قسمت 1
بسم الله…
حتی صدایت می کند « صارعو الی مغفرة من ربکم…» خدایی که میشود دورش چرخید و مثل چوپان داستان موسی و شبان بهش گفت «الهی دورت بگردم!»
3)
ماه رمضان 1427 ه.ق
مهرماه سال 1385 ه.ش
شب قدر
مصلی نماز جمعه
می گوید و می خواند.شاهمیری را می گویم.امسال فقط برای او قرآن به سر مانده ام.وگرنه سالهاست که با حرفهایی که میزنند؛ راه خانه را بیشتر از آن دوست داشته ام!
می گوید سکوت می کنم و خودتان هرچه می خواهید بگویید تا برآورده شود!
دعا می کنم به دیگران.به تمام آنچه که در ذهنم می آید.برای هر کسی که یادم است و یادم نیست. و آخر می رسم به خودم.گرفتار 2 کار شده ام و باید حلشان کنم.حل نشود؛ شاید یک عمر عقب بمانم.می گویم که گرفتارم و حلشان کن.
مانده ام دیگر چه بخواهم.دلم می گیرد.دلم سالهاست که گرفته.از این دیوارهای تنگ و تاریک شهر و دیوارهایی که تا سرت را می چرخانی میخوری به محدوده تنگ قفس خودت. دلم سالهاست از این دهان هایی که زبانشان چرخیده به همه چیز، جزء به گوهر اصلی اش…گرفته. قدم هایی که به این جا و آنجا می رود و جز به دیوارهای این قفس تنگ جایی نمی رسد.
دلم آزادی می خواهد. آزادی بی قید و بند بندگی در یک هوای آزاد.دلم آزادی یک هوایی را می خواهد که فریاد بزنم؛ از این رنگ و بی رنگی و تظاهرهای ریایی و نهان پشت این ریاها.
دلم دلیل و استنباط زمین و زمان کهکشان و زیبایی را برای بودن تو نمی خواهد.
دلم حرف های تکراری بودن تو و حکیمی و رحیمی و تو نماینده فضلی را نمی خواهد.
دلم حریم حرم امن تو را می خواهد.
که امن باشد از همه چیز.از زبان و رنگ و نهان پنهان مردم.
حج می خواهم!
همین امسال!!!
دلتنگ آمدنم.
هر چه میدانی و من نمی دانم.
هر چه میدانم باز تو دانی.
ستارالعیوبی تو به همه آنها.
می دانم که شاید نخواهی.
اما بخواه.
به امشب!
2)
می گویند ثبت نام می کنند.دانشگاه کلاس ندارم اما سریع می روم.می دانم که بهترین راه است.می دانم که این را می گیرم.
آخر 2 ماهی است که آن دو را که گرفتارشان بوده ام گرفته ام!
اما هنوز شک دارم.
نگاهی به لیست می اندازم.
144 نفر؟؟؟
ماشاالله چقدر ثبت نام کرده اند.
بسم الله می گویم.
اول دوستم.
دوم دوستم.
حالا خودم.
1)
قرعه کشی شده است و من خبری ندارم.تلفن زنگ میزند.پشت تلفن دارد جیغ می کشد که تو چهارمین نفری! آره.فکر کنم.چهارمی بودی.می خواهم حرف بزنم اما امان نمی دهد و باز جیغ میکشد که تو مسافری.حاجی قبول باشه.دعامون کن.باز جیغ میکشد و خدا خدا می کند.
میگویم چشمات رو باز کن ایمان.برو درست نگاه کن و حرف بزن.فکر کنم یعنی چه.برو درست ببین ایمان.برمیگردد به لیست و اندکی سکوت و آخر می گوید چهارم ذخیره… اما من میدونم که تو رفتنی هستی!
نگفتم نمی خواهی؟
چهارم؟
آن هم ذخیره؟
حرکت!
دو هفته گذشته است.صبح است.تلفن زنگ میخورد….
- آقای …
_ بله.بفرمایید.
- شما برای عمره دانشجویی ثبت نام کرده اید؟
_ بله.
- شما اسمتان از لیست ذخیره به لیست اصلی انتقال یافته. تشریف بیاورید دانشگاه و مدارک لازم را تحویل بگیرید!
قسمت 2
یا مولای
یا صاحب الزمان!
هذا یوم الجمعه و هو یومک
روز تو شده است در آغاز سفرم
یا مولای فیه ضیفک و جارک
میهمان و پناهنده تو شده ام در سفرم
شلوغ است بازار خداحافظی خانواده ها از فرزندانشان.
همه هستند.
مادرها بیشترند و اشکهایشان نیز هم!
در اینجا.
اهواز.
شهری شلوغ … گرم … غریب و دلگیر.
خاطرات تلخ این شهر میزبان را، در همین دو روز میهمان بودنم در میانشان و رفتارهای بعضی هایشان را می خواهم از ذهنم بدور کنم که مبادا چیزی بماند برای رفتن و ناراحتی آنجا.
