قسمت 7-12

قسمت 7

نزدیک ظهر است و مست از حضور صبحم هنوز، که باز راهی می شوم. آرام آرام از درب شماره 15 وارد می شوم. آفتاب به شدت می تابد و سنگ های مرمرین اطراف حرم نور را با شدت تر به چشمانت انتقال می دهند. به سمت همان دربی می روم که اولین بار از آن وارد شده ام. حالا بهتر می بینم. بهتر آشنا می شوم. خوب نگاه می کنم اطراف را تا ببینم کجا هستم و کجا می روم. کنار درب می ایستم و نگاه می کنم.

 

باب السلام!

اولین دربی که پذیرای من به مسجد شده است. وارد می شوم. همه چیز در نظرم تازه است؛ غیر از مردمی که قبلا هم دیده ام. حالا آرام تر قدم بر می دارم تا بدانم آن شب کجاها را رد کرده ام. سمت راست دیوار است تا میانه اش که محرابی است و می گویند محراب امام جماعت است.

سمت چپ، منبرروضة النبیمحراب و در انتها ضریح.

می روم روبروی ضریحت تا سلامی بدهم و نمازت را بخوانم. روبرویت ایستاده ام و نگاه می کنم و می خوانم. چقدر تاریک است ضریح تو. تاریک و قدیمی و غبار گرفته. پیدا نیستی که به جایگاهت سلام بدهم و نگاهم را به نگاهت گره بزنم تا پیمان نگاهم شود.هر چه می کاوم چیزی نمی یابم و زیارت را می خوانم که کسی تکانم می دهد. سرم را بالا می گیرم و می گوید: لا.لا.حاجی. فقط السلام علیک یا رسول الله.فقط.حرک!!

سرم را پایین می اندازم و می روم تا از رد نگاهش دور شوم و راحتم بگذارد. پشت ستونی روبرویت مخفی می شوم و می خوانم تا برسد به نوبت نمازت.

وقت نمازت است و به دنبال جایی هستم که بخوانم برایت و بخوانم برای دیگران. یادم می آید سفارش می کردند به حضور در تکه ای از بهشت که افضل است به همه زمین ها و زمان ها. یادم می آید که ورودی طلا مانندی داشت. می گفتند سقف سبزی هم دارد. می روم و از ورودی طلا که نوشته است روضة النبی، نگاهم را به زمین می اندازم. همین جاست. روضة النبی. فرش سبز گسترده اند. نگاه می کنم به جمعیتی که هیچ فاصله ای جز راه کوچکی که مامورین باز گذاشته اند؛ بینشان نیست و عده ای به نمازند و عده ای به التماس برای دو رکعت نماز!

بین جمعیت راه می روم و هر از گاهی دستی بالا می آید که یعنی رد نشو دارم نماز می خوانم!

نیست.نگرد.نمی یابی.

نا امید نیستم.می روم جایی می ایستم که مشغول نظافت هستند.حائل زده اند و جارو می کشند. سخت مشغولند. همه چیز را تمیز می کنند و غبار روبی. دارند جمع می کنند که یکیشان می آید و می گوید: حاجی عقب.حاجی عجله نه. پرده کنار می رود و عرب و عجم و افغان و … می دوند. انگار می خواهند به ضریح برسند و من به این حرکتشان تاسف می خورم که چرا اینجا آرام نیستند. می ایستم و نگاهشان می کنم که هر کدام دیگری را کنار می زند برای سبقت گرفتن. با خودم می گویم این همه جا، چرا اینجا دارند اینکارها را می کنند؟

آرام قدم بر می دارم و جایی می نشینم. خلوت و بدور از دیگران. هنوز هم دارند می دوند و هر از گاهی بدنهایشان سر و دست و کمر مرا مورد لطف قرار می دهند. بلند می شوم تا نماز بخوانم. می خواهم تکبیر بگویم که فرش سبز را می بینم و خودم را که تک و تنها به میان یک فرش سبز ایستاده ام و احدی هم کنارم نیست .می گویم نه.اشتباه می کنم.اگر اینجا بهشت بود که من راحت نمی ایستادم و راحت تر جایی نمی یافتم. حتما همان جایی است که دارند برایش خودشان را به زحمت می اندازند و این همه عجله دارند.

می خواهم تکبیر بگویم که یادم می آید نماز اول قصد کردی به شکرانه حضور باشد؛ هر بار که آمدی!

تکبیر می گویم و نماز می خوانم و سلام می دهم و می ایستم که تکبیر نماز زیارت بگویم ….

