق ها را می زند و بچه ها را بیدار می کند. چند دقیقه ای نگذشته که صدای همهمه ای در راهرو می پیچد. انگار همه منتظر اعلام رفتن بوده اند و بیرون نمی آمده اند.

ساعت 5:15 است که به سمت رستوران می روم تا صبحانه بخورم. بدجوری ضعف کرده ام. از این حالات خودم خنده ام گرفته. همیشه موقع اضطراب اشتها ندارم و حالا به اندازه 2 نفر دارم صبحانه می خورم. توی رستوران اکثر بچه های کاروان خودمان هستند. همان طور که نشسته ام راه پله را هم نگاه می کنم و هر گروهی که از آن پایین می آید را جستجو تا شاید اشکان و سید صادق (هم اتاق جدیدمان) را ببینم. اما هیچ کدام نمی آیند. هنوز 10 دقیقه هم نگذشته که مدیر کاروان می گوید بچه ها کم کم در لابی جمع شوید تا برویم.

سید (هم اتاق مدینه ای) هنوز نیامده. نگرانم. نمی دانم خواب مانده یا با گروه دیشب رفته. به سمت اتاقش می روم. هر چه در میزنم جوابی نمی دهد. دوباره بر می گردم رستوران و تک تک میزها را می گردم تا شاید پیدایش کنم. اشکان پشت میزی نشسته و خوشحال و خندان دستانش را بالا می آورد و می گوید که حاجی شدم. من حاجی شدم. سید صادق هم هست. کنار میزشان می آیم و چند دقیقه ای با آنها حرف میزنم.

صدای روحانی کاروان می آید که می گوید می خواهیم حرکت کنیم. خداحافظی می کنم و به سمت لابی می روم. نمیدانم چه شد که سید را فراموش کردم. یادم رفت از اشکان بپرسم که شب قبل با شما آمده یا نه؟

قرار است بچه های حاضر با روحانی کاروان بروند و بقیه هم با رئیس و معاون کاروان بیایند.

گروه اول که خودم نیز با آنها هستم؛ پیاده به سمت مسجد الحرام می رویم.

استرستم بیشتر می شود. فکر دیدنی های چند لحظه دیگر به شدت نگران و مضطربم کرده. هوا سرد نیست اما یخ کرده ام. سرم را پایین انداخته ام و با گروه می روم. از خیابانی که انگار قرار است تا آخرین روز پذیرای من و دوستانم باشد می گذریم. بساطی است اینجا. از مسافرخانه های کثیف تا مغازه های بدتر از آن. خیابان به مرور زمان آنقدر سیاه شده است که انگار هیچ پاک کننده ای یارای پاک کردن آن را ندارد. مغازه های مختلف فراوانند اینجا. صبح به این زودی همه مغازه ها باز است و مشتری های آنها هم در کنارشان. معلوم نیست چه می کنند اینجا؟

آخرین پیچ خیابان را که رد می کنیم محوطه باز و خیابان و بلاخره دیواره های سفید و خاکستری و مناره های عظیم مسجد پیدا می شوند. آرام آرام از پله هایی که کفشان چوب است پایین می رویم و روبروی درب ملک فهد می نشینیم تا گروه دیگر بیاید.

از درب باز، درون مسجد را سرک می کشم تا ببینم چیزی پیدا هست یا نه. هیچی نیست. انتهایش چیزی پیدا نیست. نشسته ایم آرام و ساکت و در تیغ نگاه دیگرانی که در رفت و آمد هستند. گروه دیگر هم می آید و روحانی کاروان صحبت هایش را شروع می کند.

می گوید باز هم توبه کنید. پشت این دیوارها خانه ای است که قداستش بیش از هر چیز است و … هر کلمه از حرف هایش درونم را به لرزه در می آورد و در آخر می گوید سرهایتان پایین باشد و هر گاه گفتم سرهایتان را بالا بگیرید و خدا را… خدا را… خدا را برای این دعوت سجده شکر کنید!

