قسمت 31 تا پایان!

قسمت 31

 

باز هم باید مرا ببخشی که باز از روی کلافگی های این روزهایم از تو دور شدم و هیچ چیز ننوشتم. باور کن نمی دانم چرا اینجا اینقدر دیوانه شده ام و قدرت نوشتن هم ندارم. باور کن که این روزها جز احساس های تکراری و کلمات تکراری تر چیزی به ذهنم نمی رسد. ذهنم خالی شده است از همه چیز. باور کن نمی توانستم بنویسم.
آخر چطور باید می نوشتم که دارم آخرین دقایق حضورم را در این شهر سپری می کنم.

نمی دانی چه دیوانگی وحشتناکی بود دیشب. نمی دانم از کجایش باید بنویسم؟ از دعای کمیل که همه دردهایمان را بیشتر کرد یا از آن لحظات و دقایق وحشتناک سحر و وداع؟

دیشب دعای کمیل بود. فقط همین را بگویم که درد رفتنم و ترک اینجا آنقدر زیاد شد که تمام طول دعا فقط برگشتن دوباره را می خواستم. فقط برگشتن دوباره را. میفهمی؟ اصلا کاری به دعا نداشتم. اصلا نفهمیدم چه خواندند.

اگر بدونی دیشب تا صبح چه کشیدم. اگر بدونی چه زجری داشت حرکت عقربه های این ساعت لعنتی روی دستم. تو که نمی فهمی آمدن صبح آخر یعنی چه…

آره. تو نمی فهمی.

دیشب هم مثل شب های قبل رفته بودم مسجد و تا صبح آنجا بودم. دیشب هم طواف کردم. سرم پایین بود و می چرخیدم. نه حرفی و نه حدیثی. مگر حرفم می آمد؟ ساکت و آرام می چرخیدم و گریه می کردم که می خواهم ترک وطن کنم. آره. وطن. اینجا خانه من است. اینجا همه زندگی من است. اینجا من بهترین لحظات عمرم را سپری کردم و هیچ وقت این آرامش را نداشتم.

دیشب نماز خواندم تا صبح. می فهمی؟ تا صبح.

هر جایی که به نظرم می آمد؛ خواندم و حدیث دلتنگی روزهای بعدم را گفتم!

آره. حدیث دلتنگی روزهای بعد که می دانم بدتر از دیوانگی های اینجا خواهد بود.

نزدیک نماز صبح، فقط نشسته بودم و کعبه را نگاه می کردم. فقط نگاه تا شاید سیر شوم.

ببخش که نمی توانم بنویسم. بگذار اندکی آرام تر شوم؛ شاید بتوانم بنویسم…

نشسته ام روبروی کعبه و نگاه می کنم به خودش و مردمی که به دورش می چرخند. نشسته ام و لحظه به لحظه ساعت را نگاه می کنم که چطور ناجوانمردانه به سرعت حرکت می کند و من را زجری عظیم می دهد. نشسته ام و به صدای اذان گوش می دهم و هیچ کاری انجام نمی دهم جز درددل کردن. سرم را میان دستانم می گیرم و با خودم حرف می زنم که دارد تمام می شود و شاید دیگر نیایم. صدای اذان دوم می آید و جنب و جوش مردم برای تشکیل صف ها بیشتر می شود و هر کسی در پی جایی نزدیک به کعبه است و من سر جای خودم نشسته ام.
نماز شروع می شود و در سکوت مطلق، صدای امام جماعت است و پرستوهایی که هر سحر به طواف می آیند. انگار هجرت پرستوها هم رسیده که اینگونه می چرخند و ندای رفتن سر می دهند. می چرخند و صدایشان دل هر آدمی را به درد می آورد.

نماز تمام می شود و من مثل مدینه دوباره نماز را اعاده می کنم و بعد از نماز به زیر چهارپنجره می روم. اشکان نمی خواهد وداعش را حالا انجام دهد. می رود هتل و من می مانم و یک دنیا تنهایی که نمی توانم با هیچ کسی پر کنم لحظاتش را.

نشسته ام و به کعبه نگاه می کنم و حضور لحظه به لحظه خورشید و روشنایی اش در آسمان این شهر را ثبت می کنم. حالا دیگر کعبه با آسمان شب یکی نیست و خودش تنهاست. شبها انگار کعبه با آسمان یکی می شود و چتری بزرگ بر سر همه پهن می کند و همه را در سایه سار خودش قرار می دهد و روز تنها می شود.

مدیر کاروان، معاون و روحانی می آیند. وقت رفتن است و باید وداع بخوانیم.

به نزدیک حجرالاسود می رویم و باز پیمان می بندیم و الله اکبر!

نه. باز هم خبری از لذت های قبلی ام نیست. باز هم دیوانگی ام بدتر می شود. نمی دانم چرا بهترین ها دارد بدترین می شود و من هیچ حسی برای این اعمال ندارم. اصلا نمی دانم چه چیز را فراموش می کنم که باید تاوانش را اینگونه پرداخت کنم.

می چرخیم برای آخرین بار و معاون کاروان می خواند.

نماز می خوانیم برای آخرین بار و خودم می خوانم برای خودم!

دعا می خوانیم… برای آخرین بار.

مدیر باز تذکر می دهد که به اطلاع دوستانتان برسانید که وداعشان را تا قبل از رسیدن عصر انجام دهند تا زودتر برگردیم. مبادا نماز مغرب هم بیایید مسجد که جا می مانید.

همه می روند و من برای خودم می چرخم. چند دوری می چرخم و آخرین نگاه ها را به کعبه می اندازم. نمی دانم چه بر سر کعبه آمده. نمی دانم چرا نمی توانم نگاهش کنم. مگر همین کعبه تا چند دقیقه پیش نهایت لذت من نبود؟ مگر همین نبود که تنها مرهم دیوانگی های من در عمره مجدد و طواف وداع بود؟ پس چه بر سرش آمده که مرا می راند و حتی نمی توانم نزدیکش شوم که لمسش کنم؟

می روم و در کنار ورودی ملک فهد می ایستم. همانجایی که اولین بار روشنایی آسمان و نور خورشید، بر همه ما سلام داد و کعبه نیز ما را بوسید و من تکبر خودم را به خودم نشان دادم!

ایستاده ام. اما جز انداختن سرم به پایین و نگاه کردن به سنگ ها کار دیگری ندارم.

خورشید اینبار سلام نمی دهد و انگار دارد غزل خداحافظی می خواند که اینگونه چشمانم را آزار می دهد. دستم را سایبان چشمانم می کنم تا کعبه را ببینم و با او دردل کنم که فایده ای ندارد و اینبار کعبه مرا می راند. نمی دانم. شاید از وداع باشد که می گویند بعد از وداع باید رفت.

دودلم برای رفتن و ماندن. می دانم ماندنم لذتی ندارد و کعبه میرانتم و رفتنم نیز بازگشتی ندارد. دلم می خواهد همانجا بنشینم و گریه کنم تا شاید اجازه ماندن چند روز بیشتر برایم صادر شود. فقط چند روز بیشتر.

حالا بیشتر احساس یتیمی می کنم. بیشتر احساس تنهایی می کنم و هیچ کسی هم نیست که آرامم کند.

بلاخره دل می کنم و از همان مسیر روز اول بر می گردم. هیچ چیزی در این راه و مسیر برایم اهمیت ندارد. سرم پایین است و در سکوت راه می روم.

هتل هم ساکت است. انگار همه ماتم گرفته اند و خبری از رفت و آمدهای روزهای قبل نیست. به اتاق می روم و آرام درب نیمه باز را باز می کنم. اشکان خوابیده و بی سرو صدا به زیر پتو می روم و مثل مدینه بی صدا گریه می کنم تا شاید دلم آرام شود.

 

قسمت 32

ظهر شده است و بی قرارتر از صبحم. دلم می خواهد دوباره به مسجد بروم. حرص و طمع دیدن و نماز خواندن دوباره در وجودم رخنه کرده؛ اما می ترسم. از کعبه می ترسم. نمی دانم چرا تا به یاد کعبه می افتم از تصمیمم منصرف می شوم. چند بار تا درب هتل می روم و هر بار بی دلیل دوباره به اتاق برمی گردم. نمی شود. باورم نمی شود که حتی توانایی قرار گرفتن در مسیر همیشگی را ندارم. انگار در هتل محبوسم کرده اند و فقط یک راه برایم باز است:

خروج از شهر!

هیچ گاه انجام دادن کاری برایم اینقدر سخت نبوده. حتی روز آخر مدینه هم اینگونه نبودم. چرا توانایی انجام این کار را ندارم؟
بی قراری ام را با راه رفتن های متوالی می خواهم از بین ببرم که نمی شود. به کنار پنجره می روم. در راهرو قدم میزنم و باز هیچ خبری نمی شود. چه زجری می کشم تا این عصر برسد. چه بلایی می خواهد سر من بیاید؟اشکان می خواهد برای وداع برود. می گوید تو هم بیا اما فقط می توانم بگویم نه. وداع کرده ام. نمی توانم بگویم که چه بلایی دارد بر سرم می آید و از درون برای رفتن می سوزم و باز از همانجا دارند مرا می سوزانند که مبادا بروی.