مانده یک کار، که نیمه است و هر چه تلفن را نگاه می کنم نتیجه ای ندارد.بوق های متوالی.
می شمارم در ذهنم تا ببینم چند تا می شود.
یک…دو…سه…چهار…
بدون جواب.
باز هم تماس و باز هم بی جواب.خواب است حتما.
پاسپورت، بلیط، کارت شناسایی و بطاقه… هنوز نیامده.اینجاست که نشان می دهد این عمره دانشجویی است و ثانیه آخر هم شاید جا بمانی!
نگرانم.نگران این خداحافظی آخری که حتما باید انجام شود.لبخندهای گاه و بیگاه مصنوعی را تحویل دیگران می دهم که شادم از سفر و چیزی نمانده.هیهات که نگاه دائم می چرخد به صفحه ای که نام می نویسد و آخرش هم قطع تماس!
گفتم بگویم قبل از سفر؟ گفتی نه.برو آنجا. حالا آمده ام اینجا و باز می گویی نه؟ چرا؟
صدا می زنند که بیایید مدارک را بگیرید.
آقای…
آقای…
اشکان زحمت گرفتن همه مدارک را برعهده گرفته. یکی یکی می گیرد و نگه می دارد. همه مدارک هست و فعلا اسم مسافر را بر روی پیشانی امان می نویسند.
باز هم تماس و باز هم بدون جواب. چرا نمی خواهی؟ دارد دیر می شود.پشت این دیوارها دیگر فرصت نیست حبیب. اینجا آخر خط است.چرا باز می گویی نه؟
خداحافظی آخر رسیده و همراهان با شادمانی می روند برای ورود. دست ها به دور فرزندان و برادرانشان حلقه می شود و آنها که بیشتر اشک می ریزند؛ مادر هستند و دل نگران تر از همیشه که این سفر را بعضی هایشان نرفته اند و فرزندشان می رود. آزادیم ما. کاروان 5 نفری بوشهریِ میهمانِ اهواز.خداحافظی هایمان را کرده ایم و آمده ایم. اینجا اگر خانواده ای نیست؛ بزرگ و رحیمی هست که تنهایی ما را پر کرده است. اینجا اوست که نگاه می کند مهمانانش (که سالهاست مهمانش بوده اند اما حالا مهمان خانه اش هستند) همه باشند و مبادا رنجشی برایشان شود جز به آنچه حکمت است. اینجا او بیشتر با ماست.
وارد بازرسی می شویم و انتظار برای تحویل بار و …
صف طولانی است و من گاه و بیگاه زنگ میزنم.
تحویل بار.
خروجی پروازهای خارجی و باز تماس و باز…
سالن انتظار و باز هم هیچ. هیچ تماسی برقرار نشده و من مانده ام چرا اینجا هم نه می گوید.
حسرت به دل مانده ام که پیامی می آید و … آری. اینجاست که نه را به رخم میکشی و و باید تسلیم تو شوم که اینجا هم نمی خواهی به پرسشهایم پاسخ دهی که حکمتت چیست اینجا؟
سرد شده ام.خالی شده ام از شوق رفتن.نمی دانم داری چه بازی را برایم شروع می کنی؟ که می آید:
به چه ظن کرده ای که اینگونه مانده ای.
به ما سپردی عاقبت خود را که ما آگاه ترینیم.
سالن انتظار است که سرشار از شور و شوق بچه ها شده است.
صلوات می فرستند.
دعا می خوانند.
شوخی می کنند.
دست در دست یکدیگر و کنار هم اولین عکس های شروع سفرشان را می گیرند و من گوشه ای نشسته ام و به حرکات همه نگاه می کنم.کتاب دعا را بیرون می آورم دعای سفر را میخوانم.به دور از نگاه های دیگران. قرآن می خواهم بخوانم. دلم آرام نمی گیرد. یس را می خواهم بجویم. نیست. مگر می شود؟ قرآن یس نداشته باشد؟ ندارد. اشتباه چاپ شده .این کتاب ناقص است. کتابی که هدیه داده اند به دانشجوها. کتاب همه درست از جز من…با کتاب خودت هم می خواهی باز بگویی نه؟ آرام نشده ام هنوز که جوابی برایم می رسد و دیگر یقین حاصل می کنم که این نه واقعا نه است و اینجا جایش نیست.
برایمان می خواند. معاون کاروانمان را می گویم. میخواند از بعثت. از این روز جشن. از این سعادت برای ما. و چیزی می گوید که پایان این جنگ های درونی من می شود…
ای که مرا پرورده ای
بر درگه ام آورده ای
با بنده بی شرم خود
یا رب صبوری کردی
گر چه نکردم جز جفا
از تو ندیدم جز وفا
راضی مشو بار دگر
من جا بمانم ای خدا
ای مهربان و یا رحیم
یا ربی و یا رب و یا کریم
خوب بود و به موقع.مرهمی شد برای دل ما.
فکری به ذهنم می رسد.تماس می گیرم و به دیگری پیام می دهم که انجام دهد.