چشمانم باز می شوند. گوش هایم می شنوند. سرم حرکت می کند و غلغله جمعیت و صفوف انتظار را می بیند و چشمان ملتمس آن مردمی که ایستاده اند و انگشتشان را به شماره 2 گرفته اند و می خواهند بفهمانند که دو رکعت نماز می خواهند بخوانند و تازه باورم می شود که اینجا همان بهشت است که برای 2 رکعت نمازش صف می گیرند و خانمها حسرت همان 4 ساعت در روزش را دارند و من آرام و بی دردسر بساط خودم را این میان پهن کرده ام و …

نگاه می کنم و ماذن بلال را می بینم. منبر… محراب را… من، اینجا، بین منبر و محراب و پشت ماذن بلال نشسته ام! نمی دانم بخندم یا گریه کنم که این طور ساده و بی هیچ زحمتی راهی پیدا کرده ام و جایی و بی هیچ نگرانی، ایستاده ام و نماز خوانده ام!

ناراحتم از دیروز که چیزهایی گفته ام و امروز اینگونه میهمانم کرده اند. صبحش آن بود و حالا ظهرش این. شروع می کنم نماز ها را خواندن و هر که به یادم می آید و هر که به یادش نیستم و همه رفتگان.

نماز می خوانم و گذر زمان را هم حس نمی کنم. 2 ساعت گذشته و هنوز خسته نیستم. عشق صبح و عشق حالا نگذاشته خسته شوم. مگر می شود در بهشت باشی و خسته شوی؟ می خوانم تا آنجا که خسته شوم اما نمی شوم. اشکان را هم خبر می کنم بیاید تا نماز بخواند.

نزدیک ظهر است و نماز جماعت.تکان نمی خوریم در میان فشار جمعیتی که می خواهد به هر طریقی جایی در روضة بیابد برای نماز جماعت.بین آن جمعیتی که از فشار آن، شانه هایمان جلو افتاده و جایی برای سجده اش به راحتی نیست ؛ نماز ظهر می خوانیم که شاید دیگر فرصتمان نشود جماعت را اینجا باشیم. نماز عصر را هم همانجا می خوانیم اما راحت تر.

باز هوس می کنم که برای دیگران بخوانم. سه چهار باری نیست که دو رکعتی خوانده ام که می آیند و می گویند بروید. فرصتمان ندادند ادامه دهیم. انگار ساعت ورود به بهشت برای خانمها رسیده است و ما باید برویم.

دلمان نمی خواهد برویم اما می گوید شوق آنکه کمتر می آید بیشتر از آنست که بیشتر آید!

می رویم تا فرصتی دیگرمان دهند.


قسمت 8
نه. انگار این دیدنهایی که رویای صادقه می نامندش؛ نمی خواهد دست از سرم بردارد.دیوانه ام کرده اند.از قبل از سفر تا حالا بیشتر از 10 بار دیده ام که اینجا و آنجا بوده ام و همه هم به همین سفر ربط دارند. انگار روحم تشنه تر از خود بوده و زودتر آمده لذت خودش را برده و رفته. راه میروم و به چشم میبینم که قبلا که زمانش حتی به 2 سال قبل هم می رسد؛ اینجا بوده ام. خسته ام کرده اند.

آبی به صورتم میزنم تا به جلسه کاروان بروم. هر روز عصر جلسه داریم و مناسک یادمان می دهند. خیلی ها در اتاق هایشان خواب هستند و نیامده اند. بعضی ها هم دنبال کارهای خودشان رفته اند. احکام می گویند و می گویند این کارها را باید انجام دهید و این را نه. آخر هم مدیر کاروان است که باز مقررات می گوید و آخر صحبت هم می گوید عصر باشید تا برویم اولین بازدید.

ساعت نزدیک 6 عصر است که می رویم.اول از همه میرویم مسجدی که امام علی (ع) می نامندش و انگار هیچ موقع از سال هم دربش را باز نمی کنند. از حرم دور نیست. شاید 50 قدمی بیشتر هم نشود.توضیح می دهد و می گوید که فقط یکبار برای تعمیرات دربش را باز دیده و دیگر هیچ وقت ندیده است که دربش را باز کنند.

می رویم مسجد غمامه. این هم نزدیک حرم است فاصله چندانی ندارد. جالب است. اینجا هم مثل ایران که حسینیه ها زیاد شده اند؛ مسجد های زیادی هست. غمامه مسجد نماز جمعه ها و دعای باران است. درب این هم بسته است.توضیحات کوتاه است و می گویند بمانید تا دو رکعت نماز بخوانیم که هر چه می مانیم خبری نمی شود.بانی اش می آید و هر چه سید سید می کنیم؛ می گوید لا.وقت الصلاة مغرب. اینها هم معلوم نیست برنامه زندگی اشان چیست.

اشکان می خواهد برود.با هم می رویم.نزدیک هتل بازاری است که می رویم هم نگاهی بیاندازیم و هم شاید چیزکی بخریم.آنقدر می گردیم تا نزدیک نماز می شود.