اتاق ها را باید ساعت 4 تخلیه کنیم تا خدمتکارها نظافت را انجام دهند و اتاق برای گروه بعدی که ساک هایشان را در طبقه گذاشته اند؛ آماده کنند. یادش بخیر شبی که ما رسیدیم. چه می دانستم زمانی که وارد طبقه 4 می شوم و ساک های خودم را می بینم؛ کسی هم قبل از من بوده که حسرت ماندن بیشتر را داشته. کسی هم بوده که با حسرت به ساک های ما نگاه می کرده و حالا یک هفته ای هست که به خانه اش برگشته.حالا من اینجا با حسرت دارم نگاه می کنم و به فکر بعدی هایی هستم که امشب اینجا می مانند و یک هفته عاشقی می کنند. دلم می خواهد حسم را بنویسم و به یادگار برای همان کسی که روی ساکش، شماره اتاق فعلی را نوشته؛ بگذارم. اما منصرف می شوم. دلم نمی آید دقایق اول حضورش را با یادآوری رفتن تلخ کنم. بگذار عاشقی اش بیشتر و بیشتر شود. بگذار روزهایی طلایی زندگی اش را با عشقبازی اینجا بیشتر کند.نزدیک ساعت 4 خدمتکارها می آیند و درب می زنند. روی تخت نشسته ام و گریه می کنم. حالا راحت ترم؛ آخر کسی در اتاق نیست. خدمتکار هر چه درب می زند باز نمی کنم. نمی خواهم بیرونم کند؛ اما راهی نیست و باید بروم. درب اتاق را باز می کنم و وضعیتم را که میبیند؛ فقط به ساعتش اشاره می کند و چند دقیقه ای برایم تخفیف می دهد و دست و پا شکسته میگوید به اتاق های کناری می روم و بعد می آیم اینجا. بیچاره چه گناهی دارد که به انتظار من بماند؟آبی به صورتم می زنم و آماده رفتن می شوم. حتی توانایی پوشیدن لباس هم ندارم و باز روی تخت می افتم و به حال خودم گریه می کنم. موقع آمدن از خانه که راحت بود و حتی عجله هم داشتم و حالا…باید تمام وسایل باقیمانده اتاق را به لابی ببرم. کسی هم نیست که کمکم کند. بیچاره خدمتکار پشت درب منتظر مانده تا من بیرون بیایم. وسایل را نشانش می دهم می گویم که طول می کشد تا به لابی ببرمشان. می گوید مشکلی نیست. به لابی می روم که شلوغ است از وسایل و بچه ها. وسایل را گوشه ای می گذارم و دوباره به اتاق می روم تا باقی وسایل را بردارم. آخرین بار فقط یک ساک می ماند و آن هم بر می دارم و برای آخرین بار خیابان و فضای اتاق را نگاه می کنم و تمام.درب را باز می گذارم و کلید را به پذیرش تحویل می دهم و خودم در لابی به انتظار برگشتن بچه ها می نشینم. بچه های کاروان می روند و می آیند. بعضی هایشان آنقدر وسایل دارند که فکر می کنم در هواپیما اجازه ورودشان را هم ندهند. سر به سر همدیگر می گذارند و شوخی می کنند. کسی فکر برگشتن نیست. همه انگار دارند به سفر دیگری می روند و من دارم بر می گردم. آره. شاید سفر آنها دارد شروع می شود. شاید آنها به همه چیز رسیده اند و مثل من این همه اشتباه نداشته اند که حالا همه چیز برایم تمام شده است.گوشه ای نشسته ام و وقتم را سپری می کنم. تلویزیون را روشن می کنند و بعد از چند دقیقه بازی فوتبال پخش می کند. کری آبی ها و قرمزها شروع می شود. باورم نمی شود وقتی جر و بحثشان را حتی تا درگیری فیزیکی می بینم. باورم نمی شود که اینها در این شهر و در این لحظات آخر دارند این کارها را می کنند. لابی بسیار شلوغ شده است و سر و صدای زیادی درون آن است.مدیر کاروان می آید و می گوید اذان گفته اند؛ نمازتان را بخوانید. شام هم حاضر است. یک ساعت دیگر حرکت می کنیم. کسی هتل را ترک نکند.نزدیک ساعت 8 است که حسین می آید و کنار وسایل می ماند تا من به نماز برسم. نمازخانه سرد و بی روحی است و خلوت از حضور آدمها. هیچ لذتی هم برای نماز خواندن درون آن نیست؛ ولی وقتی چاره ای نیست چکار باید کرد؟ نمی شود که به چند قدم آن طرف تر رفت.به رستوران می روم و تکه ای نان بر می دارم که سر و صدای وحشتناکی از لابی می آید. اینبار واقعا دعوا می شود و مدیر کاروانها دخالت می کنند. مدیر ثابت هتل تلویزیون را خاموش می کند و همه را راهی اتاق هایشان می کند. انگار از بچه های کاروان خودمان بوده اند. پرس و جو که می کنم متوجه می شوم بر سر یک مسئله کوچک در آسانسور اینچنین همه زیبایی های هدیه گرفته اشان را خراب می کنند. کمی گذشت در این لحظات آخر به غرور کسی بر می خورد؟و حالا همه چیز آماده ترک این شهر است.من در اتوبوس، سرم را چسبانده ام به شیشه و برای خودم زمزمه تنهایی می خوانم. با خودم می گویم یعنی می شود عهد هایم بماند و همیشه این حرف به یادم بماند:

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم؟

یعنی می شود قدر بودن هایم را هر چند کم بدانم؟ می شود؟ یعنی می شود روزی برگردم این اشتباهاتم را جبران کنم تا مثل حالا عذابی در درونم نباشد؟
لحظه ای که دوست ندارم می رسد و اتوبوس حرکت می کند. هنوز سرم را چسبانده ام به شیشه و با تسبیح کربلایم آخرین بودن هایم را لذت بخش می کنم. ذکر می گویم که شاید دیگر اینجا نباشم. تنهایی ام بهم میخورد با حرف های متوالی بغل دستی ام که یکریز حرف می زند و من توان مخالفت با او را ندارم و حتی جایی خالی در اتوبوس نیست که جایم را عوض کنم و مجبورم همینجا بمانم.انگار این لحظات آخر بدترین امتحانات را باید پس بدهم که اینگونه دارد لحظه به لحظه در فشارهای مختلف قرار می گیرم.

 

قسمت 32

 

 

نمی دانم کی از حد شهر بیرون رفتیم. فقط می دانم حالا دیگر مکه نیستیم و در بیابان به سمت جده می رویم. نور چراغ های بیرون مرا بیاد شب آمدن به مکه می اندازد. چه شبی بود. همه چیز مثل آن شب است جز ساختمان های متعدد بیرون و بیداری بچه ها. اینجا کسی نخوابیده و انگار از شوق برگشتن به خانه همه بیدارند و دائما شلوغ می کنند و کناری من نیز دائم حرف می زند. خدایا مرا به خاطر این افکار نه چندان خوبم درباره دیگران ببخش که حتی توان بیرون انداختنشان را هم ندارم. باور کن نمی دانم چکار باید کنم و کار صحیح چیست. باور کن ناتوان شده ام. ناتوان.مسیر خیلی کوتاه تر از آنی است که فکرش را می کردم و حالا نورهای فرودگاه جده از دور پیداست. فرودگاهی که آغاز سلام ما به سفر بود حالا خداحافظی به پایان هم شده است. فرودگاهی که تمام استرس های همه در آن است. استرس اینکه بعد از اینجا چه را می بینیم و استرس اینکه بعد از اینجا چه خواهیم کرد!از اتوبوس پیاده می شوم و با بچه ها به سمت همان محوطه ای می رویم که روز اول، نماز جماعت در آن برگزار شد. ساعت نزدیک 10 است و 2 ساعت دیگر همه چیز تمام خواهد شد.پاسپورت ها را می دهند و به انتظار ورود به سالن فرودگاه، در گوشه ای می نشینیم. گروهی تازه رسیده اند و به انتظار اتوبوس ها هستند تا راهی مدینه شوند. نگاه حسرت بار بچه ها به آنهاست که دائم از ما درباره مدینه و مکه سوال می کنند. ما می رویم و آنها می آیند. مثل روزی که ما آمدیم و گروهی دیگر داشتند می رفتند. آمدن ها با شادی و رفتن ها با غم! بدست می آوریم و شاید از دست بدهیم.
مدیر می آید و همه را به سمت درب ورودی هدایت می کند. همه چیز مثل آمدن است. بازرسی، مهر پاسپورت و در انتها همان سالن کذایی. یک بار ورود و حالا خروج.بچه ها همه روی صندلی های سرد و بی روح سالن خروجی نشسته اند. آنقدر صدایشان بلند است که وقتی می خواهی با کناری ات حرف بزنی؛ باید مثل خودشان فریاد بزنی. بچه های بوشهر گوشه ای نشسته اند و آخرین لحظات را در کنار یکدیگر در اینجا سپری می کنند. بساط عکس های یادگاری پهن شده است و همه با هم گوشه ای می ایستند و عکس می گیرند. شلوغی بیش از حد، عصبانیت ماموران سعودی را در پی دارد و تذکر می دهند. بچه ها کمی آرام می شوند و دوباره روز از نو و روزی از نو.گوشه ای نشسته ایم و حرف می زنیم که سیل جمعیت به یک طرف سرازیر می شود و به خیال درگیری ماموران سعودی با بچه ها به سمت حرکت جمعیت نگاه می کنم.

درب را باز کرده اند!

به کجا چنین شتابان؟

زیر لبی می گویم و به انتظار کم شدن جمعیت می نشینم. هواپیما که بدون ما پروزار نمی کند؛ بلاخره جایی پیدا می شود و ما هم می رویم.جمعیت که کمتر می شود راهی می شوم. انگار برای اولین بار در طول تاریخ، قرار است پرواز زودتر از موعد انجام شود و ما نیز به هواپیمایی خودمان افتخار کنیم! همه چیز دارد به بدترین وضعیت خودش جلو می رود. معلوم نیست چه خبر است که مهماندارها با عصبانیت جوابت را می دهند. انگار با قبلی ها درگیری هایی بر سر صندلی ها داشته اند.
کنار اشکان می نشینم و می دانم که تا اهواز و حتی تا بوشهر می توانم سکوت کنم و این بی قراری ها را شاید پایانی ببخشم.

در آسمانیم حالا!

دیگر فقط ورود به خانه است که می تواند به من بقبولاند که تمام شده است. فقط ورود به خانه!نگاهی به بلیط و پاسپورتم می اندازم که همه نشان هایی از عمره دارند و به یادگار باید نگه اشان دارم که هر بار با دیدنشان خاطراتم زنده شود حتی اشتباهتم را باز بدانم که شاید روزی اگر برگشتم؛ جبران کنم. ته برگ تیکت ها در بین آنها خودنمایی می کند. آنها را بیرون می آورم و متن رویشان را که شماره و اسم خودم است می خوانم. بین انگشتانم گرفته امشان و تکانشان می دهم و ناگهان در کوتاهترین زمان ممکن معادله ای برایم حل می شود که انگار همه دنیا را بر سرم خراب کرده اند.

تیکت… سید… مدینه… مکه…عمره مجدد…حالا!!!

همه جواب ها به هم اتاقی مدینه ام ختم می شود. حالا می فهمم چرا از عمره مجدد همه چیز خراب شد و چرا در گروه و اعمال اصلی بازنده بودم و در تنهایی ها به خیال خودم برنده!

من سید را فراموش کردم!

من سید را فراموش کردم در همه چیز، در حالی که می دانستم باید به او کمک کنم؛ تا آنجایی که بتوانم!اشتباه کردم باز. اشتباهی غیرقابل بخشش که جوابش را حالا، همین حالایی که دیر شده است و دستم به هیچ جا نمی رسد؛ جوابش را دانسته ام. حالایی که دارم بر می گردم و حتی نمی دانم سید کجای این هواپیما نشسته و من برایش چیکار کرده ام؟ای لعنت به من که همه چیز را خراب کردم. همه چیز! حالا چه کاری از دستم بر می آید جز افسوس و حسرت خوردن تا همیشه ای که چشمانم باز خواهند بود؟ باورم نمی شود که باز به همین سادگی اشتباهی دیگر انجام داده ام.
غرق افکارم هستم که سر و صدایی در هواپیما بلند می شود. بچه ها با مهماندارها درگیر شده اند. معلوم نیست چه خبر است. هر کسی برای خودش ادعایی دارد. جو آنقدر متشنج می شود که مدیر کاروان دیگر هم دخالت می کند. بچه ها کوتاه نمی آیند و دائم بحث می کنند و از مهماندارها شکایت دارند. جو کاملا متشنج می شود و مهماندارها کوتاه می آیند و می روند در اتاق مخصوص خودشان. مدیر و معاون کاروان هم با بچه ها صحبت می کنند و آنها را آرام می کنند. با قضیه ای که چند روز قبل برای بچه های اصفهانی پیش آمده، بچه ها کوتاه نمی آیند و مهماندارها هم از ترس دیگر جلو نمی آیند.همه چیز خراب بود؛ حالا خراب تر هم شد. سرم را به صندلی تیکه می دهم و از خودم شکایت می کنم که چرا آن شب این سفر را خواستم! پشیمان شده ام. به شدت پشیمان شده ام در این لحظات که این سفر جز اشتباهات مکرر چیزی برایم نداشت. هر چه لذت بود در سایه این اشتباهات از بین رفت. دلم می خواهد کسی دور و برم نباشد تا شاید بتوانم فریاد بزنم و این درد را تسکین ببخشم. دلم می خواهد بلند بلند گریه کنم و به تمام اشتباهاتم اعتراف کنم. خدایا نکند این سفر مکر تو بوده که من بدتر از آنی بشوم که بوده ام؟