صدای حرکت می آید و همه می روند.عجله دارند که زودتر بروند. من و دوستانم آخرین نفرات هستیم که از سالن خارج می شویم. از پله های هواپیما بالا میروم و نگاهی به اطراف می اندازم و در دلم حرفی میزنم که روز آخر خواهم گفتش.
قسمت 3
هواپیما پرواز می کند.
شور و شوق بچه ها جایش را به شوخی های بچه گانه می دهد.
دلشان خوش است و دیگران را نیز می خواهند خوش کنند. به همه چیز می خندند. از آسمان گرفته تا… جمع دوستانه است و شکایتی نیست به رفتارهایشان. همین هاست که سالها شیرینی سفرهای گروهی را حفظ می کند. از هر گوشه ای صدایی می آید و شلوغی یکی که حرفی می زند.
آخرین ردیف هواپیماییم.
به همراه همسفر و همکلاسم اشکان.
نشسته ایم و به بیرون نگاه می کنیم.
به فکر مقصد هستم و آنچه که خواهم دید.آنچه که خواهد شد. به جده.به جایی که فرود خواهیم آمد و اول مادرمان را سلام خواهیم داد. یعنی می شود روزی بگویند بسم الله اول سفر…قبل از سلام به پیامبر… قبل از تکبیر کعبه… سلام باشد به مادر؟
به مدینه فکر می کنم.به اینکه ساعاتی دیگر می توانم اولین بار قدم بگذارم جایی که سالها جای قدم های نور و نور و نور بوده. اینجا او بوده و آنجا او و آنجایش دیگری. سراسر نور و نور.
کدام شهر است که اینهمه نور را داشته باشد؟ چه می شود؟
زمان دیرتر از آنچه که هست می گذرد اما بلاخره می گذرد و میرسیم به جده.
جده حالا شده سلام ما. سلام به آغاز سفر. سلام به همه آنچه که خواهیم دید و سلام ابتدایش هست به نام حوا… اول مادر مهربان همه ما.
وقت نماز است.همراهان می خواهند نماز جماعت بخوانند و من می شوم نگهبان وسایلشان تا برگردند.فرودگاه را نگاه می کنم و مردم درون آن.هر کسی به کاری مشغول است و به دیگری کاری ندارد.نماز جماعت سنی ها برگزار می شود و شیعه ها به انتظار اتمام نمازشان هستند تا آنها نیز جماعت بخوانند. می گویند اینجا ترمینال تمتع است و ترمینال اصلی جای دیگری است که زیباتر و تمیزتر است و حتی احترام مسئولینش بیشتر!
آخر چه فرقی می کند اینجا و آنجا.ما که برای اینها نیامده ایم.مقصد جای دیگری است.
باز به مدینه می روم.به تصویرهایی که خواهم دید.به اون گنبد سبز که همیشه از تلویزیون میدیدم و حالا چند ساعت دیگه از نزدیک خواهم دیدمش.خواهم دیدش. نزدیک.نزدیک تر از نزدیکی که همیشه می دیده ام.ضریح رو میبینم.خانه فاطمه.بقیع…
رشته افکارم با صدای دوستم پاره میشه که میگه برو نماز.
کاروان دارد حرکت می کند.بچه های اتوبوس 1 رفته اند و می گویند سریعتر.وقت نیست برای جماعت با کاروان های دیگر.جانماز سفری ام را باز می کنم و همانجا کنار ساک ها نماز می خوانم و حرکت…
و بلاخره در راه مدینه قرار می گیریم.
نواری را پخش کرده اند که هر از گاهی تلبیه را می گوید.با هر لبیکش بدنم مور مور می شود و به فکر مسجد شجره و مکه و ترسی وحشتناک و 5 ماهه!
دست خودم نیست.می ترسم از شنیدن آنچه که نباید شود. لبیک؟… لا لبیک!
چند ساعتی گذشته و شوخی های بچه ها جایش را به خوابی سنگین داده و من هنوز در فکرهای خودم غوطه ورم و نمی دانم چگونه این فکر ها را بیرون کنم.استرس عجیبی گرفته ام.برای رسیدن و دیدن.ماندن.
چند ساعتی گذشته حالا.استراحت گاه را گذرانده ایم با آن غذای عجیب و بدمزه اش. معاون کاروان برایمان مداحی می کند.انگار شانسمان است که معاونمان مداحی هم می کند و تا آخر سفر در اتوبوس ما مسئول است.از مدینه و بقیع و بی بی زهرا می گوید.اتوبوسی که آن همه شلوغ و شوخ بود؛ ساکت شده است و صدای گریه های بی صدا می آید.مگر می شود در راه مدینه و دیدن آرزوهایی باشی که سالها فقط حرفش را شنیدی و گریه نکنی؟ آخری ها که شلوغ ترین بوده اند؛ ساکت ترینند و دل داده ترین…
مداحی تمام می شود و بعد از زمان کوتاهی باز صدای بچه ها بلند می شود.