حس خوبی ندارم.نمی دانم چه بلایی به سرم آمده.نمی دانم چه شده که یکباره اینگونه شده ام.می رویم وضو می گیریم و نماز را همانجا در صحن روی سنگ هایی که آفتاب آنقدر بر رویشان تابیده که نای ماندن زیر پاهای ما را ندارند؛ می خوانیم. سنگ ها گرمایی می دهند بیرون که پیشانی ات هنگام سجده می سوزد و یاد آفتاب داغ ظهر و تحمل این سنگ ها می افتی. هر چه گرمای آفتاب را گرفته اند؛ حالا دارند به تو انتقال می دهند و انگار با تو حرفهایی دارند.

غروب در مسجد النبی چه صفایی دارد.نسیم نسبتا گرمی هم می آید.به خودم می گویم یادم باشم یک روز غروب روی آن سنگ های سفید روبروی گنبد سبز نماز بخوانم.عاشق آن گوشه مسجد شده ام.نمی دانم چه حکمتی است که هر وقت آن صحنه را می بینم راه رفتنم را به تاخیر می اندازم.گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش.باید دیدش تا فهمید عاشقی یعنی چه.

شب بازدید از مسجد و توضیحات آن را گذاشته اند که دیر می رسم.فقط می رسم به توضیحات ستونها و نگاهم به نگاه ستونی که می گویند درب خانه زهراست گره می خورد.می گویند نزدیک همین ستون بوده است.همین جا.آتش و خون و آخر پهلویی شکسته…

می روم در صحن چترها.این صحن و صحن بعدی اش را با چتر پوشانده اند. دورتادور این صحن اسامی بزرگانی را که تمایل داشته اند؛ با سنگ هایی دایره ای شکل و سبز نوشته اند. می خواهم نام مهدی را پیدا کنم که می گویند کلمه حی در آن دیدنی تر شده است.هر چه می گردم چیزی نمی یابم.هر دو صحن را می گردم و در آن تاریکی چشمانم چیزی را نمی بیند.

اینجا هر گوشه اش رازی دارد که باید دل ببندی تا ببینی. هر گوشه مسجد را دقیق شوی چیزی می بینی. ستون ها، محدوده ضریح، باب البقیع، باب الجبرئیل … حتی حیاط قدیمی مسجد و محل نماز شب های پیامبر.

اینجا هر گوشه اش تکه ای از بهشت را برای ما به هدیه گذاشته اند.

هنوز دارم می گردم که می گویند تعطیل!

از این کارشان متنفرم.نمی دانم چرا مسجد را می بندند. انگار حوصله کشیک دادن را ندارند.چه میدانم.شاید هم از ایرانی ها می ترسند.شاید می دانند که ما خواب را در چنین جاهایی بر چشمانمان حرام می کنیم تا بمانیم و تنهایی هایمان را پر کنیم.شاید می خواهند بخوابند و شکم های پر چربی اشان را هوا بدهند و به هر … که می خواهند برسند.

وقتی نهایت کارشان غذا و شهوت زنان متعدد و نماز به قصد زنان بهشتی باشد؛ انتظار دیگری هم ازشان نیست.آخر اینان چه می دانند معنی

«هر که شدم محرم دل در حرم یار بماند» را


قسمت 9

 

هذا یوم الاثنین و هو یومکما و باسمکما

و انا فیه ضیفکما

فاضیفانی

و احسنا ضیافتی

یا مولای

یا حسن بن علی

یا ابا عبدالله…

جای یک زیارت عاشورا برای خواندن و لذت بردن کم است.حیف و صد حیف که هر چه گفتند گوش دادیم و حتی تکه برگ هایی هم با خودمان نیاوردیم که اینجا مرهم دلمان شود.

هوا هنوز تاریک است که قدم به خیابان می گذاریم و به سوی حرم می رویم. نیمه شب است هنوز. می رویم تا باز هم عاشقی را بچشیم و من به شکرانه حضورم باز هم بخوانم و بگویم از هر چه مانده در این سالها در دلم!

وارد می شویم.

چقدر دوست دارم اینجا را. نمی دانم حرم شبها چرا زیباتر و عاشقانه تر می شود با آن نورهای دست ساز بشر و ذره های عجیبی که در هوا می بینیشان و نمی دانی شبنم هستند یا غبار یا چیز دیگری که تو نمی دانی و هر چه هست عجیب است و دوست داشتنی. دوست داشتم ورودم همیشه از روبروی آن گنبد سبز دوست داشتنی باشد تا روحم هر بار تازه تر و سرمست تر از بار قبل شود از حضورم برای اولین بار در اینجا. اما انگار حکایت دوری و دوستی را گذاشته اند تا بیشتر عاشق بمانیم و بیشتر بیاییم.

چقدر دوست دارم ذره ذره حرم را توصیف کنم تا روزی که بر می گردم و خط به خط این سیاهه ها را می خوانم؛ با دل و جان حس حضورم را دوباره بچشم. اما هیهات که نمی شود. نمی شود گفت جز از آن مناره های سر به فلک کشیده و آن گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش. باید باز هم رفت. باز هم رفت و باز رفت و باز آنقدر رفت تا دید…نه… باید باز هم دعوت شد تا حس حضور… نه … تا عاشقی را درک کرد. باید دعوت شد تا چشید که حرف من و دیگران از عاشق شدن… عاشق آن گنبد سبز شدن یعنی چه. باید دعوت شد تا غربت بقیع و فاطمه و حتی غربت رسول خدا را در این زمانه درک کرد. باید غربت ها را با وجود این همه زائر درک کرد تا بدانی غربت زمان خودشان چیست.