قسمت 33

غائله با نزدیک شدن به اهواز و معذرت خواهی مهماندارها تمام می شود. هر چند مقصر تعدادی از بچه هایی بودند که یادشان رفته بود به کجا سفر کرده اند و باید چه چیزهایی را مراعات کنند!دیگر چیزی برای گفتن هم برایم نمانده جز نگاه های متوالی به ساعت که زودتر بنشینیم تا از شر این هواپیما هم راحت بشوم. از شروع دیوانگی برگشتن، شاید این اولین باری باشد که دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشود. شاید اگر این اتفاقات نبود؛ هرگز چنین آرزویی نداشتم. اما حالا می خواهم حتی زودتر به خانه برسم و تنها بشوم.هواپیما در فرودگاه اهواز می نشیند و چشمان خواب آلود و اندکی نگاه های عصبی مسئولین آنجا که تو را به حرکت سریع تر و بیرون رفتن از محوطه قانونی تشویق می کنند؛ از تو و دیگران استقبال می کنند. فرودگاه شلوغ است و هر از گاهی صدای صلوات و هلهله خانواده هایی می آید که تا قسمت بار آمده اند. بارها در بدترین وضعیت ممکنه تحویل صاحبانشان داده می شود و صدای اعتراض هیچ کسی به جایی نمی رسد و حتی کارگرهایی که بارها را از هواپیما به روی ریل انتقال می دهند؛ فقط می خندند و بارها را حتی گاهی بی محابا بر روی ریل پرت می کنند و من اینجا با دیدنشان بیشتر دلم می خواهد این شهر را ترک کنم تا پیش از آنکه زبانم باز شود و اشتباهی دیگر مرتکب بشوم.اینجا حتی کارگران فرودگاه، چرخ های باری را گرفته اند و در ازای چند هزار تومان، بارت را به بیرون انتقال می دهند و حتی حاضر نیستند چرخ باری را در اختیارت قرار دهند. چیزی که تا به حال در عمرم ندیده ام!از بیرون محوطه فرودگاه چرخ های باری را به زحمت پیدا می کنیم و بارهای خودمان را به بیرون انتقال می دهیم. حتی جلوی درب ورودی هم تو را رها نمی کنند و به بهانه اینکه باید چرخ ها را جمع کنند؛ بارت را به زور روی زمین می گذارند و چرخ را می برند. و باز زبان به دهان می گیرم و سکوت می کنم.باید به ترمینال برویم. بلیط اتوبوس رزرو کرده اند و باید سریعتر و تا قبل از ساعت 8 به ترمینال برسیم. خانواده امین به اهواز آمده اند و حالا اولین خداحافظی شروع می شود. هر چند در بوشهر باز خواهم دیدش اما سخت است مدتی را در کنار همدیگر باشی و حالا بخواهی خداحافظی کنی.خانواده سید هم از رامهرمز آمده اند. او هم خداحافظی می کند و در جواب حلالیت من چیزی جز لبخند ندارد و باز هم بابت تمام بی توجهی ها و مخصوصا تعویض اتاق مکه ازش عذر میخواهم که مثل همیشه می خندد و می گوید مسئله ای نیست. اما نمی داند که چه بلایی بر سر من آمده و من دارم چه می کشم.بچه های دیگر هم یکی یکی خداحافظی می کنند. هر چند با خیلی هایشان ارتباط نزدیکی نداشتیم اما حسی مشترک درون همه هست که این لحظات آخر انگار دارد رشد می کند و لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده می شود… اندوه جدایی و دلتنگی!وقت نماز صبح است و به مسجد فرودگاه می روم. خیلی از بچه ها آمده اند. نمی دانم چطور نماز بخوانم. بعد از مدت ها باید مثل سابق مهر بگذارم و نماز بخوانم. حالا دیگر می دانم اینجا نه مسجد النبی است و نه مسجدالحرام و نه هتلی در نزدیکی آن، که حس لذت را داشته باشم!مهر را می گذارم و الله اکبر را نگفته ام که بغضی وحشتناک گلویم را می فشارد و حتی الف را نمی گذارد بگویم. اشک هایم در حال ریختن است و تند تند آنها را پاک می کنم و باز مثل همان بغض سنگین طواف آن را فرو می خورم تا دیگران اشک های بیشترم را پس از شکستن بغضم نبینند. به سختی نماز می خوانم. کلمات را به درستی نمی توانم ادا کنم و همه را شکسته و با مکث می گویم. سلام را می گویم و سریع از نمازخانه بیرون می آیم و گوشه ای می ایستم تا کمی آرام بشوم. آبی به صورتم می زنم و به پیش اشکان می روم.بچه ها که جمع می شوند به ترمینال می رویم. ترمینالی که هنوز باز نشده و حتی ما 2 ساعت زودتر رسیده ایم. اولین قدم در ترمینال مساوی است با دیدن رویای صادقه ای دیگر که انگار چند سال پیش دیده ام. دیگر مطمئنم که قبلا یکبار این سفر را آمده ام و حالا خودم آمده ام!تعاونی مربوطه تعطیل است و هر چه منتظر می مانیم باز نمی کند. یکی دیگر از تعاونی ها باز می کند و اولین سرویسش هم یک ساعت بعد است. دلم می خواهد زودتر از این شهر بروم بیرون تا اتفاقی دیگر نیافتاده. بلیط ها را می گیرم و نیم ساعت بعد که تعاونی اصلی باز می کند برای عذرخواهی و حذف رزرو به پیش مسئولش می روم.در جواب حرف های تند و کنایه آمیزش فقط عذرخواهی می کنم و دلیل تعویض بلیط را زودتر رسیدن پرواز و خستگی بیش از حد بچه ها و مخصوصا تاخیرشان در باز کردن دفتر اعلام می کنم و برای پایان بحث با لبخند به او می گویم که حالا من که با پای خوده ام آمده ام و عذرخواهی می کنم. اگر نیامده بودم چه؟می گوید: هیچ. بلیطت را می دادم به دیگری و چهار تا فحش هم نثار خودت و … می کردم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر بلیط برای کسی رزرو کنم.سکوت می کنم و فقط نگاهش می کنم. خیلی دوست دارم جوابش را بدهم. جواب بی احترامی سنگینی که به من و خانواده ام کرده. جواب تمام بدی هایی که از مردم شهرش کشیدم. اما فقط می گویم بازم معذرت می خواهم و به سمت بچه ها که در محوطه نشسته اند می روم. بگذار زودتر بروم تا دیگر رنگ این شهر را نبینم.یکی از بچه های کاروان هم می آید و بلیط برای بندرعباس برایش پیدا نمی شود. به خانه زنگ می زنم تا بلیط بوشهر-بندر عباس را برایش بگیرند و با ما بیاید تا در این شهر بیشتر از این نماند. می ترسم غریبی اش مثل غریبی من شود و غریب نوازش کنند.مسیر وحشتناک اهواز به بوشهر را به سختی سپری می کنم. مسیرش را دوست ندارم و همین عدم دوستی باعث شده است؛ آرزوی سریع تر رسیدن را بکنم.هیچ حس خوشایند یا اتفاق خوشایندی نیست که این لحظات را با آن بگذارنم جز سکوت های متوالی و حرف های هر از گاهی که با اشکان می زنم.رسیدن لحظه به لحظه به بوشهر و یادآوری رسیدن به خانه و آن حرف آخر، استرسم را زیادتر می کند که ناچارم با آن روبرو شوم.اتوبوس می ایستد و همه بلند می شوند. باید پیاده شویم!

خانواده همه ما هستند. سلام می کنند و روبوسی. همه چیز دارد مثل یک فیلم بی صدا جلو می رود. همه چیز مثل همه استقبال های عادی دیگر است و با یک تفاوت که من آمده ام و دیگران استقبال کننده اند.
از اشکان و حسین خداحافظی می کنم و همسفرمان را که تا ساعت حرکتش به بندرعباس زمان زیادی مانده به خانه می برم. درب خانه را بر خلاف نظرم پارچه زده اند. گفته بودم که کاری نکنند اما انجام داده اند. حتی نگاهی به پارچه ها هم نمی اندازم؛ آخر دوست ندارم ببینم چه نوشته اند. از آن کلمه پیش از اسمم می ترسم که حالا می دانم قبول نیست و چه اشتباهاتی به پای آن اسم مرتکب شده ام. اشتباهات نابخشودنی.وارد خانه می شوم و استقبال بیشتر می شود و آخر من آن حرفی را که روز رفتن به جده می خواستم بگویم؛ زیر لب زمزمه می کنم:

خدایا!

یک روز از این درب خداحافظی کردم و گفتم یک روز می رسد که از این درب وارد می شوم و سلام می کنم و همه چیز تمام می شود.

یک روز روی پله های هواپیما ایستادم و گفتم می رسد روزی که دوباره بایستم و بگویم برگشتم.

به مدینه رسیدم گفتم باز می گردم.

به مکه رسیدم گفتم باز می گردم!

خدایا!

از مدینه و مکه خداحافظی کردم و به همان جایی رسیدم که آن روز ظهر ایستاده بودم و از آنجا هم خداحافظی کردم!

حالا به درب این خانه سلام می کنم که سلام من پایان همه چیز شده است.

خدایا!

آن روز عهد کردم که امروز دعا کنم که کمکم کنی برای پایبندی به عهد هایی که در این سفر با تو بستم. اما خدایا!

حالا از تو می خواهم که مرا بازگردانی که اشتباهی بس بزرگ مرتکب شدم و حتی نمی توانم در حق خودم دعای پایبندی به عهد های نصف و نیمه ام را بکنم.

خدایا!

من باید بازگردم تا اشتباهاتم را جبران کنم!

 

پایان

و سخت است دانستن حقایق تلخ دیگری بعد از سفر که روز به روز روح تو را آزرده تر از گذشته کند و از تو هیچ کاری بر نیاید.
سخت است بدانی که تاب تحمل دلتنگی های این روزهای خانه ات را نداری و اما باید بجنگی و تحمل کنی و به خودت بقبولانی که آن سفر با تمام روزهای زیبایش خاطره شد.
سخت است حیرانی این روزهای بعد از سفر و دیدن تصویرهایی که بارها می دیدی و حسی نداشتی و حالا با دیدنشان رویت را باز می گردانی و بغض می کنی و باز بغض را فرو می خوری.
سخت است تحمل خواندن خاطرات همسفران دیگری که رفته اند و هر کلمه آنها تو را به روزهایی می برد که آسوده خاطر بودی هیچ به فکر حالا نبودی.
سخت است دیدن اشک های دعوت شدگان دیگری از شهر تو و خوشحالی آنها و نگاه حسرت بار به قطره های زلال چشمشان و گفتن خوشا به حالت در دلت و برآمدن آه حسرتت.
سخت است دانستن خیلی چیزهایی که رفته های این سفر می دانند که بعد از آن چیست و چه حس بدی است و چه درد و رنج عظیمی است که تاب تحملش را هر کسی ندارد.

 

و سخت است روزی برسد آنگاه که امیدوارانه عهد کرده ای که سوره النباء را هر روز بخوانی و می خوانی به امید بازگشتن و در این میان برایش می نویسی که برایم دعا کن به بازگشتی دوباره که محتاجم به این سفر دوباره و من باید بروم و کعبه را باز ببینم و در آرامشش غرق شوم و پیامی می آید که خوب فکر کن که شاید کعبه را با خدا اشتباه گرفته ای و اگر اینچنین است رفتنت باز بیهوده است و تو خدا را گم کرده ای و بگرد خدا را همین جا پیدا کن و به جای رفتن دوباره هزینه ات را صرف امور خیریه کن که حجی عظیم است!