دلم می گیرد.دلم هوای بچه های دوستان وبلاگی رو کرده.دلم می خواست با سعید همراه بودم تا همینجا… توی اتوبوس… برایمان می خواند.می خواند از شادی ها و غم ها.برایش پیام می فرستم که کاش با بچه ها اینجا بودی و برامون کوه نور می خوندی.
زمان کوتاهی گذشته که همراهم زنگ میخورد.اینجا شماره هم نمی اندازد که بدانی کیست.شاید نتوانی جواب بدهی و بعد بخواهی تماس بگیری.نمی شود.باید جواب دهی…
- الو؟
_
سعید می خواند و من آرام گریه می کنم.صدایم بیرون نمی آید و فقط توانایی این دارم که بگویم دستت درد نکند.ممنون.
تماس قطع شده و من با خودم زمزمه می کنم…
بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که کوه نور باشه اسم اون
نفسی تازه کنیم در نفس پاک رسول الله تا گیریم همون
یا علی گوییم و دل در طلب عشقش نهیم
یار مولا شویم ما که غلام درگه ایم
بگو یا احمد محمد تویی نور خدای عالمین
تویی تمام بهار و قرار و صفای مومنین
اومدم پابوس تو ای نفس سبز زمین
بین منبر و حرم بوسه زدم ای ماه دین
رو به عرش کبریا نماز حاجت بخونیم
قدر این لحظه های غار حرا رو بدونیم
دل مدینه است نگاه رو به بقیع و حرم پیغمبره
چشمم از حادثه عشق و تمنای تو ای آقا تره
من درمانده و تنها اومدم دیدن تو
دیده و دل همه غرق است به بوسیدن تو
آرام آرام و بدور از هیاهوی بچه ها شعر رو زمزمه میکنم. تا برسیم به مدینه…
قسمت 4
معاون کاروانمان می گوید:
ببینید.از این منطقه ورود غیر مسلمانان حرام است و باید شهر مدینه را دور بزنند.
بچه ها…
به مدینه خوش آمدید.
باورم نمی شود.
اینجا مدینه است؟
چشمانم تمام گوشه های قابل دیدن شهر را جستجو می کند تا حرم را ببیند. اما هیچ چیزی را نمی بینم.بچه ها نیز مشغول دیدن هستند. چشم بعضی ها را ساختمانهای بلند و ماشین ها گرفته و با آب و تاب برای یکدیگر نشان می دهند. بعضی ها نیز مثل من دنبال مناره ها یا نشانی از حرم و دوست هستند. تلاشمان بیهوده است.بیشتر از ده دقیقه است که چشمانمان حرم نبی خدا را می کاود و چیزی یافت نمی کنند. باورم نمی شود که حتی یک مناره را هم نتوانسته ایم ببینیم.
جستجویمان بی نتیجه است و آخر به هتل می رسیم. کاخی است این هتل. هتل جوهرة العاصمة.
بدو ورودش این بشارت را می دهد.تزئینات سعودی ها همه جا به چشم می خورد. به قول یکی از دوستان بوی نفتی پیچیده اینجا که بیا و ببین.
بچه ها همگی توی لابی جمع شده اند. اونقدر شلوغ است که بچه ها را گم کرده ام. به زحمت پیدایشان می کنم و کنار هم می ایستیم.
حرف میزنند. توصیه می کنند. قوانین می گویند. احترام و … و ناگهان چیزی می گویند که برقی در چشمان خیلی ها رد می شود و نگاه ها به یک سمت خیره می شود…
می گوید: از درب جنوبی-همین درب روبرو- اگر بروید حرم رسول الله را می بینید.
نگاهی به درب می اندازم که انگار دارد زائرین را دعوت می کند به سوی خودش.انگار افتخاری است برایش که شده است درگاه بین مامن استراحت جسمی و روحی بچه ها.
می گویند استراحت کنید. نماز بخوانید. غسل زیارت کنید. شام بخورید و بیایید تا 21:30 برویم به زیارت حضرت دوست.
می رویم اتاقمان.
طبقه 14.
اتاق 1422
هیچ کس باورش نمی شود که دانشجوها را در این هتل راه داده اند. با آن همه اعتراض سال های قبل از هتل ها و تخفیف هایی که صبح تا شب می گفتند داده ایم و شما ارزانتر سفر می کنید؛ دیدن این هتل و امکاناتش، همه حرف ها را می خورد.
هم اتاقی جدیدی داریم از رامهرمز. سید است و احترامش واجب. سید صادق رجایی فرد
اشکان هم می آید و اتاقمان تکمیل می شود.
ساک ها را می گذارم و به سوی پنجره می روم… چپ… راست… هیچ چیز نیست جز مردم و خیابان. باز ندیدن حرم.
ساعت 21:15 است.همه آماده شده اند. اشکان بعد از شام رفت کنار هتل دوری بزند و گفت در لابی منتظرم. حالا که وعده دیدار نزدیک شده است و همه در لابی هستند من در اتاقم.دردی دارم که باید صبر کنم. از همان استراحتگاه بین راهی شروع شد. نمی دانم چه بلایی سرم آمده. اما هر چه هست؛ بد دردی است. به خودم می گویم اینهمه راه را نیامده ای که اول راه را جا بزنی.