هنوز هم ندانسته ام که اینجا چه دارد که دلمان را در غل و زنجیر عاشقی می کنند و نگه می دارند.

هنوز ندانسته ام…

وارد حرم می شویم تا نمازهایمان را بخوانیم. باز شکرانه به جا می آورم که اگر تا سالها و روزها و ساعت های آخر عمرم هم شکرانه به جا آورم؛ باز هم کم است. کم است شکر حضور در اینجا که سالها چشم انتظار می مانند دیگرانی که بیایند و چشمشان بسته می شود و لذت عاشقی را نمی چشند. کم است بارها و بارها پیشانی بر سنگ های اینجا… حتی فرش های اینجا بگذاری و بگویی الهی به لطف دعوتت، به رحمت دعوتت و … اصلا بگویی خدایا به خدائی تو بر من! شکر که اینجا هستم.

حتی کم است که بارها و بارها بگویی خدایا به آدم گفتی تو و تمام آدمیان و خلقت را خلق کردم به وجود محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین! پس به این مهربانان… شکرت از دعوتت!

می خوانم. می خوانم .می خوانم. تا باز می رسم به فاطمه و باز سوال و ندانستن که باید کجا بخوانم اینها را که نزدیک او باشد. باز نمی دانم که باید چه کنم.مانده ایم مثل بی پناهان گم گشته که هیچ راه مقصودی و هیچ راهنمایی هم ندارند که بیابند مقصود را.

نماز می خوانم.زیارت می خوانم و چیزی به خاطرم می آید.

دیروز روز فاطمه بود و من دیروز اجازه حضور یافتم .چه حرم و چه بقیع…مانده ام شاد باشم یا غمگین. شاد باشم که روز به آن عزیزی آمده ام یا غمگین از آن جهت که روز نبی نیامده ام. نمی دانم. اصلا نمی دانم چرا اینجا سوال هایم زیاد شده اند. نمی دانم چرا هیچ کسی نیست جوابم را بدهد.

می نشینم و فکر می کنم و از نمازهایم غافل می شوم. اذان که می گویند یادم می آید که هنوز باید بخوانم. تکبیر می گویم تا فرصت هست می خوانم تا نماز صبح شروع شود.

نماز جماعت اینجا را دوست دارم. نه برای نوع خواندنشان. برای سکوت سحرگاهی و لحن صوت زیبای امام جماعتشان. سوره حمد را بیشتر دوست دارم که بخواند و تکرار کند و تکرار کند. باز هم نمی دانم چرا عاشق این تکرار شده ام.

نماز تمام می شود و سریع برمی گردیم هتل.امروز زیارت دوره داریم و بقیع را باید روز دیگر که فردا باشد رفت…


قسمت 10

 

چشم بر هم نگذاشته ایم که در مسیر زیارت دوره ایم. همه بچه ها نیستند. اندکی خواب صبح را به همه چیز حتی به نماز جماعت صبح هم ترجیح می دهند. حتما آنها جور دیگری عاشق شده اند. من عاشق شب شده ام آنها روز. مهم عاشقی است که همه عاشق شده ایم.

می گویند پیاده شوید و سلام کنید بر احد و حمزه.

احد… تنها… تنها در میان کوه های اطراف. انگار از دور با تو هزاران حرف نگفته دارد.انگار تو را می خواند تا با دیگران بر بلندی اش بروی و بایستی و از سپاه محافظت کنی. می گوید تو و همراهانت بیا و بر من بایست و اسیر دنیا مشو که دستور داده اند باشی تا دستور دیگری آید که برگردی. می گوید بیا. بیا بر من راه برو من زمین زیر پایت می شوم .استوار نگه ات می دارم. اما بمان و نگذار حمزه برود! حمزه برود هیهات می شود.

و باز اینجا فاطمه است. احد هم فاطمه را در دل سنگ های خود خاطره کرده است. انگار غم و ناراحتی این احد هم پایان ندارد. حمزه را در کنار خود از دست داد. روزهای سخت فراق حمزه برای رسول را دید. آخر هم روزهای بدتری را دید که فاطمه پیاده می آمد در کنار حمزه و شکایت و شکایت…

چقدر دور است اینجا پیاده آمدن از مدینه قدیم که کل شهر کوچکتر از مسجد النبی حال بوده است. اینهمه راه برای حرف زدن و شکایت؟ زیر این آفتاب؟

زیارت می خوانیم که باز هم می آیند و جلوی ما را می گیرند. اینجا همه چیز ممنوع است.همه چیز. اصلا انگار می خواهند نفس کشیدن را هم از تو بگیرند. دستشان رو دورت می کنند و آنقدر در تنگنا قرارت می دهند که نتوانی کاری بکنی.