آری سخت است این لحظه که همه را بخوانی و آنگاه چون همان روزی که زانوهایت به فرمان خداوند بوسه بر سنگ های مرمرین زد و آنگاه دستانت و بعد پیشانی ات و تو سجده کردی به امر خداوند در برابر جایی که نمادی برای عدم گمراهی تو بوده است و تو دعوت شدی که اصلاح بشوی و غرورت را از بین ببری و هزار و یک نشانه بر سر راهت نهاد که تو بشناسی اش و به معجزه هایش و به وجودیتش و به مهربانی و عظیمی و رحیمی و خدائی اش پی ببری و بدانی که

حسین!
خدا هست.
باورت می شود خدا هست!
اینجا و آنجا ندارد.
حسین!
خدای تو و دیگران جایی همین نزدیکی است که تو چشمانت را بسته ای و او را نمی بینی و حالا تو را اینجا دعوت کرده تا با نشانه هایی که ندیده ای و تکراری نیستند؛ تو بدانی که او هست و او را همراه خودت کنی و همیشه در کنارش باشی تا رستگار شوی که رستگاری نیز برای خودت است.
حسین!
من تو را دعوت کردم که مرا ببینی نه خانه ام را.
دعوتت کردم که من را بیابی نه نشانه هایم را.
دعوتت کردم که با من باشی نه نشانه ها.
دعوتت کردم که خودم را به تو اثبات کنم!
حسین!
به کجا رفتی؟
خانه ام را معبود خود کردی و یک هفته مرا صدا نزدی و لب هایت را تکان دادی و به کعبه نگاه کردی و مرا از فکرت بیرون کردی؟
طواف خانه ام را نهایت لذتت قرار دادی و فراموش کردی که باید مرا بیابی که به دورم بچرخی تا بدورت بچرخم و عاشق هم شویم؟
به کجا رفتی بنده من؟
دعوتت کردم که دوستم داشته باشی نه فراموشم کنی!
گفتم بیایی که بدانی منی هم در این جهان هست و تنها نیستی!
خواستمت بیایی چون خواستی که بیایی تا مرا پیدا کنی!
در آغوشت گرفتم تا حسم کنی!
به کجا رفتی حسین؟
همه چیز را دیدی و من را ندیدی؟

 

نه.
سخت نیست. دیوانه کننده نیست. زجرآور نیست. زهر نیست. اصلا هیچی نیست جز چیزی که در خط های سیاه و حس های این دنیا نگنجد و تنها می توان نامش را عذابی عظیم نهاد از دانستن اشتباهی بزرگ که تو را به مرز جنون می رساند وقتی همه را بدانی و حقیقت نیز داشته باشد و حالا جز خجالت و شرمساری چیزی برایت نباشد که تو خدا را یک مکعب سیاه دیدی و یک هفته یک مکعب را پرستیدی و خالق همین مکعب ندیدی و حتی پی به این گمراهی ات هم نبردی.

 

حالا…
من در جستجوی خدایی هستم که پیش از این با من بسیار بود و حالا از من دور شده است و حس می کنم در جایی مخفی شده است و هر چه صدایش می زنم؛ جوابم را نمی دهد و در سکوتی محض و ظلماتی محض تر به دنبال او می دوم و صدایش می کنم که

 

خدایا.

ببخش مرا…

ببخش…

قسمت 25-30

قسمت 25

قدم میزنم تا دردم آرامتر شود. اشکان بر می گردد و آرام به سمت کوه ابوقبیس راه می افتیم. با قدم های متوالی درد لحظه به لحظه کمتر می شود و من از شر این عذاب وحشتناک راحت می شوم.

نزدیک صفا و مروه در حال ساخت و ساز هستند. در طول صفا و مروه دارند راهرویی دیگر می سازند. کار ساخت و سازشان چشممان را می گیرد. در 24 ساعت شبانه روز مشغولند و فقط موقع نماز ساکت هستند و نیمه شب ها نیز آرام تر کار می کنند. تمام سازه ها هم بتنی است و با بهترین ماشین آلات!

بالای کوه ابوقبیس قصری ساخته اند که می گویند از آن ملک عبدالله و خاندانش است. اینها هر جا دستشان رسیده پول هایشان را دور ریخته اند. آن از هتل روبروی مسجد که از هر کجای شهر هم نگاهش کنی پیداست و این هم از قصر روی کوه. آن قصر مدینه اش هم با آن زمین های وسیعش هم که به جای خود.

مسیر را به درستی بلد نیستیم و فقط جلو می رویم. قصد داریم خریدی بکنیم. چرخیدن در بین مردم اینجا هم گاهی آزار دهنده است؛ چه برسد به بازار رفتن.

یک ساعتی در میان شلوغی بیش از حد یک مکان نه چندان دلچسب، چیزی جز خستگی و بی حوصلگی برایم به ارمغان نمی آورد و بازگشت شادمانه ترین خبر برایم است.

به هتل بر می گردیم. لابی شلوغ است. کلی از ساک های بچه ها گذاشته شده. انگار فردا گروهی از اینجا خداحافظی می کنند و گروهی دیگر سلام. دلم می گیرد و باز ترس برگشتن به سراغم می آید. تلخی وحشتناکی وجودم را فرا می گیرد از تصور رفتن خودم. دلم می خواهد همین جا بمانم و هیچ جا نروم. رستوران شلوغ است. عده ای از مسجد تنعیم آمده اند و احرام پوشیده اند و می خواهند بعد از شام برای عمره مجدد بروند. عده ای هم دارند برنامه غار حرا را می چینند که چگونه نیمه شب بروند و صبح برگردند. نمی فهمم شام چه می خورم. بیشتر از همه این تصویرهای اطرافم، تصویر رفتنم آزارم می دهد. یعنی پنجشنبه شب من هم باید مثل اونها ساک هایم را اینجا بگذارم و جمعه بروم؟ یعنی باید بروم و به انتظار بازگشتی بنشینم که شاید هرگز نباشد؟ لعنت به این گذشت زمان. لعنت به این زمان.

به اتاق می روم و باز باید چشم و گوشم را با زبانم و از همه مهمتر دستانم را ببندم تا باز… خسته ام خدایا از این دقایقی که دوستشان ندارم. چرا اینجا. در کنار خانه ات و در این شهر؟

خوابم نمی برد و دائم جابجا می شوم. فکر برگشتن بدجوری عذابم می دهد. فکر ترک اینجا. رسیدن به شهر و باز همان اتفاقاتی که همیشه آزارت می دهد. همان نامردمی ها و همان دنیاگرایی ها و هزار وصله ناجور دیگر…

نیمه شب شده و هنوز بیدارم. به سرم میزند بروم مسجد و برگردم. اما نه. اگر رفتم ماندگار می شوم و ممکن است توان ماندن تا نماز صبح را نداشته باشم. کتاب دعا را باز می کنم و می خوانم تا شاید از خستگی خوابم ببرد. یک ساعت می گذرد و باز بی خوابم. امشب انگار باید تا صبح بیدار باشم. می دانم اگر اینطور باشد؛ فردا صبح از شدت خستگی و خواب هیچی نخواهم فهمید.

اشکان صدایم می زند. یه سختی بیدار می شوم و ساعت را نگاه می کنم. فقط 2 ساعت. خدا بداد امروزم برسد.

نمی شود گفت شب های مسجد تکراری است. هر شب اینجا برای خودش حال و هوایی دارد و هر بار هم حسی داری تو. هر شب برایت تازگی هایی است که تو را خسته نمی کند. نشستن و دیدن کعبه. نماز خواندن در میان این حجم مشکی پوش پر از ستاره و میان این سفیدی مطلق و روبروی یک مکعب چادر مشکی پوش، لذتی دارد که باید از نزدیک چشیدش. طعم هر باره کلام های اینجا با بار قبل متفاوت است و از همه اینها بالاتر، چرخیدن بدور این مکعب است. وقتی سرت پایین است و زیر لب دعا می خوانی برای دیگرانی که نیستند و برای آنها که هستند و دورند و برای خودت که آرزو داری اینجا باشی و بدانی که واقعیت چیست و سراسر لذت شوی. آرامشی در این قدم های آرام است که تو را مشتاق تر به ادامه می کند. مشتاق به جلو رفتن. جلو رفتنی که در اصل داری میچرخی.

جای همیشگی نشسته ام و مثل همیشه نماز می خوانم. نزدیک اذان است که پیرمردی به کنارمان می آید و شروع به نماز خواندن می کند. خسته ام از بی خوابی و می نشینم و کمی با اشکان حرف می زنم. دقایقی نگذشته که پیرمرد تذکراتی می دهد. حرف هایش درست است اما نمی داند خسته ام و از چند ساعت پیش اینجا بوده ام. این روزها از این نصیحت ها زیاد شنیده ام.

شلوغ می شود اطرافمان. بلند می شویم تا به پشت چهارپنجره برویم. نیم نگاهی از دور می اندازیم و می بینیم جایی نمانده. خب انگار اینبار باید نماز جماعت مستحبی بخوانیم و نماز صبحمان قبول نیست. توی صف جلویی روحانی نشسته. میروم کنارش و ازش سوال می کنم که جریان این امام جماعت چیست؟ الان کجا می ایستد؟

میگوید صبح ها و غروب نزدیک مقام ابراهیم و ظهرها پشت چهارپنجره. الان شما صف دوم به بعد باشی نمازتان مشکلی ندارد.

تازه می فهمم که جریان چی بوده و ما چقدر اصرار داشتیم همیشه پشت چهارپنجره باشیم. حالا میفهمم که فقط ظهر باید آنجا باشیم و صبح و غروب در صف های بعد بودن اشکالی ندارد.

نماز صبح که تمام می شود؛ سریع تر از همیشه به هتل بر می گردیم تا از برنامه امروز جا نمانیم. به شدت خسته ام و خوابم می آید. فرصت استراحت نیست و باید حرکت کرد.

شاید اگر عرفات نبود؛ هرگز نمی رفتم.

می خواهم بدانم عرفات…این بیابان خشک که می گویند سراسر امید است چگونه است و چه حسی دارد.

قسمت 26

اتوبوس حرکت می کند و خواب به سراغم می آید. به زحمت چشمانم را باز نگه می دارم. می دانستم بی خوابی شب پیش چنین بلایی را بر سرم می آورد. اما چه کنم که دست خودم نبود.

همه بچه ها هستند. خیلی ها راحت تا صبح خوابیده اند و همین چند دقیقه پیش بیدار شده اند و حتی صبحانه اشان را هم از رستوران گرفته اند و در اتوبوس دارند میخورند. یکی هم از همین حالا گرفته و خوابیده. هر کسی به کاری مشغول است و من هم برای نخوابیدن دارم مبارزه می کنم!

تنهام. اشکان و امین و حسین در اتوبوس دیگرند و هر دو سید (هم اتاقی قدیمی و جدید) در اتوبوس هستند اما من به دور از هر دو نشسته ام. می خواهم تنها باشم؛ تا عرفات و بعد عرفات.

اتوبوس خیابان ها را رد می کند و به خارج از شهر می رود. گوشه ای می ایستد و همه به خیال پنچر شدن پیاده می شوند. اتوبوس های دیگر هم می ایستند. خبری از پنچری نیست. میان یک بیابان ایستاده ایم و روحانی دعوت به جمع شدن می کند. نکند اینجا عرفات باشد؟ بیابان است دیگر. حتما خودش است.