ساعت 21:35 شده و سید هم منتظر آمدن من است.با هم می رویم و منتظر می مانیم تا آسانسور بیاید….10…11…12…13…
اه.لعنتی.برق آسانسور قطع شد. این هم نمی خواهد بگذارد ما بریم حرم.
5 دقیقه ای می گذرد تا درست می شود و می رویم و آخر چیزی را که نباید ببینیم؛ می بینیم.
کاروان رفته است ما مانده ایم! حق هم دارند. با آنهمه وقتی که تلف شد اینها که نمی مانند.
نگاهی به همان در می اندازم و راهی می شویم.
بسم الله.
بدون هیچ نشان و راهی می رویم.
خیابان را رد می کنیم و از خیابان های کوچک بین هتلها نیز می گذریم.
درب 15
و…
خدای من.
اینجا همان جاست؟
این همان صحن و اینها همان مناره ها هستند؟
اینجا همان جاست؟
پاهایم می لرزد .نمی دانم کجا باید بروم. فقط راه می روم و حرم را نگاه می کنم. بی اختیار فقط می روم.می خواهم گنبد سبز را پیدا کنم. می روم تا اینکه به اون برسم.
اصلا نمی دانم کجا دارم می روم.
سید نیز با من می آید. بدون هیچ حرفی. حریصم. حتی در نفس کشیدن که شاید دیگر بوی اینجا را حس نکنم. طمع کرده ام در آرام راه رفتن که شاید دیگر اینجا راه نروم. هر چه راه می روم و نگاه می کنم و بو می کشم؛ باورم نمی شود. سید هیچ چیزی نمی گوید. انگار دوتایی شوکه شده ایم.
به یک درب می رسم. گنبد سبز را ندیده ام. نمی دانم کجاست. اینجا را بلد نیستم. چاره ای نیست کفش ها را در می آورم و بی توجه به همه جا فقط می روم. نه به راست و نه به چپ. نشسته اند و نماز می خوانند. عرب و عجم و شرقی و … فقط نگاه می کنم و راه می روم. نمی دانم کجا دارم می روم. فقط می دانم که باید کاروان را پیدا کنم.
آن روبرو ها دربی است. شاید کاروان محوطه بیرون آنجا باشد. می روم به سمت درب و باز نگاه می کنم. می ایستام و مثل دیوانه ها جایی را نگاه می کنم. نگاه می کنم… نه … نگاهم قفل شده و بدنم نیز هم!
این… این… این ضریح است؟ اینجا ضریح است و من کنارش ایستاده ام؟
نه. نه جدی جدی این خودش است؟ اشتباه نمی کنم؟ خودش است؟
با خودم می گویم و گیج و منگ از همه جا فقط نگاه می کنم.
خودش است.همه ایستاده اند و زیارت نامه می خوانند.
مانده ام که چه بگویم. همه چیز یادم رفته. آن همه برنامه دیدن و سلام گفتن و حرف زدن هایی که ترتیب دیده ام کو؟سید دارد سلام می گوید و من انگار مسخ شده ام و خواب می بینم.
زبانم می چرخد و تنها می توانم بگویم السلام علیک یا رسول الله…همین!
بهتم زده است و همه چیز را فراموش کرده ام. اصلا یادم رفته که دنبال کاروان هستم و باید کاروان را پیدا کنم.
یادم می آید که باید چکار می کردم. به سید می گویم و از درب روبرو می گذرم و باز می گردم.می گردم تا گروه را پیدا می کنم.میبینمشان. آن دورها هستند. دارند به سمت ما می آیند.
سریع می روم به سویشان و در بین جمعیت. دارند زیارت می خوانند.
کتاب دعایم را باز می کنم و سریع زیارت را پیدا می کنم.زیارت رسول است.
خط را پیدا می کنم.کلمه را حفظ می کنم و سرم را بالا می آورم تا با گروه بخوانم.
و اشهد انک…
زبانم بند می آید و باز نگاهم قفل می شود و شوک دیگری برم وارد می شود.
(مانده ام حس اینجایم را چگونه انتقال دهم. بگویم ناله زدم؟ بگویم جیغ زدم؟ چکار کرده ام؟
ساده بگویم. ناله خفیفی بین آن همهمه جمعیت زدم. ناله خفیف هممم و دل شکستنی و ندانستن حال و روز آن دقیقه… چرا؟)
سالها تصویر نشانت دهند و حالا خودت را درست روبروی جایی ببینی که سالها از حجم چهار گوشه عکس ها و تلویزیون دیده ای.
حالا جایی باشی که ساعت ها… نه… روزها… بازم نه… ماههای متمادی از خبر حضورت در اینجا، به انتظار دیدنش را داشتی.
درست همین جا.
روبروی گنبد سبز.
با آن تک مناره همراهش!
زیارت خواندن یادم رفته است و فقط نگاه میکنم.پاهایم با گروه حرکت می کند و زبانم نه! خشک شده است و نمی دانم باید چه بگویم.