زیارتمان را در سکوت می خوانیم و سلامی به حمزه و کبوتران همراهش می دهیم و آرام و خسته از باری که از تاریخ بر دوشمان نهاده اند؛ می رویم به سوی مسجد ذوقبلتین.

مسجد تغییر قبله!

چه فضای آرام و دلنشینی دارد.انسان می خواهد اینجا بماند و جایی نرود. روحانی می گوید بگذار به قبا برسیم. قبله قدیمش را برداشته اند و فقط اثری بر سقفش گذاشته اند.

زودتر از همه کاروان سوار بر اتوبوس می شوم و منتظر آمدن بقیه می شوم. جمع کردن کاروان سخت ترین کار شده است. میان آن همه دستفروش و اجناس ارزان چینی. نمی دانم این جنس های ارزان چینی را می خواهند چکار؟ بین تمام دستفروشها می چرخند و دست هایشان را پر می کنند. انگار بعد از این دیگر جایی برای خرید ندارند. هر کدام که می آید چند کیسه پر از اجناس چینی با خود می آورد و فخر شکستن قیمتش را به دیگری می دهد.

بلاخره می رویم. می رویم تا برسیم به جایی که میخواهیم به ایرانی بودنمان افتخار کنیم.ذهنم رویایی زیبا می سازد و رویا به حقیقت می پیوندد و محل جنگ احزاب را می بینیم.

مسجدی بزرگ که در دست ساخت است و احتمالا در آینده فضای زیبایی برای اطرافش هم می سازند.

کاروان هنوز نیامده و از نرده ها بالا می روم که مسجد را ببینم. عکس می گیرم و با خودم می گویم احتمالا مسجد علی و سلمان یکی شده است. صدای روحانی می آید که دارد توضیح می دهد.

توضیح می دهد از جنگ و پیشنهاد سلمان و پیشنهاد مسخره خلیفه اینها و به راستی افتخار می کنیم به ایرانی بودنمان. می گوید که روزه بوده اند و خندق زده اند و همگان اراده مردان را ستایش می کنند.

می گوید میرویم به مسجد فتح و سلمان که نماز بگذاریم.مسجد فتح و سلمان تنها؟یعنی چه؟ پس مسجد علی و فاطمه چه؟

با دست مسیری را اشاره می کند که نگاه همان و خاکستر شدن رویاهایم همان.

می گوید این مسجد زیبا را به اسم ابوبکر می سازند و احتمالا مسجد های کنار هم خراب خواهند شد. مسجد فاطمه و علی هم همین جاست میان باغ ها. مسجد علی را قفل بر دربش زده اند و مسجد فاطمه با بلوک پوشانده اند.

می رویم بالا. رویاها خراب و خراب تر می شوند. مسجدی کوچک که 50 نفر به زحمت در آن جا می گیرند. زیر تیغ گزنده آفتاب به زحمت نماز می خوانیم و به سمت مسجد سلمان می رویم.

اصلا قدرت داخل رفتن ندارم.

اینست مسجد سلمان فارسی؟ صحابه مورد اعتماد رسول و علی؟

اینها دیگر کیستند که این سرزمین را گرفته اند و حکمرانی می کنند؟

می روم به سمت اتوبوس. از مسجد فاطمه هم منصرف می شوم که دیگر سرنوشت آن را هم می دانم چیست.

می نشینم و به بیرون نگاه می کنم تا کاروان بیاید. نگاه می کنم به سعی و تلاش بچه ها برای خرید جنس ارزانتر. خیلی ها اصلا مسجد نرفته اند. همین پایین مانده اند و خرید می کنند. بهم ریخته ام از این همه تصورات غلط آنها و اینها. چه می کنند؟

خرید اینها که تمام می شود بعدی ها می آیند. خسته شده ام. می خواهم سریع برگردم هتل تا شاید به نماز جماعت برسم. بلاخره رضایت می دهند و همه می آیند و راهی مسجد قبا می شویم.

می گویند قبا در محله اعیان نشین است و بیشتر به آن می رسند. راست می گویند. اینجا همه چیز بهتر از جاهای دیگر است. حتی هوای بهتری هم دارد.

وارد مسجد می شوم. راست می گفت روحانی. آرامش اینجا بیشتر از ذوقبلتین است. سکوت اینجا لذت بخش است. اینجا حس مسجد النبی را دارد.

روی سنگ ها در حیاط قدیم مسجد هستم و نماز می خوانم.برای آنها که اینجا نیستند. چقدر نماز خواندن در فضای آرام بخش اینجا لذت دارد. می نشینم. اشکان هم کنارم است. هر دویمان از این فضا لذت می بریم. باید دید تا حس کرد.

وقت تنگ است باید برویم. باید برویم تا به نماز برسیم.