اطراف را نگاه می کنم که صدای روحانی می آید که می گوید ما به سمت جنوب مکه حرکت کرده ایم و در مسیر رسیدن به عرفات و مشعر از کنار کوه ثور می گذریم. کوهی که در سمت راست من است همان است و غار ثور درون آن است و پیامبر اسلام (ص) هنگام خروج مخفیانه از مکه، با ابوبکر در این غار مخفی شده اند.

همه بر می گردند و نگاه تیزشان را به جستجوی غار، بر روی کوه معطوف می کنند و اما چیزی نمی یابند. روحانی دارد جریان ملحق شدن ابوبکر را می گوید که به طور اتفاقی در مسیر به پیامبر ملحق شده است و پیامبر از ترس آشکار شدن هجرتشان، ناچار به همراه کردن ابوبکر در سفرشان می شوند.

نمی دانم حقیقت چیست. حقیقت سالیان سال پیش بوده است و حتی این نظریه هم برای من سوال برانگیز است. در ذهنم سوالات متعددی است که جوابی برای آن ندارم و از جمله دانستن آنچه که مردم عادی نمی دانستند و پیامبر می دانست و حالا ابوبکر در میانه راه و بی خبری پیامبر از بودن ابوبکر و…. نمی دانم.

سوار اتوبوس ها می شویم و خیابان های تمیز و صاف اطراف مکه را طی می کنیم. هیچ چیزی جز خاک و سنگ و جاده و ماشین های درون آن نیست. حتما اینجا عرفات است. حتما. مگر نمی گفتند بی آب و علف است. پس حتما از همین جا شروع می شود.

زمان تقریبا طولانی می گذرد و تصوراتم همه رنگ باطل می گیرند و من هنوز عرفات را ندیده ام. حتما جایی دیگر داریم می رویم و عرفات دورتر از اینجاست. بیابان امید بندگان دیدن دارد. بیابانی که نا امیدی در آن بزرگترین گناه است.

غرق افکار خودم هستم که اتوبوس می ایستد و فرمان پیاده شدن را صادر می کنند. اینجا هم مثل همه جای دیگر. خشک و بیابانی است اما ساختمان های متعدد و درختانی تقریبا متعدد دارد. تقریبا تمیز است و به تفرجگاه های بیرون شهر های ایران خودمان می خورد. همه چیز هست. حتی شتر گل زده برای سوار شدن و عکس گرفتن. اصلا کوه سنگی هم هست. مثل همدان خودمان. فقط اینجا یک نماد سفید رنگ هم برایش زده اند. جالب تر از همه بودن دست فروشان است که اینجا هم نشسته اند.

همه چیز تفریحی است و من هم مثل خیلی های دیگه فقط دارم هر از گاهی عکس می گیرم و می خندم و از گرمی هوا و شدت آفتاب می نالم.

انگار دهانم را گِل می گیرند وقتی روحانی می گوید اینجا جبل الرحمة و حضرت آدم و حوا اینجا همدیگر را یافتند.

دلم نمی خواهد دیگر حرف بزند. اصلا دلم نمی خواهد که بگوید اینجا همان عرفات است.

زهر می شود درونم وقتی ادامه می دهد که اینجا همان صحرای عرفات است که …

اینجا؟

این محل تفریحی و مسخره به ظاهر همان عرفاتی است که رحمت برش نازل می شود؟ اینجا همان جایی است که در روز عرفه اما زمان در آن حضور دارد؟

ساکت شده ام خیره در اطرافم و کارهای خودم مانده ام. مثلا قرار بود من عرفات را درک کنم! حالا که اینجام چه دارم برای فهمیدن؟ میان اینهمه رنگ های دنیایی مردم؟ حالا باید چکار کنم؟ دعا بخوانم یا طلب بخشش کنم؟ آخر اینجا کجاست که من آمده ام؟

بچه ها حرکت کنند. کسی جا نماند.

ندای حرکت می دهند و من مثل جنازه های متحرک و مثل یک بچه 5 ساله حرف گوش کن سر جای خودم در اتوبوس می نشینم!

عرفات من شد دیدن مشتی درخت و خندیدن به شتر گل زده و کیف کردن از یک منطقه به ظاهر فکر ناقص خودم، توریستی!

من قرار بود اینجا در فریاد هل من ناصر ینصرنی اش بگویم لبیک!

پس کو لبیکم؟

کجا بود نیمه رها شدن حج؟

عرفات همین بود؟

هنوز افکارم تمام نشده است که باز می گویند پیاده شوید.

مسجد مشعر!

جایی که غروب امام زمان در آن است و نماز خواهد خواند!

روحانی اعمال حج تمتع را به ترتیب توضیح می دهد و من ساکت در گوشه ای ایستاده ام. بعضی ها دارند کفن می خرند و بعضی هم اصلا از اتوبوس پیاده نشده اند.

می گوید همین مسیر چند دقیقه ای را که الان آمدیم؛ در حج تمتع با اتوبوس تا یک ساعت و پیاده تا نیم ساعت طول می کشد. بعد از اینجا استراحت گاه مشعر است که سراسر چادر سفید است و هر کشور برای خودش بخشی دارد. رمی جمرات هم بعد از مشعر است که بدلیل تعمیرات نمی رویم و…

توضیحات چه فایده ای دارد وقتی هیچ کدامش را درک نمی کنی و نمی فهمی که هر کدامش یعنی چه؟ وقتی نفهمیده ای عرفات چه بوده؛ می خواهی مشعر و رمی جمرات را بفهمی؟

میرویم و از کنار دشت وسیعی از چادرهای سفید عبور می کنیم و بی تفاوت تر از همیشه نگاه می کنم و به فکرهای خودم فرو می روم.

اتوبوس برای خودش مسیر طولانی را طی می کند و می رود. کم کم وارد شهر می شود و در محلی می ایستد و باز فرمان پیاده شد را صادر می کنند. خسته شدیم از بس پیاده شدیم و سوار شدیم. صد رحمت به مدینه که حداقل نمازی می خواندیم و هر جایی اعمالی برای خودش داشت. اینجا چه؟ کارمان شده پیاده و سواره شدن به اتوبوس.

در سایه کم دیوارهای اطراف می ایستیم و باز گوش می دهیم.

این کوه پشت سر شما کوه نور است!

چند نفر دیگر هم مثل من، انگار اتفاق مهمی پشت سرشان افتاده برمیگردند.

غار حرا در بالای این کوه است و…

امیدهایم برای دیدن غار بر می گردد و خوب به کوه نگاه می کنم. نوار سفید رنگی از آدمها در کوه است که خوب اگر نگاه کنی هم به بالا می رود و هم به پایین. آفتاب به شدت بر کوه می تابد و این مردم به عشقی که درونشان است دارند از کوه بالا می روند.

روحانی توضیح می دهد و خیلی ها حرف هایش را گوش نمی دهند. اکثرا دارند برنامه آمدن به غار را می چینند و من هم در سکوتم برنامه آمدن را تنظیم می کنم. باید نیمه شب بیایم که اذان در کنار غار باشم و طلوع آفتاب در پایین کوه.

ساعت 9:30 شده است که به هتل می رسیم. حالا می فهمم چرا برنامه را زود تمام کرده اند. کاروان دیگر بعد از ما با همین اتوبوس ها راهی می شود. می گویند اتوبوس نیست و باید با این وضعیت ساخت.

خستگی از همه وجودم می بارد. لذتی نداشته ام که بگویم خسته نیستم و سرحال هستم. تمام امیدم به عرفات بود که آن هم رفت…

قسمت 27

ببخش که نبودم.

نبودنم از همه روزها بیشتر شد و شاید باز هم بیشتر شود.

چه می دانستم بی پروایی و ندانسته های من تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که بعد از آن پشیمان بمانم. چه می دانستم خنده های من به عرفات است.

ببخش که از دیروز برایت کامل ننوشتم و امروز هم به نیمه آمده ام در کنارت که شاید اندک مطلبی برایت ثبت کنم. شاید تو تنها محرم دنیایی من باشی که همه حرف ها را بر رویت می نویسم و هیچ صدایت هم بیرون نمی آید.

می دانستی از روزی که آمده ام اینجا حتی زیارت روزانه ام هم فراموش کرده ام؟

می دانستی اینجا کارم شده فقط هتل، مسجد، هتل، مسجد …؟

بد شده ام. بد.

دیروز هم مثل همه روزها جلسه بود. جلسه ای که دو خبر و یک گلایه داشت.

گلایه اش جالب بوده رفیق. انگار شب قبل که من راحت برای خودم در مسجد سیر می کرده ام؛ یکی صدای این آژیر را در آورده. البته روزهای پیش هم کارش همین بوده و دیشب نامردی اش را به اوج رسانده تا آنجا که پای پلیس هم به میان آمده و…

کاش می دانست که شوخی هایش چه پیامدهایی داشته که چهره مدیر کاروان سراسر ترس و نگرانی بود در جلسه دیروز. کاش می دانست شوخی هم حدی دارد.

خبر بدشان این بود که ما شما را به غار حرا نمی بریم. مسئولیت اتفاقات احتمالی را نمی توانیم بپذیریم و شما خودتان پول ناچیزی بپردازید و بروید و بیایید.

خب انگار قسمت ما این است که غار حرا نرویم. نمی دانم چرا این حس لعنتی خراب شدن تمام لذت ها دوباره به سراغم آمد. نمی دانم چرا دوباره تصمیم گرفتم که نروم. باید ببینم چه می شود و فردا می شود رفت یا نه.

خبر دیگرشان عمره مجدد بود. گفتند ما شما را تا مسجد تنعیم می بریم و محرم می کنیم و به هتل می آوریم و اعمال با خودتان. تاکیید ما این است که بهتر است انجام ندهید اما مانع نمی شویم.

خب بازم جای شکرش باقی بود که این یکی را مانع نمی شوند.

دیشب هم مسجد بودم رفیق. مثل همه شب های پیش و باز تا صبح نماز و طواف. ببخش که برایت کامل ننوشتم اما نمی دانم چرا حس می کنم نوشتن بیش از اندازه اش از لذت بی نهایتش کم می کند. دیگر حتی توان نوشتن لذت طواف در آن شب های ملکوتی را ندارم.

کاش تو زنده بودی و کنار من این حس را می چشیدی.

اگر بدانی چرخیدن دور یک مکعب و چنگ زدن به پرده ای که کلمه های الله مخفی آن بر اثر سایش دست مردم نمایان شده و زیر لب زمزمه کردن چه لذتی دارد. اگر بدانی خیره شدن در آن آسمان پر ستاره در کنار این مشکی پوش چه لذتی دارد.

نماز ظهر امروز تنها بودم و بعد از نماز نمی دانم چرا خواستم زیر آن آفتاب نماز بخوانم. شاید می خواستم مقاومت خودم را در برابر سختی ها بچشم.

سخت بود. انعکاس نور را می گویم. وگرنه آفتاب امروز مهربانتر می تابید و مشکلی برایم نبود.

ظهر هم که نگذاشتند بخوابیم. باز هم همان مجهول الهویت آژیر را فعال کرد. چند دقیقه ای دائم آژیر روشن بود تا خاموشش کردند و مدیر هتل پیغام سفید بودن وضعیت را اعلام کرد و خواست که کسی سیگار در اتاق روشن نکند!

بگذریم از همه اینها که حالا وقت رفتن به عمره مجدد است و باید آماده شوم!