زیارت گروه تمام شده است و من گیج و منگ از آن همه شوک یکباره ایستاده ام.
اصلا نمی دانم باید چکار کنم. تنها می شنوم که می گویند باید برویم و وعده دیدارمان نماز جماعت صبح فردا و بقیع!
می گویند برویم هتل. دارند تعطیل میکنند. نگاه می کنم. یکی یکی چراغ ها را خاموش می کنند و حرم را انگار تعطیل. مگر حرم را هم تعطیل می کنند؟
رسیده ایم کنار درب 15 که باز توضیح می دهند و من چیزی می دانم که نمی دانم افتخار کنم یا شاد باشم یا بخندم یا گریه کنم؟ نمی دانم.
می فهمم که گروه هنوز داخل مسجد نرفته اند و زیارت نکرده اند و من و سید اولین نفرات بوده ایم!
انگار این گیجی وحشتناک نمی خواهد دست از سرم بردارد.
بار اول ببین چه بلایی سرم آمد. چه میدانم چه شده.
آرام آرام از مسیری که آمده ام بر میگردم.
یاد اونایی می افتم که سفارش کرده اند.یاد دوستان وبلاگی…
به حمید پیام می فرستم که در وبلاگم بگذارد:
اينجا :
شهر نبي
شهر علي
شهر فاطمه
شهر همه عاشقان
اينجا مدينه !
راستی سلام!
عیدتان مبارک
و آرام آرام می روم به سمت هتل…
قسمت 5
همراهم زنگ میزند.بیدار باشی برای شروع یک حرکت است صدایش.بلند می شوم و بچه ها را هم بیدار می کنم تا مبادا خواب بمانند که سحر امروز دنیا را برایمان غل و زنجیر می کنند و بهشت را دو دستی تقدیممان که بیایید این حرم و این نماز و این بقیعی که سالها سوختید در ندیدن از نزدیکش! بهشت مبارکتان باد.
بلند می شوم. از دیشب تا حالا هنوز درد دارم.انگار نمی خواهد دست از سرم بردارد.اما نمی داند لجبازتر از اون منم که می خواهم برسم.وضو می گیرم و یواش یواش می خواهم آماده شوم.لرز میگیرتم.می نشینم روی تخت تا شاید این لرز لعنتی برود.رفتنش که هیچ، مهمان هم برایم می آورد.تمام بدنم درد می گیرد.انگار با خوابم همه اشان خواب بوده اند که حالا با بیدار شدنم آنها هم بیدار می شوند.میروم که آبی به صورتم بزنم که آن هم نمی شود و حالم بهم می خورد. آنقدر حالم بد می شود که نزدیک است صاف زمین شوم. به زحمت بر میگردم به روی تخت. درد آنقدر زیاد است که نای حرکت ندارم. چند دقیقه نگذشته که باز حالم به هم میخورد.نمی دانم چه بلایی به سرم آمد. انگار مسموم شده ام.به آینه نگاه می کنم و به خودم می گویم تو امروز دعوت نیستی!
بچه ها نگران نشسته اند. دلشان پر میزند که بروند؛ اما مانده اند کنار من که چیزی ازم نمانده. به زور بچه ها را راهی می کنم و کنار تخت می نشینم و می گویم:
رسم مهمان نوازی این نیست میزبان مهربانم که همه باشند و من نه!
این همه راه را نیامدم که خانه نشینم کنی و حسرت به دل، به وطنم بازگردانی!
…
بیدار می شوم.نمی دانم چقدر خوابیده ام. اصلا نمی دانم کی خوابم برد.سرم به شدت گیج می رود.نای راه رفتن هم ندارم.به زحمت وضو می گیرم و نماز می خوانم و زیارت حضرت رسول را می خوانم و آخرش نیز اضافه می کنم که:
انا ضیفک فیه و جارک
فاضفنی!
مهمانت شدم!
پناهنده ات شدم!
پس بپذیر!
حرف میزنم و حرف میزنم.آنقدر که باز خوابم می برد.همانجا. کنار تخت.
بچه ها می آیند و از خواب بیدار می شوم.تعریف می کنند از نماز.از حرم.از بقیع! چه خوش می گویند. از نماز طولانی و صدای قشنگ امام جماعت می گویند. من هم می خواهم بگویم.نه از آنچه بوده.از حسرت نرفتن و ماندن در این چهار دیواری مسخره.
انگار اشکان هم حالش خوش نیست.او هم مثل من شده.میخواهد استراحت کند و بعد برود دکتر.می خوابند و من بیدار می مانم و با دردهایم می خواهم اندکی زندگی کردن در مدینه را یاد بگیرم!بیدار می مانم تا کمی هم فکر کنم و حرف بزنم تا مبادا فرصت ها به باد فنا رود و فردا که نبودم بنشینم و زانوی ماتم بغل کنم که رفت که رفت! زیر پتو می روم و حرف میزنم و حرف. بی صدا و بی صدا و تنها. گریه امانم را بریده. اما نباید بفهمند دوستان.