باز هم دستفروش ها کاروان را متلاشی کرده است. می روم سوار اتوبوس می شوم. راننده دیگر شاکی شده است. از صبح من زودتر از همه می آیم و او به خیال خوش که همه دارند می آیند و زودتر می رود؛ درب را باز می کند اما کلی معطل می ماند. با غرغر خودشان درب را باز می کند و پیش دوستانش می رود. حوصله این را هم ندارم. می نشینم تا بچه ها بیایند.ساعت نزدیک 12 است و هنوز بچه ها نیامده اند. کم کم حالم از این دستفروش ها و بازار دارد بهم میخورد. نمی دانم شهر به این بزرگی فقط اینجا بازار دارد که دارند خرید می کنند؟ کاش بازار بود؛ همه دستفروش هایی هستند که اجناسشان هیچ ارزشی ندارد.

بلاخره با سلامی و صلواتی کاروان جمع می شود و سوار می شوند. نتیجه این تاخیرها می شود از دست رفتن نماز جماعت ظهر.

هیهات از این فرصت سوزی ها… هیهات


قسمت 11سه شنبه است و سلام می دهم باز به میهمانی شما و پناه به شما…

امروز راحت تر می توانم به شما پناهنده شوم.

شما اینجایید و کنارم. همین نزدیکی ها.

آن سوی حرم.

در بقیع.

زائر یک سنگ و اندکی خاک، از نشان محل آرامگاهتان هستم.

شما اینجایید. در کنارم.

یا سید الساجدین

یا باقر العلوم

یا جعفر الصادق

با اشکان می رویم برای نماز جماعت صبح. و باز دیدن سحری دیگر در حرم! تکرار مکررات است برایم که روزی برگردم و باز بخواهم خودم بخوانم که هر روز خط سیاهی نگاشته ام که عاشق این سحرهایم و کسی چه می داند عاشق شدن در مدینه یعنی چه مگر آنکه آمده باشد.

می دانم که روزی برخواهم گشت و وجودم مالامال از حسرت خواهد شد که نهایت لذت را از قدم های سحرگاهی برداشتی و حالا چشمانت حرکت می کنند بر روی خطوط و در ذهنت به یادت می آوری که آری… یادش به خیر!

نماز صبح را خوانده ایم و به سوی بقیع می رویم.وارد می شویم و باز آنقدر شلوغ است که نمی توانیم جلو برویم. آنقدر شلوغ که نزدیک درب ورود فقط برای ایستادنت جایی است. محشری است اینجا. فقط می توانی جای پاهایت را پیدا کنی و بس. قیامت که می گویند همینجاست!

اشکان می رود زیارت دیگر نورها و من می مانم برای زیارت امروز که روزشان است. زیارت ها را می خوانم و سلام میدهم از سوی خودم و دیگرانی که سفارش کرده اند که اینجا یادشان باشم.

زیارت دیگر نورها را می خوانم و منتظر بازگشت اشکان می مانم. دیر می کند و از بقیع بیرون می آیم و از همان بلندی گنبد سبز را نگاه می کنم. آفتاب کم کم خودش را به بقیع می رساند. سلام می دهد و بعد به گنبد می رسد. بوسه می زند و آنگاه همه جا را روشن می کند.مانده ام این گنبد چه در خود دارد که عاشقش می شوی. نگاه می کنی و نگاه و نگاه. اما سیر نمی شوی.

اشکان می آید و میرویم هتل. تا عصر برنامه خاصی نداریم. بچه ها می خواهند بروند فروشگاه های اطراف. نمی روم.حوصله بازار ندارم.می خواهم کمی استراحت کنم و نزدیک ظهر بروم برای نماز جماعت.

نزدیک ظهر است که بیدار می شوم. بچه ها هنوز نیامده اند .لباس میپوشم که برم حرم. دفتر رو باز می کنم و خلاصه وار این چند روز رو میخونم. حس عجیبی دارم. دفتر فراز و نشیب احساسی زیادی دارد.حس بدی در درونم بوجود می آید. انگار در نوشتن احساساتم زیاده روی کرده ام. نمی دانم چه شده. حس تنفری عجیب از خودم و قلمم ناگهان برایم بوجود می آید. تنفر از افراط و تفریط در نوشتن و حس کردن اینجا. به خودم می گویم قرارت این نبود که اینگونه باشی. قرار بود جور دیگری باشی که سالهاست می خواهی باشی! دفتر رو می بندم و میروم به سوی حرم و در راه باز با خودم حرف میزنم. احساس می کنم باید تغییری در این رفت و آمدها بدهم. باید کاری کنم که بعضی چیزها تغییر کند. نمی دونم. حس غریبی دارم که وقتی از حرم و بقیع دور میشوم؛ میاید سراغم. حالا نمی دانم چرا این حس همزمان با بازار و فروشگاه شروع میشود! بعضی وقتها فکر می کنم دارم بزرگش می کنم. با خودم میگم که بچه ها رو ببین چقدر راحتند. هم حرم هم خرید هم تفریح دوستانه ها را دارند. نمی دانم. شاید غرور در وجودم در حال رشد کردن است. شایدم غرور نباشه و دارم اعمال خودم رو…نه…حس های خودم رو بزرگ می کنم…آره…باید تجدید نظر کنم. اینجوری که پیش میروم حتما بعدها از اینهمه احساس هایی که بزرگشون کردم پشیمون میشم…