حوله های احرام را بستیم و باز قصد عاشقی کردیم. برای رفتن و برگشتن عجله دارم. میخواهم زودتر برگردم تا بروم اعمال را دوباره انجام بدهم. نمی دانم چرا، اما حس می کنم که می شود لذت وصف ناشدنی دیگری را بچشم تا کمی درد عرفات از درونم بیرون بریزد.

آفتاب هنوز غروب نکرده است و بیشتر بچه ها پایین منتظرند. سه هایس برایمان می گیرند و راهی مسجد تنعیم می شویم. مسجدی که خارج از محدوده حرم است و خیلی ها برای احرام مجدد به آنجا می روند. ماشین از خیابان های شهر عبور می کند و مسافت تقریبا طولانی را طی می کند تا برسد. مسجد ساکت و آرام و تمیزی است. اما هیچ کدام از این مسجدهایی که دیده ام به اندازه مسجد شجره به یاد ماندنی و تاثیرگذار نیست. یاد آن شب بخیر. چه شبی بود…

نماز تحیت مسجد را می خوانیم و در فضای بیرونی مسجد می نشینیم تا محرم شویم و نماز بخوانیم.

نزدیک غروب که همه جمع شده اند باز به امید لبیکی دیگر زیر لب لبیک می گوییم. لبیک می گویم اما آهسته. بیشتر دوست دارم صدای جمع را بشنوم. از همان موقعی که در راه مدینه بودیم و آن نوار هر از گاهی لبیک می گفت و تمام بدنم مور مور می شد؛ بیشتر دوست دارم بشنوم تا بگویم. احساس می کنم جواب لبیک دیگران را می شنوم و شنیدنش بیشتر از گفتن لبیک خودم لذت دارد.

چند عرب رد می شوند و دستمال به جلوی بینی اشان می گیرند و اشاره می کنند که کثیف هستیم و در جای کثیف تری نشسته ایم. نمی دانم کجای این فضا کثیف است؟ اینها که خودشان سردمدار تمیزی و نظافت در ابنیه هستند. حالا کجای کار ایراد دارد نمی دانم. حتما سرماخورده اند!

بغل دستی ام با جدیت این را می گوید و تحسینش می کنم که حتی وقتی می داند دلیلش چیست؛ خوش بین است و افکار منفی به خود راه نمی دهد.

ایرانی های دیگری هم هستند که امده اند برای احرام مجدد و صف نماز ما را که میبینند؛ با ما همراه می شوند. نماز را می خوانیم و با همان ماشین ها بر می گردیم هتل.

باز احرام و رعایت تمام آنچه که بر تو حرام شده است! سخت است. سخت.

برنامه خاصی برای رفتن به مسجد نداریم. با اشکان مشورت می کنم. هم می خواهم اعمال را زمانی انجام بدهیم که خلوت باشد و نظافت چی ها مانع اعمال نشوند و هم می خواهم به نماز و طواف شبانه ام برسم. در حال گفتگو هستیم که یکی از بچه ها می آید و می گوید که 10 تا 15 نفر تصمیم گرفته اند که ساعت 10 شب بروند. زمان مناسبی است. هم با بچه ها هستیم و گروهی اعمال را انجام می دهیم و هم می توانیم زود برگردیم و به اعمال شبانه برسیم.

تا ساعت 10، 2 ساعتی مانده و بهترین کار بعد از آن بی خوابی ناخواسته ظهر، استراحت است.

تنها تفاوت حالا با ان شب همین بودن بچه ها در کنارم است. حداقل احساس آن ترس درون قبر بودن را ندارم. هر چند چراغ را که خاموش می کنند باز آن ترس به سراغم می آید.

وقتی تنها نور موجود اتاق همان روزنه باریک زیر درب باشد و چشمت به پوشش سفید و همان روزنه بیافتد و فکر گذاشتن آخرین لحد و از بین رفتن نور به سرت بزند…

قسمت 28

یکی از بچه های کاروان به درب می زند و بیدار باش اعلام می کند. راس ساعت 10 آمده و عجله هم دارد. می گوید سریع بلند بشوید که بچه ها در لابی منتظرند و درست نیست منتظرشان بگذاریم.. وضو می گیرم و وسایل لازم رو بر می دارم. کار خاصی برای آماده شدن نداریم جز برداشتن همان وسایل و یک کتاب دعا و تسبیح کربلا که همیشه همراهم بوده. کمی برای حرکت معطل می شویم!!! اشکان و سید می روند که سوار اتوبوس شوند و من کلید را به پذیرش تحویل می دهم. تا به کنار درب می رسم؛ اتوبوس حرکت می کند و اصرار بچه های درون اتوبوس برای ایستادن و سوار شدن من هم فایده ای ندارد.

تنها، مسیر همیشگی را طی می کنم. ترس و نگرانی مثل اولین شب مدینه به سراغم می آید. انجام بعضی اعمال، تنهایی صفایی ندارد و لذت بی حد و حصرش در جمع است. قدم هایم را تندتر بر می دارم تا شاید زودتر از آنها به مسجد برسم. اما قدم های من در این لباس کجا و حرکت آن اتوبوس کجا.

بلاخره به مسجد می رسم و با نگرانی اطراف را نگاه می کنم. خبری از بچه ها نیست. انگار تنها هستم و تنهایی باید اعمال را انجام بدهم. حتما بچه ها زودتر رسیده اند و رفته اند داخل. می خواهم بروم داخل مسجد اما نمی دانم چرا صبر می کنم. کنار درب می ایستم به امید رسیدن یا دیدن یکی از بچه ها.

کم کم نا امید می شوم و به سمت درب ورودی حرکت می کنم. دمپایی ها را درون کیسه مخصوص می گذارم و برای آخرین بار خروجی زیرگذر را نگاه می کنم. بچه ها یکی یکی از پله ها بالا می آیند و از دور اشکان برایم دست تکان می دهد. خوشحالی ام را نمی توانم از دیدنشان پنهان کنم. می ترسیدم حسرت لذت این عمره بر دلم بماند.

بچه ها همگی کنار درب جمع می شوند و بسم الله گویان وارد می شوند. کنار همدیگر هستیم. مثل روز اول. بعضی ها شب و بعضی ها صبح این مسیر را رفته اند. حالا کمی از آن استرس و نگرانی دیدن کعبه در دلمان نیست. چند روزی است که دائم می بینیمش اما دیدن دوباره اش در همین لباس هم باز اضطراب و نگرانی خودش را دارد.

آرام آرام وارد صحن اصلی می شویم و بچه ها یکی یکی سرهایشان را بلند می کنند و سپس سجده. اینبار فقط نگاه می کنم و سکوت و بی هیچ اعتراضی سجده!

سجده به دستور تو فقط!

بلند می شوم و کنار بچه ها می ایستم. یکی از بچه ها عهده دار خواندن دعاهای طواف می شود و طواف را آغاز می کنیم.

حجرالاسود!

الله اکبر…

الله اکبر…

نه!

انگار چیزی کم است.

اتفاق ناخوشایندی نیافتاده. این چند روز هم که تمام سعی و تلاشم بر صحت و سلامت همه اعمال و رفتار بوده. پس جز آن عرفات که ندانسته آن طور شد؛ چه اتفاقی افتاده که من لذت اعمال مجدد را ندارم؟ چه شده که حتی طواف شب های گذشته از این طواف هم لذت بخش تر بوده؟

چه چیزی را فراموش کرده ام؟

حوله ها تمیز هستند و بدون اشکال.

ذکر ها را گفته ام.

وضو گرفته ام.

خبری از غرور روز اول نیست.

سکوت هایم را بیشتر کرده ام حتی در آن مورد خاص.

پس چه شده که خبری از آن حس ها نیست؟

طواف دارد تمام می شود. همین بود؟

دور هفتم است و اللهم ان عندی افواجا من ذنوب، و افواجا من خطایا، و عندک افواج من رحمة…

کجا رفت؟

بچه ها نماز بخوانید و آب زمزم بخورید و کنار ورودی صفا و مروه بایستید تا با هم برویم.

توصیه جلودار اعمالمان است.

بی هیچ حسی و لذتی و همچون یک ماشین برنامه ریزی شده اعمالم را انجام می دهم.

نماز… آب زمزم… سعی صفا و مروه… تقصیر… طواف نسا… نماز…

خلاص!

مثل همه نمازها و عبادت های سبکسرانه قبل از اینجا که انجام می دادم. بی هیچ توجهی و تنها یک سوال دائمی در ذهن که چه بلایی بر سر من آمده؟ مگر تا درب مسجد همه چیز درست و بر طبق روال همیشگی نبود؟ کجای کار را اشتباه انجام داده ام؟

نکند سجده اولی ایراد داشته؟ بی غرور و تکبر بود که. با اراده خودم و تنها به امر او برای سجده این خانه. چیز دیگری در ذهنم نبود.

لعنت به من. آخر کجای کارم ایراد داشته که حالا باید اینطور سرگردان بمانم؟

هم اتاقی امان می ماند و ما با اتوبوس به هتل برمی گردیم تا استراحت کنیم.

کاروان جدیدی وارد شده است و همه هم محرم و به انتظار دیدن کعبه. سرهای همه در آسانسور آیینه ای پایین است و به من هم تذکر می دهند که مواظب باشم.

جریان را می گویم و یکی می گوید: چطور بود؟ لذت وصف ناشدنی دارد نه؟ کعبه چطوره؟

آخر چه جوابش را بدهم؟ از روز اول و حالا بگم که نا امید بشود و امیدوار و باز نا امید؟

آسانسور طبقه 4 می ایستد و هنوز منتظر جواب من است.

میگویم صبر کن. صبر. همه چیز در صبر است. به دلت اعتماد کن.

خودم هم نفهمیدم چه جوابش را دادم. اصلا چی گفتم؟ نکند به اعتماد حرف من در دلش چیزی باشد و به آن اعتماد کند؟ فکر کنم چشمش را هم کور کردم!

با بی حوصلگی روی تخت دراز می کشم و باز سوال های این چند ساعت را از خودم می پرسم.

چه شد؟

چه اشتباهی کردم؟

چه چیز را فراموش کردم؟

اشکان بیدارم می کند تا به مسجد برویم و به نماز صبح برسیم. حدود 2 ساعتی مانده به اذان. اصلا آماده نیستم که به مسجد بروم. نکند همه چیز خراب شده باشد؟

همه اتفاقات این چند روز را مرور می کنم. اما هیچ چیز خاصی در آن نیست. هیچ جوابی برای سوال هایم پیدا نمی کنم. کلافه ام و نگران. حوصله هیچ چیز را ندارم. حتی رفتن به مسجد.

دوش می گیرم و لباس می پوشم و راهی مسجد می شویم.

اولین نگاه به کعبه و…

خدایا. داری چیکار می کنی؟

دلم می خواهد همانجا بنشینم و گریه کنم. آخر همه چیز عادی است مثل شب های قبل. آسمان، کعبه، طواف و نماز. همه چیز. همه به زیبایی خودشان هستند و تغییری نکرده اند. مگر تفاوت حالا و چند ساعت پیش در چیست؟ چرا؟

و این سوال های متعددی که هیچ جوابی ندارند.

نماز صبح را می خوانیم و می خواهم برگردم که تازه یادم می افتد امروز صبح برنامه دیگری هم داریم. گفته اند زیر چهار پنجره منتظر باشید تا چند مکان را برای بازدید ببینیم.

زیر چهار پنجره می نشینیم تا بچه ها بیایند. بچه های دیگر هم کم کم می آیند و گروه تقریبا 20 نفر می شود. یاد صبح های مدینه می افتم.

بچه های عزیز!