نه… انگار امروز قرار نیست من دست به کاری بزنم. باز خوابم برد.نمی دانم سرم چرا اینقدر گیج می رود.بدجوری خوابم می آید و می گیرد! راه نمی توانم بروم. اشکان را بیدار می کنم تا به درمانگاه برویم.درمانگاه نزدیک است و ایرانی.وارد مطب دکتر می شویم.انگار دکتر خودش هم بیمارتر از ما است.اشکان می گوید که درد داریم و سرمان گیج می رود و… نشانه ها می گوید مسموم شده ایم.اما دکتر چیزی می گوید که به عمرمان هم کسی این چنین بهمان نگفته:
_ مواد مصرف می کنید؟
نمی دانم با این حال خراب و این درد و این عاصی شدن بخندم یا به حال خودم گریه کنم که در مدینه این را بهم گفته اند.
دارویی می دهد و سوزنی و بیرون می آییم.بدنم درد می کند هنوز. آنقدر زیاد که دلم می خواهد خودم را مثل دیوانه ها به دیوارهای بتنی اینجا بزنم. عصبی شده ام و ناتوان از راه رفتن و هر کاری. عاجز مانده ام اینجا که چه باید بکنم. هیچ اشتهایی هم ندارم.نه ظهر و نه شب.درد بیشتر از دعوت نشدن است و عدم اجازه ورود.مانده ام کی می گذارد بروم.کی می شود من هم بگویم دیدم نادیدنی ها را…
غروب شده است و هنوز درد دارم.تب و لرز هم هست.بچه ها می خواهند باز به حرم بروند و من مانده ام اینجا تنهای تنها. توی این گرما می گویم کولر را خاموش کنید.لرزم گرفته.دارم از سرمای درونم یخ می کنم. سرما تا مغز استخوانم را زده.آنقدر که با دو سه تا پتو هم سردم است.لعنتی درد هم هست.درد، لرز، سر گیجه و… دارم تا حد مرگ عذاب می کشم.آخر این چه سرنوشتی است؟اعصابم بهم می ریزد و در دلم داد میزنم و می گویم:دعوتم کردید که مریضم کنید و حسرت به دلم بگذارید؟ این چه وضعی است؟ اینجا دارید با من چه می کنید؟
آنقدر درمانده و مستاصل شده ام که نمی فهمم چه می گویم. مثل روانی ها درد و لرز و سرگیجه و … را دارم تحمل می کنم.چشمانم دارد از حدقه میزند بیرون. توی این هوای گرم، زیر سه پتو و دو ملحفه، سردم است. سرد. دارم می لرزم هنوز. این دیگر چه مرضی است که گرفته ام؟
یاد تیرماه 84 می افتم و آنهایی که اتفاق افتاد و گفتنی هایی که گفتم تا همه چیز حل شد.
فرصت خوبی است.
یواش یواش حرف میزنم و آخر هم اسم او را می گویم و ساکت می شوم.
زیر پتو جمع شده ام تا شاید گرمم شود و درد از بین برود.اما فایده ای ندارد و باز خوابم می برد!
تمام پتو و ملحفه ها رو با قدرت می اندازم کناری. روی زمین می افتم.نفس نفس میزنم. نفسم به زحمت بالا می آید. داشتم خفه می شدم.خیس عرق شده ام. نقش زمین می شوم و آرام نفس می کشم تا شاید خوب شوم.نگاهی به ساعت می اندازم.2 ساعت بیشتر نیست که خوابیده ام.نمی دانم چه بلایی سرم آمده. به زحمت بلند می شوم تا کمی آب بخورم و شاید حالم بهتر شود. آب میخورم و میروم کنار پنجره اتاق و بیرون را نگاه می کنم.
چند دقیقه ای می گذرد تا بفهمم چه شده است.
روی پاهای خودم ایستاده ام. بی درد و تب و لرز. حتی بهتر از زمانی که آمده ام!
قسمت 6
دیگه دارم عاشق میشم که هر روز صبح بگویم برای یکی که امروز این باشد:
هذا یوم الاحد و هو یومک و باسمک
و انا ضیفک فیه و جارک!
فاضفنی یا مولای!
و یا فاطمه الزهرا
سیده النسا العالمین!
می دانم که نمی دانی و نمی توانی باورش را کنی!
دارم راه می روم. دارم می روم که اولین نماز حرمم را بخوانم.
از هتل بیرون می آیم و اولین جمله ای که به ذهنم خطور می کند: «چقدر این سحر دیوانه کننده است!»
از بین هتل ها، آرام آرام می روم. از خیابان های کوچک می گذرم. باورم نمی شود که اینجا چنین سحرگاهی دارد. اینجا دیوانه می شوی. انگار اینجا صدای بال فرشته ها می آید که بوی بهشت را ارمغان آورده اند؛ برای آنها که دارند به نماز می روند. قدم میزنم. بعد از آن بیماری وحشتناک. نفس می کشم بعد از آن بیماری وحشتناک. سرشار از لذتم و مستیُ بعد از آن بیماری وحشتناک! حریصم در قدم زدن و نفس کشیدن در اینجا. آنقدر رویایی است که نهایت ندارد. اینجا بهشت را یکجا گذاشته اند برای ما.