از صحن گذشته ام و مثل همیشه از باب السلام وارد میشم.مستقیم میروم سمت ضریح و شروع می کنم به خواندن زیارت…و باز حس غریب سستی و ناتوانی در تصمیم. انگار این جنگ غریب نمی خواهد دست از سرم بردارد. زیارت را تمام می کنم و به سمت روضه می روم. جای سوزن انداختن نیست. قدر اون یکشنبه و اون راحت نشستن را حالا می فهمم. هر چقدر بین صف ها می گردم؛ نا امید تر می شوم. کنار ستونها. بین مسیرها و … هیچ جایی نیست.

توی حیاط قدیم و نزدیک روضه جایی هست. همانجا می نشینم و شروع می کنم نمازها رو خواندن و باز همان حس غریب دست از سرم بر نمی دارد.

مگر می شود دست از این حرم و لذت های اون کشید؟ این زرق و برق هم شد زندگی؟

مگر تو آدم نیستی؟ مگر نباید همه چیز رو ثبت کنی؟

اینکه اینجا معماری اش چنان است ومن امروز چنان کردم و خندیدم و افتادم و.. هم شد خاطره؟

خاطره همین زمان های خوب و دیدن و سیاحت کردن و… است.

حتی حوصله مجادله با این افکار خودم رو هم ندارم. می نویسم. اینجا برای خودم می نویسم. از تمام اون حس هایی که دارم.

نماز جماعت رو می خونم.بعد از نماز هم می مونم و دعاهایی رو می خونم تا اینکه مامورها می آیند و بیرونم می کنند تا مسیر را برای ورود خانمها آماده کنند.

در راه برگشت به ذهنم خطور می کند که چند روزی هست برای وبلاگ چیزی نفرستاده ام. می خواهم از این احساس های غریب بگویم که پشیمان میشوم. مانده ام چی بنویسم. اینجا هم این جنگ دست از سرم بر نمی دارد. خوب یا بد. حس زیبای بودن یا حس اسیر تجملات اینجا شدن و یا شاید هم حس جنگ بین همه اینها؟

پیروز این جنگ و مجادله چند ساعته همانی است که از اول بوده و شروع می کنم به نوشتن برای حمید تا برایم بنویسد

اینجا میدانی که زیارت رسول (ص) را کجا بخوانی

اینجا میدانی که زیارت ائمه بقیع را کجا بخوانی

اینجا میدانی که چه دعائی را کجا بخوانی

اما ……

اینجا نمیدانی که زیارت فاطمه (س) را کجا بخوانی


قسمت 12

 

مباهله!

اینجا مسجد مباهله است.

جایی که یک طایفه از 5 نفر ترسیدند و شرط را پذیرفتند.

اینجا یهودی ها از پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین ترسیدند. گفتند نفرین اینها نابودمان خواهد کرد. راست می گفتند. نفرین اینان همه چیز را نابود خواهد کرد. نفرین فاطمه ستون های قدیم همین مسجدی را که به چشممان می بینیم بلند کرده است و ترسی در دلشان انداخته که عاجزانه به پایش افتاده اند. یکی می خندد که واقعیت ندارد و یکی می گوید واقعیت ها زمانی حقیقت می یابند که گروه های درگیر اختلاف یک واقعه را تایید کنند و اینجا جایی است که همه تایید کرده اند و از نفرین گفته اند. روحانی کاروان می گوید نماز مغرب را با اینان و عشا را خودمان اینجا می خوانیم. باز دلم هوای چند متر آن طرف تر را می کند. اینجا به مسجد النبی نزدیک است. اینجا صفای آنجا را ندارد. وقتی فکرش را می کنی که جلوتر از تو یک گروه ایستاده اند و در آرامشی بزرگ نماز می خوانند؛ حسادت وجودت را می گیرد. شاید حسادت نباشد. شاید یک دلتنگی و حسرت باشد…

نماز را خوانده ایم. حتی نماز مغرب را.جالب است که خادم اینجا می داند روحانی ما چند بار اینجا نماز خوانده! حالا یا هوش بالایی دارد یا روحانی ما تنها روحانی است که اینجا نماز جماعت می گذارد. البته شاید هم ترسی نهفته دارند. ترس از اجابت دعای حاضرین در مسجد. آخر اینجا مسجد الاجابه نیز هست. دعا در آن اجابت می شود. حتی خود آنها اعتقاد عجیبی به آن دارند. می گویند هر گاه باران نمی آید؛ گروه بزرگی اینجا نماز باران می خوانند و هر بار نیز باران می آید!