بعد از نماز صبح، بین الحرمین، ساعت 5:30 تا 5:45 منتظرتون هستیم. میریم دسته جمعی زیارت اهل قبور بقیع.

دلم تنگه و آهنگ های موبایل اشکان دلتنگ ترم می کند.

وداع مدینه که پخش می شود؛ دیگر گوش نمی دهم.

نمی دانم. نمی دانم چه شد…

قسمت 29

میبینی؟

باز هم همه چیز را رها کردم. همه چیز، حتی منظم نوشتن را. حتی ثبت دقیق و لحظه به لحظه ها را. باز هم ننوشتم و یک روز کامل را از دست دادم. نمی دانم چرا این روزهای آخر همه چیز دارد عوض می شود. این ترس لعنتی بازگشت دارد همه لذت هایم را خراب می کند. می گویند آخرش که چی؟ آخرش که باید وقت رفتن برسد و قدم در راه بازگشتن بگذاری. وقتی می دانی که باید برگردی؛ پس چرا خودت را عذاب می دهی؟

نمی دانم چرا اینجوری ام. دست خودم نیست. وقتی فکر آن لحظه ای را می کنم که قدم در آستانه درب خانه می گذارم و همه این سفر تمام می شود و خاطراتش برایم می ماند؛ همه چیز زهر می شود. تو چه می دانی که من چه می کشم؟ برای خودت گوشه ای مانده ای و من این کلمات را بروی خط های آبی رنگت می نویسم.

فردا شب…

خدایا من فردا شب باید برگردم؟

نمی شود کاری کنی بیشتر بمانم؟ فقط چند روز…

دیروز پیاده روی کردیم! آره. پیاده روی. دیروز با کلی تاخیر پیاده روی یا همان بازدید شروع شد. بنازم بچه هایی که مشتاقانه نشسته بودند به انتظار و زنگ می زدند که حاجی امروز برنامه داریم؛ بچه ها هستند و شماها هنوز نیامده اید!

آفتاب از شرق بیرون می آمد که شروع شد. اول از همه کوه ابوقبیس و آن قصر بالایش و معجزه پیامبر بود که در کتاب ها همه خوانده بودیم. گفتند همین نزدیکی هم شعب ابیطالب بوده که حالا چیزی از آن نمانده و خانه ها بر فرازش ساخته اند. شعب ابیطالب و رنجی عظیم و عظیم تر از همه اینها رنج بار سفر بستن خدیجه!

گفتند می رویم و در آخر قبر این بانو را هم زیارت می کنیم.

کتابخانه ای را که چند روز پیش هم با اشکان دیده بودیم نشانمان دادند و گفتند اینجا همان خانه ای است که حضرت محمد(ص) در آن بدنیا آمده است. اینجا با درایت یکی از شهرداران مکه کتابخانه شد تا از تخریب آن جلوگیری شود.

خانه ای قدیمی و کوچک و تنها در میان یک محوطه. اینجا خیلی چیزها عجیب و غریب است. نباید انتظار داشته باشی هر جایی را که دوست داری؛ به تو آرامش و لذتی دهد. اینجا گاه بهترین ها، بدترین ها می شود. خیلی چیزها اینجا غیرقابل پیش بینی است.

بازدید مساجد و مکان های بین راه مثل فیلم سینمایی رد می شود و می رود. توجه آنچنانی به حرف های روحانی ندارم. اصلا انگار حضور ندارم. لحظه به لحظه که آفتاب بالا می آید؛ من نگران تر می شوم. آخر جمعه هم مثل آخرین روز مدینه، وداعم صبح است و ظهر و عصر نمی توانم بروم. همه چیز دارد تمام می شود و من استرس بازگشتن را در خودم دقیقه به دقیقه پرورش می دهم و خودم را معذب تر می کنم.

اینجا قبرستان ابوطالب است. اینجا مدفن بزرگانی است که از صدر اسلام نام هایشان تا به امروز مانده است. اینجا بزرگانی همچون خدیجه، ابوطالب، عبدالمطلب و… مدفون هستند. به زیارتشان می رویم.

صدای روحانی است که می گوید و بچه ها را راهنمایی می کند.

زمینی بزرگ به اندازه بقیع اما بهتر از بقیع. بهتر ازجهت بودن سایبان ها و ساختمان هایی درون آن. اینجا شیعه ها را هم دفن می کنند. اینجا مدفن تمام کسانی است که در موسم حج، در مکه فوت می کنند. حتی اینجا قبرستان خود مردم مکه نیز هم هست. تنها شباهتش با بقیع در نگه نداشتن قبر ها برای مدت طولانی است.

از میان قبرها و از مسیر شیب دار به سمت بالاترین نقطه قبرستان می رویم. جایی که فقط دیوار و یک درب سبز حائل بین ما و تعدادی قبر است.

قبرهایی در میان یک فضای نیمه کوچک. قبرهایی با نشانه هایی از سنگ. همه چیز مثل قبرهای چهار نور بقیع است. فقط اینجا خارهای بیابانی خشک شده و علف های بی رمقی هم کنار قبرها هستند. اینجا مدفن خدیجه و ابوطالب و عبدالمطلب و دیگرانی است که خیلی ها برایشان عزت و احترام قائل هستند و اینجا…

درد و اندوه بقیع بس نبود. اینجا هم بوی بقیع می آید. تنهایی فریاد می زند. غربت در صور اسرافیل دمیده می شود.

ما آدم ها داریم به کجا می رویم؟

زیارت نامه ها را می خوانیم و پیاده مسیر طولانی تا هتل را طی می کنیم.

دفتر رو می بندم و می خواهم استراحت کنم که یاد چیزی می افتم.

راستی دیروز عصر هم جریانی داشتیم. بازدید موزه و درگیری بین راننده و بچه ها و دیدن مسجد حدیبیه. دیروز همه برای بازدید آمده بودند. نمی دانم یکمرتبه چه شده بود که همه می خواستند بیایند. اتوبوس ها هم کم بود. آنقدر شلوغ بود که بچه ها بین صندلی ها ایستاده بودند. درگیری هم که همینجور مواقع پیش می آید. برای بازدید از موزه هم که همین راننده انتقام گرفت و گزارش جمعیت بیش از حد بچه ها را داد و باز هم درگیری!

مسجد حدیبیه را هم رفتیم. نماز مغرب و عشا را آنجا بودیم. مسجدی تنها در بیابان. تنهایی اش یک طرف و عدم بازسازی اش و خراب شدنش به مرور زمان طرف دیگر.

جلسه است. باید بروم. آخرین جلسه است امروز.

قسمت 30

بچه ها ساکت هستند. کسی مثل قبل نمی خنده. حتی شوخی هم نمی کنند. روحانی داره آخرین توصیه ها رو به بچه ها میگه. همه نصیحت ها و تذکرها و یادآوری ها، آخرش ختم میشه به دو کلمه:

تمام شد!

مدیر کاروان هم داغ دل همه رو تازه می کنه. اونم میگه یک هفته هم در مکه بودیم و تمام شد و وقت رفتن رسید. مثل مدینه.

ساکت گوشه ای نشستم و با پرزهای موکت راهرو بازی می کنم. تمام ناراحتی ام رو سر پرزهای بیچاره در میارم. نمی دونم باید چیکار کنم. برای خودم نشسته ام و فقط گوش میدم:

بعد از پایان مراسم بیایید تیکت های ساک هایتان را بگیرید. 2 ساک بیشتر مجوز ندارید و…

امشب همه برید دعای کمیل و بعد از دعا ساک هایتان را کنار درب بگذارید تا به جده انتقال بدهند. آب زمزم توی بار نذارید و..

و آخرین توصیه اش که مثل توصیه مدینه جز تلخی هیچ ندارد:

فردا صبح، زیر چهارپنجره، مراسم وداع رو بجا می آوریم!

بلند می شوم و میروم به اتاق. روی تخت دراز می کشم و باز به ساعت های بعدی فکر می کنم. ساعت هایی که آخرین ساعت بودنم در این شهر است.

غرق افکار خودم هستم که باز صدای آژیر بلند می شود. همین الان مدیر کاروان گفته بود که طرف عذرخواهی کرده. اما انگار چنین خبری نبوده. آژیر آنقدر طولانی می شود که اشکان هم بیدار می شود و سر و صدای همه در راهرو بلند می شود.

نمی دانم وجدانش راحت است که این کارها را می کند؟

هیچ کاری ندارم که انجام بدهم تا این لحظه های سنگین طی شوند. همه وسایلم هم که آماده هستند. اصلا بهم ریخته نبودند که بخواهم دوباره مرتبشان کنم. گوشه ای هستند و به انتظار تیکت خوردن و تمام.

یادم می افتد که باید تیکت ها را از مدیر کاروان بگیرم. به اتاقش می روم و جریان تغییر بلیط هم سوال می کنم. قرارا بود اگر پرواز بوشهر یا شیراز در همین روزها وجود دارد؛ بلیط را برایمان تغییر بدهد تا مسیر طولانی اهواز تا بوشهر را دوباره نرویم.

تیکت ها را به همراه بلیط بچه ها می دهد و می گوید بعد از نماز بروید بعثه تا مشکلتان حل شود.

تیکت و بلیط ها را به بچه ها می رسانم و جریان را برایشان می گویم. قرار می گذاریم که بعد از نماز با هم برویم بعثه تا مشکل حل شود.

به اتاق می روم. نمی دانم چرا بیشتر این دیوانگی ها در این اتاق به سراغم می آید. این لحظه های آخر گیج و سردرگمم و اینها همه در حال تکرارند. چقدر نمی دانم هایم اینجا زیاد شدند. اصلا اینهمه سردرگمی و کلافگی از کجا آمدند؟

بی خیال تمام این دیوانگی های این لحظاتم می شوم و به سمت مسجد می روم. میخواهم روی صفا قرآن بخوانم. شلوغ است و جایی برای نشستن نیست. پایین کوه و کنار دیواری می نشینم و چند سوراه ای می خوانم و حدیث دلتنگی برایش می خوانم!

نیم ساعتی نگذشته که مامورها می آیند و همه را بلند می کنند. وقت نماز است و باید رفت. میان شلوغی جمعیت راه می روم تا جایی پیدا کنم. اصلا انگار هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. انگار اینجا همان جایی نیست که برای آمدن و نشستن و نماز خواندنش، لحظه شماری می کردم. مثل بچه یتیم ها شده ام که هیچ سرپناه و حامی ندارند. انگار هیچ کسی نیست که حال و روزم را برایش قصه کنم و بفهمد. انگار حتی رفیقم را هم گم کرده ام و تنها آرامشی که مانده همین نگاه به کعبه است.

فقط نماز مغرب و عشا را می خوانم و راهی هتل می شوم تا به دعا برسم.

بچه ها هنوز دارند بارهایشان را می بندند. راهرو شلوغ است و صدای شوخی و خنده هایشان شنیده می شود. انگار یادشان رفته که داریم می رویم و شاید اصلا برنگردیم! صدایشان حتی تا توی اتاق هم شنیده می شود. سکوت همیشگی راهرو بهم خورده و همه در رفت و آمدند. بازار سیاه تیکت هم راه افتاده و اونهایی که بارشان بیش از حد شده؛ دنبال تیکت هستند تا شاید بتوانند بارشان را رد کنند.

تیکت ها را به ساکم می چسبانم و ته برگشان را برمیدارم. سید (هم اتاقی مدینه) به اتاق می آید و کنارمان می نشیند. باری برای بردن ندارد جز همان ساکی که آورده. از همه بارش کمتر است. تیکت اضافی اش را هم به مدیر تحویل داده. نوعی نگرانی و شاید هم دلتنگی در نگاهش است؛ اما چیزی نمی گوید. درباره تیکت می پرسد و برای چسباندنش راهنمایی اش می کنم. چند دقیقه ای می ماند و می رود.