بلند می شویم. یاد قول و قرار مغرورانه خودم و ایستادگی در برابر کعبه و تعدادی سنگ می افتم. می خواهم بدانم چقدر می توانم در برابر سنگ هایی که من باید در برابر آنها سجده کنم و همگان می گویند خودت، بی اختیار می افتی؛ مقاومت کنم. بازی ام گرفته در این لحظات آخر. کتاب دعا را بیرون می آورم و دعا می خوانم. هنوز چند قدم نرفته ام که تعادلم را از دست می دهم. تازه یادم می آید که می گفتند کعبه پایین تر است و پله دارد تا نزدیک خودش. دعا را می خوانم و نگاهم را به زمین معطوف می کنم تا این دقایق آخر، بعد از 5 ماه انتظار سالم به مقصد برسم. فرش… پای ستون…پای آدم… کفش… اینها تنها چیزهایی هستند که چشمانم می بینند. وسوسه ام می گیرد که سرم را بالا بیارم؛ ببینم چی می بینم. سرم را بالا می گیرم… نه خبری نیست. بین گروه هستم و تنها چیزی که می بینم بچه ها هستند که سرهاشان پایین است. سرم را پایین می اندازم.

کم کم اطرافم روشن می شود. هنوز سرم پایین است. دیگران هم همین طور هستند انگار. این را از برخوردهای گاه و بیگاهشان و بهم خوردن صف میشود فهمید. در قدم های همه اشان نوعی تند رفتن کم کم به چشم می خورد. انگار آنها نیز استرس دارند. آرامتر قدم بر می دارم تا جزء آخرین نفرات باشم. روشنایی بیشتر می شود و وسوسه دیدن زودتر بیشتر. قدمهای بچه ها تند تر می شود. انگار فهمیده اند که نزدیک هستند و می خواهند زودتر برسند.

بلاخره در یک فضای کاملا باز قرار می گیریم. روشنایی و هوای باز آنجا نوید حضورمان در محوطه اصلی را می دهد.

روحانی کاروان می گوید برادران عزیز سرهایتان را بالا بیاورید و خداوند رحیم را به پاس حضورتان در این مکان مقدس سجده شکر کنید.

آرام آرام سرم را بالا می آورم..


قسمت18

آرام آرام سرم را بالا می آورم و بچه های جلویی را می بینم که سجده کرده اند و صدای گریه اشان به گوش من نیز می رسد.

حالا چشمانم یک حجم سیاه را با کلی خلق مثل خودم می بیند که به دور همان حجم سیاه که شبیه به مکعب است راه می روند. یک سیاهی که آفتاب از پشت سرش چشمک هایی می زند و انگار می خواهد مانع از باز بودن چشمت و دیدن آن حجم عظیم شود. تمام اضطرابم مرده و هیچ حسی ندارم. خالی ام. خالی از هر گونه حس انسانیتی که تا همین چند دقیقه پیش داشته ام. انگار مغزم هنگ کرده که فقط دارم نگاه می کنم. اینجا یک فضای باز است با دیوارهایی اطراف آن و یک مکعب مشکی پوش. اصلا قرار است با دیدن این مکعب چه شود؟ سرم را کمی کج می کنم تا شاید با کج کردن نگاهم، بدانم این مکعب بزرگ قرار است چه بلایی سر من بیاورد و اصلا این مکعب به این سادگی چیست؟ نمی دانم باید چکار کنم؟ انگار فقط من ایستاده ام. یاد درخواست هایم و آن بازی مقاومت می افتم. اولین درخواست را می گویم. برای خودم نیست این درخواست و خیلی راحت می گویمش. حالا دومین درخواست را می گویم که این هم برای خودم نیست و در مدینه در ذهنم آمد و عهد کردم که بگویم.

چقدر ساده بود تا اینجا. پس آن همه سست شدن و خجالت و حرف های دیگران همه بیهوده و مسخره بود؟ برای چه آن حرف ها را می زدند؟ چرا برای من مشکلی پیش نیامد؟ چرا من زمین نخوردم؟ یعنی آنها حتی قدرت نداشتند که از سجده شکرشان هم جلوگیری کنند؟ مگر بین رفتن و نرفتن به سجده چقدر نیرو لازم است که آنها نداشتند و حالا من دارم؟

خوشحالم از اینکه در برابر تعدادی سنگ که آنها هم مثل خودم هستند؛ ایستادگی کرده ام و هنوز سجده نکرده ام.

خواسته سومم را می خواهم از ذهن بگذرانم که مربوط به خودم است.