حالا ترسشان هر چه باشد؛ خدا را شکر که کمی اینجا فکرشان حرکت دارد.

به هتل بر می گردم. می گویند شبها روضة خلوت تر است. می توانی راحت نمازت را بخوانی. زیارت بخوانی تا موقع بستن مسجد. حتما خواهم رفت. تنها مثل آن روز. شاید لذتی دیگر بیابم.

سلام باب السلام. سلام به تو که تا امشب پذیرای من بوده ای. اینجا تو آغاز سلامی هستی که بسیاری آرزویش را دارند. سلام آغاز به رسول و سلام به فاطمه و همه.

سلام می دهم و به سمت ضریح می روم. باز این وهابی ها هستند. نشد یکبار راحت بایستیم و زیارت بخوانیم. پشت ستون نزدیک ضریح می ایستم و زیارت نامه را می خوانم. به دور از چشمان جستجوگر آنها. زیارت را که می خوانم به سمت روضة می روم.

چقدر شلوغ است.

بین صف ها راه می روم تا انتهای روضة. نیست. بر میگردم به ابتدا. باز هم نیست.

نا امیدم نکن!

می ایستم به امید اینکه یک نفر نمازهایش تمام شود.

یکی بلند می شود و سریع می نشینم در جای او. نزدیک راه عبور است و سخت اذیتت می کنند رفت و آمدها. اما همین هم غنیمتی است.

باز همان حس می آید که لذتی دو چندان فرایت می گیرد و خسته نمی شوی و نمازها را به دور از هر چه فکر است می خوانی. نمازها را یکی یکی می خوانم. برای هر کسی که یادم نبوده. می خوانم و می خوانم که چقدر نماز خواندن اینجا لذت دارد.

بین نماز است که می گویند بروید بیرون که مسجد تعطیل است. اینجا زمان معنی ندارد. ساعت را می خواهی چکار. اینجا لذت خاص خودش را دارد که بخوانی و بخوانی.

نماز را تمام می کنم. اطرافم خلوت شده است و پلیس ها می آیند. دیگر باید بروم.

وسایل را برمی دارم که نگاهم خشک می شود به روبرویم.

محراب پیغمبر است! فقط دو قدم!

چقدر خلوت!

نه می توانم بروم و نه قدم به جلو بگذارم. ماتم برده و نگاه می کنم به جایی که رحل قرآنی گذاشته اند. انگار محراب دعوتت می کند به آمدن و نماز خواندن. قدمی بر میدارم به جلو که پلیسی می آید و روبروی محراب می ایستد. می خواهم بروم جلو و حداقل از نزدیکتر ببینم. نزدیک تر می شوم که پلیسی دستم را می گیرد و به طرف بیرون هدایتم می کند.

بیرون می آیم.کفش هایم را می پوشم. فکر نزدیکی به آن محراب و دیدنش در آن لحظه هنوز به بازگشت وسوسه ام می کند. اما باید جلوی این وسوسه را بگیرم.

بازگشت و اصرار مساوی است با همه چیز.

حتی دستگیر شدن!

تا کنون 2 نظر داده شده

  1. نوامبر 18, 2007 روی 11:56 ب.ظ

    هوالرحمن
    سلام
    حجتون قبول
    خیلی زیبا نوشته بودید
    امشب تمام نوشته های وبلاگتون رو خوندم و……فقط اشک ریختم !
    یادش بخیر ………
    جاهایی که از روضه و محراب و…بقیع و…نوشته بودید که……………………نادیده هایی که شما دیدید خیلی بیشتر بود !

    درمورد احساسات متفاوت …حالاتتون به خاطر بیماری و….خیلیش رو شاید به صورتی تقریبا مشابه تجربه کرده بودم !
    اما حیف……حیف اون حال و هوا …

    نمیشه نوشت ….
    دستتون درد نکنه ….بردیدمون تو اون حال و هوا ….

    ضمنا ممنون که وبلاگ من رو هم مهمان وبلاگتون کردید ! (وبلاگ زیبای شما هم متقابلا میهمان وبلاگ ما شد !)
    انشالله باز هم قسمتتون بشه …همین طور قسمت همه مشتاقان …
    التماس دعا

  2. مهدي گفت،

    دسامبر 29, 2007 روی 11:15 ق.ظ

    الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي ابن ابي‌طالب (ع)
    ..*”"”*-._.-*”"”*..
    .* ..عيد .. ولايت..*.
    .* .محبت و ابلاغ. *.
    ..* ….رسالت….*..
    …* …مبارك… *…
    …..* ..باد.. *…..
    ……….*………
    با سلام خدمت شما بزرگوار
    عید سعید غدیر را خدمت شما و دیگر دوستان و عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و بهترین های دو عالم را از خداوند منان برایتان مسئلت دارم. التماس دعا


نظر بدهید