مردم می آیند. کوچک و بزرگ. زن و مرد. همه فقط به یک سو می روند.
مسجد النبی!
آنقدر زیادند که بین جمعیت گم شده ام. مسجد و سحرش دیوانه ترم می کند. اصلا می خواهم کافر شوم و تمام سنگ های کف و دیوار را بغل کنم و ببوسم که دیوانه وار اینجا مستم کرده اند در این سحر زیبا.
وارد مسجد می شوم. آنقدر شلوغ است که جایی برای سوزن انداختن نیست. مسجد قدیم را می گویم. نشسته اند. آنقدر نزدیک به یکدیگر که راهی برای رد شدن هم نیست. به صحن جدید می روم. من حالا اینجام.درست جایی که سالها خودم و دیگران حسرت ایستادنش را دارند.سالها حسرت ایستادن برای نماز خواندن جماعتش را. اینجایی ام که درست خانه و ستونهای مسجد و زمین نماز شب و تکه ای از بهشت روبرویم است!
من اینجا…
در حیاط مسجد النبی قدیم ام که حالا سقفی چترگونه بر آستانش زده اند و خود نیز جزئی از مسجد است!
من اینجا…
در حرم امن نبوی ام و می خواهم نمازی را بخوانم که اولین نمازم در مسجدالنبی است!
من اینجا…
کنار نورهایی هستم که بی آنها، نوریی در زمین نبود!
نماز می خوانم و نماز و نماز و نماز…
مست مستم از هر کلمه ای که می گویم.
نماز جماعت شروع می شود. در سکوت وحشتناک سحرگاهی و سکوت وحشتناک تر مسجد، امام جماعت شروع می کند به خواندن که…
که صدایش در این دیوانگی سحر، ما را دیوانه تر می کند. بعد از آن همه رنج و درد و این همه شور و اشتیاق و این سحر و لذت های بیش از اندازه، نماز می خواند در آن مسجد زیبا و سراسر نور و برکت، با صدایی زیبا که انسان را جذب می کند به شنیدن و دقت کردن.
نمازمان تمام می شود و کاش تمام نمی شد. اما تمام شده است و باید بروم جایی دیگر که سالها انتظار دیدنش را داشتم.باید می رفتم و در غبارش، غربت را حس می کردم و به کبوترهایی سلام می کردم که سالهاست از ما بهتران هستند که فرصت بوسیدن دارند و ما نداریم!
با کاروان می رویم. آنقدر شلوغ است که جای پایی برای خودت پیدا نمی کنی و فکر می کنی قیامتی برپا شده. آنقدر نزدیک چهار نور جمعیت ایستاده است که نمی توانیم به آنها نزدیک شویم. از همان جایی که به زحمت ایستاده ایم؛ زیارت می خوانیم و سلام می دهیم و می رویم به قسمت های دیگر.
نگاه می کنم. خاک و سنگ و کبوتر و دیگر هیچ. برهوت کامل! نگاه می کنم به انبوهی از غریبی و تنهایی که سالها بوده و حالا اندکی تسلی یافته. تسلی به چند ساعت در روز. نگاه می کنم به دنیایی از تنهایی و مظلومیتی که جز سنگ، نشانی از نورهایی اهل بیت نمانده. به تنهایی که جز با کبوتران پر نمی شود. اینجا همه غریب مانده اند. من اینجا از آدمیت خجالت می کشم. از این همه پستی آدم و رذل بودنش که اشرف مخلوقات نامیدنش و با همنوعانش چنین می کند. نمی دانم آفتاب خجالت نمی کشد اینگونه می تابد بر روی نورهایی که نور خودش هم از اینهاست؟ روی ما سیاهست از این همه حماقت و رذالت این سفید پوشان که هم نوع ما هستند؛ آخر تو چرا آفتاب؟…
هیچ نشانه ای نیست جز سنگ. هر جا نگاه می کنی همان است. زمین پهناور خدا که هیچ چیزی هم در آن نمی روید. جستجو فایده ندارد که اینجا خاک و سنگ و کبوتر، تنها چیزی است که اسم بقیع را روی خود نهاده اند.
می خواهیم خارج شویم که مزار ام البنین را نشانمان می دهند.
مزار ام البنین شده جایگاه پرسش و پاسخ وهابیت! ایستاده اند و جمعیت را فرا می خوانند و دلیل و برهان می آورند که فلان است و فلان. فارسی را هم روان و عالی صحبت می کنند. دلیل می آورند و دلیل آوردی و جوابی نداشتند؛ دستگیر می شوی! همین!
بیرون می آیم با یک دنیا غبار تنهایی و دلگیری که تنها دیدن او مرهمی می شود برای این دلگیری …
ادامه دارد…
نویسنده: حسین زیارتی