حس زهرآلودی به سراغم می آید. احساس می کنم درونم دارد از تلخ ترین تلخی این دنیا به بیرون می ریزد و من تاب نگه داشتنش را ندارم. گوش هایم ناگهان سوت می کشد و از شدت این سوت، سرم ناگهان تکان شدیدی می خورد. کم کم سمت راست بدنم سست و بی حال می شود. قدرت ایستادن ندارم. زانوهایم بی اختیار کف مرمرین آنجا را بوسه می زند. همه چیز از کنترل آدمیتم خارج شده است و در برابر این سستی وحشتناک هیچ مقاومتی ندارم. ایستادنی که تا همین چند لحظه پیش یک ساده به تمام معنا برای مغزم تعریف می شد؛ حالا اثری از آن نیست و رو به نابودی گذاشته! ناتوانی ام به حدی می رسد که دستانم هم کف آنجا را می بوسد. سرم پایین می افتد. همه چیز تا اینجا به اجبار است انگار و اختیار من اینجا معنایی ندارد. قلبم سنگین تر از هر زمانی است که به یاد داشته ام. یاد دستور سجده آدم و نافرمانی شیطان می افتم. خجالت و شرمساری تا آنجایی در درونم مسلط می شود که دوست دارم از همان راه آمده برگردم و هرگز به اینجا نیایم. خجالت از آن همه التماس برای آمدن و درک کردن اینجا و شب پیش در مسجد شجره، تمام وجودم را فرا گرفته.

دیوانگی تا اوج آدمیتم رسوخ می کند. سرم پایین است و بی اختیار به این بازی مسخره و غرور حماقت بار خودم و این نافرمانی به او، گریه می کنم. به خودم نهیب میزنم که دیشب و همین چند لحظه پیش ذکر توبه ات را خواندی و حالا برای یک سجده شکر ساده در برابر سنگ هایی که او دستور داده سجده کنی؛ کرنش می کنی؟ حماقت و غرور آدمیتت تا کجا؟

می خواستی بازی قدرت کنی؟ پاها و دستها و بدنت، خودشان و بدون اختیار تو سجده کردند. هنوز هم می خواهی بازی غرور آمیزیت را ادامه دهی.

گریه امانم را بریده. پیشانی ام را به اختیار خودم به روی سنگ می گذارم و نه با کعبه و دل خودم؛ با خود او حرف میزنم از این همه تکبر آدمیتم و نافرمانی به او، حتی تا اینجا. در کنار خانه ای که گفته خانه من است و این تنها یک نشان است برای گمراه نشدن تو و امثال تو که امر کرده ام سجده کنی برای پرستش من که من به هیچ کار تو نیاز ندارم و تمام این دستورات من چیزی جز رازهای پنهانی نیست که باید انجام دهی تا هم از انسانیتت لذت ببری و هم پاداشت دهم در روز موعود و اینها فقط برای این است که به تو بگویم ای انسان! تو بهترین خلق من هستی من بیشتر از همه تو را دوست دارم که تو شبیه ترین خلق به من نیز هستی و می توانی به جایی برسی که با افتخار بگویی من خود مقدس خدایم که در آن لحظه من در درون مقدس تو هستم و من و تو، تو و من، همه با هم یکیم و عاشقانه یکدیگر را دوست داریم!

دیوانه وار با او حرف میزنم و شکایت این نفس خودم را؛ خودم به او می کنم پیش از آنکه روزی برسد که دیگری شکایتش را به پیشگاهش ببرد.

می گویند بلند شوید تا اعمال را انجام دهیم.

سرم را بلند می کنم تا بروم اما باز سجده می کنم و باز شکایت از خودم تا شاید پیش از آغاز نگاهش را به سویم بازگرداند.

به زحمت بلند می شوم تا اعمال را شروع کنیم. همه چیز را فراموش کرده ام و نمی دانم شروع چه بود. سرم پایین است و هنوز چشمانم برای خودشان حرف می زنند. پست شدی پست. بد کردی به خودت بد. چرا فکر نکردی بچه. این چه بازی بود که شروع کردی دیوانه. آن هم اینجا…

هنوز خودم را نهیب میزنم و بین بچه ها حرکت می کنم که صدای الله اکبرشان می آید و نگاه می کنم که آغاز راه است و حجرالاسود در کنار و طواف در انتظار…

تا کنون 4 نظر داده شده

  1. فوریه 8, 2008 روی 1:01 ق.ظ

    هوالرحمن
    سلام

    الحمدلله که باز هم نوشتید …چند بار سر زده بودم به امید اینکه مابقی سفرنامه زیباتون رو نوشته باشید

    باز هم اشک هام موقع خوندن نوشته هاتون از دیار یار، نتونستن مقاومت کنن و پایین نیان!
    خیلی زیبا می نویسید …
    نوشته هاتون خیلی آشنا هستن برام…
    درگیری ها و بحث هاتون …البته نه همه اش اغلبش

    ((سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم…))

    منم آخرین تصویری که از مسجدالنبی دارم همین طوره! …
    چند قدم …برمی گردم…نگاهی به گنبد سبز که الان کوچکتر از چند لحظه پیش شده و دور تر می کنم …دوباره به راهم ادامه میدم…بر می گردم…………

  2. فوریه 8, 2008 روی 1:06 ق.ظ

    ((…از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!

    ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!

    رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …))

    ((بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک

    می گویم. می گویم. می گویم.

    هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.))

    حال زیبایی داشتید حقیقتا…هم دلم تنگ شد هم غبطه خوردم !…
    و اینکه ای کاش توی همون حال احرام مونده بودم ! …
    )):

  3. فوریه 8, 2008 روی 1:14 ق.ظ

    ((… اما نمی دانم چرا دلم نمی خواهد حالا بروم. روحانی کاروانمان می گفت نیمه شب مناسب نیست. همه کاروان ها می آیند و نظافت چی ها هم هستند. صبح بهتر است…))

    یادش بخیر ما همون نیمه شب رفتیم برای اعمال…اتفاقا خیلی خلوت بود و اغلبمون تا نماز صبح بیشتر اعمال رو بجا آورده بودیم
    حال و هوای غریبی بود…

    ((انگار توی قبر هستم. هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم…))

    نمی دونم چرا من موقعی که محرم شده بودم خیلی به این قضایا فکر نکردم ! صحنه محشر و …برام تداعی می شد …اما فکر مرگ و کفن و…نمی دونم شاید اونقدر استرس داشتم و افکار دیگه ای توی ذهنم در رفت و آمد بودن که…!

    باز هم یادش بخیر …ما هم از باب ملک فهد داخل مسجدالحرام شدیم …و من هم غرق در افکاری از همین دست البته خفیف تر از شما ! اینکه واقعا موقع دیدن کعبه چه می کنم ؟چه باید بکنم؟چه اتفاقی خواهد افتاد ؟و…..

  4. فوریه 8, 2008 روی 1:24 ق.ظ

    توصیفاتی که از لحظه اول دیدن کعبه کردید خیلی مطابق حس و حال من در اون لحظه بودن!

    البته همون طور که گفتم ما نیمه شب برای انجام اعمال رفتیم به مسجد و خیلی عجیب اطراف کعبه خلوت بود !
    شاید در حد یکی دو دور طواف کننده ! همین!
    انگار فقط ما بودیم و کعبه …و من اون لحظه هیچ حسی نداشتم جز بهت ! تحیر ! جز حی بی حسی !!
    انگار یکی از درون بهم می گفت مطمئنی اینجا مسجدالحرامه و این هم کعبه؟
    چه باید کرد ؟
    …..
    به سجده افتادم …اما باز در حالت تحیر و…
    و چقدر مضطرب بودم و….نمی دونم اون طواف رو خدا قبول کرد ؟…انگار آخر سفر نشانه هایی داد اما….
    و بعد از نماز طواف بود که…واقعا به سجده افتادم و بغضم شکست !…دلم نمی خواست اشک چشمم تموم بشه!
    دلم نمی خواست از اون حالت بیرون بیام…

    اونجا محرم بودن صفایی داشت…حال و هوایی داشت و….
    اما مهم اونجا نبودن و محرم بودنه…انگار که تازه بعد از برگشتن امتحان حاجی ها و نیمه حاجی ها !!!( منظور حج عمره است!!) شروع میشه…
    و خدایا شرمنده که خیلی مون توی این امتحان اصلی …!

    *
    *
    *
    التماس دعا!


نظر بدهید