بچه ها را خبر می کنم تا به بعثه برویم. با اتوبوس می رویم و به راننده سفارش می کنیم که کنار هتل بایستد. نزدیک مسجد می شویم و از هتل خبری نیست. به راننده می گوییم و با مخلوطی از عربی و فارسی می گوید که رد شده ایم. می گوید بنشینید تا برگشتن بایستم.

ربع ساعتی منتظر پر شدن اتوبوس می مانیم و دوباره با خودش بر می گردیم. نزدیکی های هتل خودمان نگه می دارد و می گوید اینجاست. اگر می دانستیم فاصله اش اینقدر است که پیاده می آمدیم.

به دفتر اصلی بعثه می رویم و موضوع را در میان می گذاریم. می گویند بروید آن اتاق و با هواپیمایی صحبت کنید. بوی روند اداره های ایران اینجا هم به مشام می خورد. انگار اینجا هم خبری از تکریم ارباب رجوع نیست. شاید تعداد ایرانی های زیاد اینجا باعث این رفتار می شود. حتی بعضی هایشان کمی عصبی هم هستند.

بعد از یک ساعتی صحبت چیزهایی می دانیم که اصلا دوست ندارم درباره اشان بنویسم. فقط همین را برایت بگویم که دلگیری روزهای اولم از شهر و مردم اهواز، باز برگشت. بچه های دیگری هم بودند که کارشان راحت تر از ما انجام شد اما ما…

دست خالی از بعثه به هتل برمیگردیم. به شروع دعای کمیل چیزی نمانده. کتاب دعایم را بر میدارم و به رستوران می روم.

قسمت 19-24

قسمت 19

 

نگاه به سوی کعبه است و دست راست به نیت پیمان با خدا روبرویش…

الله اکبر

الله اکبر

کدام الله اکبر؟ نکند با همان غرورت هستی؟ کم بزرگ نیست. داری صدایش میزنی؟

الله اکبر!

خدای تو یا خدای دیگران؟ رویت می شود صدایش بزنی؟

الله کبر… الله اکبر

صدای همه است که رو به سوی حجرالاسود کرده اند و بر زبان می آورند تا طواف آغاز شود.

انگار بیهوده می گویم. خالی شده ام از آدمیت. سرم را باز پایین می اندازم و آرام با بچه ها حرکت می کنم. روحانی کاروان می گوید دعای طواف اول را می خوانیم. دعا را بلند و با صلابت می خواند و بچه ها نیز بلندتر جوابش را می دهند. شور و اشتیاق بچه ها در جواب دادن و طواف آنقدر زیاد است که دیگران نیز دعا را با ما زمزمه می کنند. از کنار مقام ابراهیم می گذریم و به حجر اسماعیل و ناودان طلایش می رسیم. حالا بهتر می بینم اما بهتر دیدن همانا و خجالت نیز باز همان. طاقت دیدن کعبه را ندارم. نه برای بار اول دیدنش. برای تمام آن الله هایی که به مرور زمان روی جامه سیاهش پیدا شده اند و در چشمم می آیند و به یاد لحظاتی پیش می اندازنم.

می خواند هنوز. روحانی کاروان را می گویم. می خواند و دیگران با شور جواب می دهند و من زیر لب زمزمه می کنم.

اسئلک باسمک الذی به لمحمد صلی الله علیه و آله ما تقدم من ذنبه و ما تاخر…

دلم می خواهد برگردم خانه. نمی خواهم بمانم. دلم وحشتناک گرفته و سنگین شده. نمی خواهم دیگران اشک هایم را ببینند. این عادت مسخره تحمل کردن و فرو خوردن سنگین ترین دردها و بغض ها هم اینجا دست از سرم بر نمی دارد. کلام بر زبانم نمی آید از درد درونم و از این اتفاقات حالا. آن بازی مسخره و این دیوانگی کم بود که حالا این جملات طواف هم داغم را تازه تر می کند.

دعای دور اول تمام شده و حالا در نزدیکی برترین نشانه از شان و مقام علی (ع) هستیم که روحانی دعاهای سلام به فاطمه و صلوات و دعای ظهور را بلند بلند می گوید و بچه ها نیز جوابش را بلندتر می دهند. شور و هیجانشان حسادت برانگیز است.

الله اکبر…

باز این آمد و خدایش را صدا زد.

الله اکبر…

برگرد با خدای بزرگ خودت زندگی کن.

پیمان می بندم. پیمان…

خجالت هم نمی کشد. خدای دیگری اختیار کرده و حالا آمده می گوید پیمان می بندم!

سکوت…و سکوت و باز دعا…

اللهم انی الیک فقیر، و انی خائف مستجیر…

چرا این دعاها اینطوری اند؟ چرا اینها زمانی که می خواندمشان عذابم نمی دادند؟ حالا همین جا و همین حالا باید عذابم بدهند؟

چرا راحتم نمی کنی؟ چرا نمی فهمی که دارم زیر این بار سنگین له می شوم؟ چرا نمی فهمی اینجا جایش نیست که عذابم بدهی. مگر نمی گفتی اینجا حرم امن من است؟ مگر نگفتی صد بار اگر توبه شکستی باز آی؟

الله اکبر…

الله اکبر… رویم نمی شود دیگر بگویم. طاقت ندارم. خودت نجاتم بده!

می چرخم و می چرخم و می چرخم.

ولایت و توحید و حضور قلب، همه و همه بر باد رفته و هیچ چیزی توی ذهنم نیست جز مطیع بودن به انجام عملی که دیگران انجام می دهند و من اطاعت می کنم. اصلا نمی دانم چه بر سرم آمده از دیشب تا حالا. بدجوری درمانده و مستاصل شده ام. هیچ وقت اینقدر احساس حقارت و کوچکی نکرده ام. انگار در بین این همه انسان یک ذره کوچک غبار هم نیستم. اصلا انگار وجود ندارم اینجا. حالا دلم بیشتر و بیشتر از قبل می خواهد از صف طواف بروم بیرون و یک راست به خانه برگردم و به تمام این دنیا و اعتقادات پشت کنم. حضور قلب و بودن بین توحید و ولایت را کدام است؟ آنقدر ناتوانم که نمی توانم افکارم را نظم دهم؛ آنوقت چگونه توحید و ولایت را حس کنم؟

می خواهم به بیچارگی خودم در اینجا، جایی که آمال و آرزوهای مشتاقانی است که کیلومترها آنطرف تر دلشان برای بودن جای من، پر می زند؛ گریه می کنم؛ اما باز این عادت لعنتی.

بیچاره شدن هم دارد. حقیر شدن. لعنت خود دادن. همه چیز دارد. تمام آنچه که می خواسته ای در یک شب و در چند لحظه پیش بر باد رفته و همه هم به همین آدمیت خرابت بر میگردد. تو مثلا اشرف مخلوقاتی و همه تو را سجده کردند و حالا تو خود در برابر دستور سجده به یک خانه آن هم از سوی خالق خودت، ایستادگی کرده ای. آنهم برای چه؟ برای یک بازی مسخره!

گریه کردن دارد وقتی بدانی هیچ حس و حال حضوری در اینجا نداری و تنها حسی که داری این است که رفیقت با تو قهر کرده است و تو در می زنی و جواب نمی دهد و در می زنی و باز جوابی نمی دهد.

گریه کردن دارد وقتی بدانی جایی باشی که می گویند روبروی عرش آن خانه ای است مثل همین و فرشته ها آن را طواف می کنند و هر فرشته تنها یک بار فرصت طواف این خانه زمینی را دارد و تا قیامت دیگر فرصتی ندارد؛ آنگاه تو آمده ای…اینجا… همین جایی که آنقدر قداست دارد که پناهنده در آن را کسی حق آزار ندارد؛ همین جایی که حتی نمی توانی حیوانات را آزار دهی… آنگاه تو… تو یک خاک بی ارزش در برابر خالق خودت ایستادگی کرده ای و …

گریه کردن دارد تمام این بیچارگی و مستاصل شدن و ندانستن حس حضور اینجا و نبودن رفیقت، اما تو بغض سنگین و دردناکت در گلویت مانده و نمیتوانی بیرون بریزی اش تا شاید آرام شوی.

دور آخر طواف است و …

اللهم ان عندی افواجا من ذنوب، و افواجا من خطایا، و عندک افواج من رحمة…

بازی با این دعا تمام می شود و این بغض سنگین و تلخ می شکند. نتوانستم نگهش دارم. نتوانستم. بدترم می کند این دعا. انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا دائم بگویند که تو چه کرده ای با خودت و رفیقت. همه چیز دارد به یک نقطه ختم می شود که روی آن نوشته اند:

غرور!!

می گویند آرام آرام از صف خارج شوید تا نماز طواف را بخوانیم.

از صف طواف کنندگان بیرون می آییم و پشت مقام ابراهیم می رویم. بین آن جمعیتی که هر کدامشان فقط یک قصد دارند؛ جایی پیدا می کنم بین آن همه جمعیت و می نشینم. آفتاب دارد یکه تازی خودش را نشان می دهد و صحن را فتح می کند.گرمایش را حس می کنم که انگار می خواهد مانعی شود برای همه تا دور شوند از کعبه و خودش زائر تنهای این خانه باشد.

نشسته ام و می خواهم حالا کمی خودم و افکارم را جمع و جور کنم. نمی خواهم با این حال نماز بخوانم. آرام نشده ام حتی با شکستن این بغض. حالا بدتر هم شده ام. چه کسی اینجا جز تو می داند حال روز مرا. چه کسی؟ اینجا همه به فکر خود هستند و کسی جز تو به فکر من نیست. جوابم ده.

آرام با خودم زمزمه می کنم که نگاهم به کعبه می افتد و آن ابهتی که تا حالا ندیدمش. حالا بسیار نزدیک تر از آنچه هستم که در طی این سالها در برابرش نماز خوانده ام. آنقدر نزدیک که فقط چند قدم فاصله است تا لمس آن و حس کردنش در زیر دست هایی که تشنه هستند. تشنه عهد و پیمان با خدا. تشنه حس کردن جای دست های ابراهیم و اسماعیل و هزاران خلق خدا. تشنه قدمگاه علی و تشنه حس کردن حضور پیامبر رحمت و مهربانی خودشان و از همه مهمتر… تشنه حس کردن داشتن حضور رفیق بی همتایشان در اینجا. کعبه در دلم لرزه ای می اندازد با ترس که دیگر نمی توانم نگاهش کنم. انگار قهر است با من و دوست ندارد در کنارش باشم. نمی دانم چرا…

حالم بدتر می شود از این تفکرات خودم و این حس نگاه به کعبه. نمی دانم کی به آرامشی می رسم که بتوانم راحت باشم اینجا و بدانم… نه… درک کنم که اینجا هستم. اینجا… روبروی کعبه. در جایی روبروی عرش خدا.

بلند می شوم و می گویم نماز طواف می خواهم بخوانم رفیق. به امر تو. به فرمان تو. به دستور تو. به هر چه که تو بگویی که من بنده توام و فرمانبردار هر چه که تو بگویی و اقرار می کنم به یگانگی تو و به خطای خودم که من خلقی ام از بین تمام خلایق تو که اشتباه کار من است و نافرمانی نیز هم.

اما تو.

ای رفیق خوب من.

تو…

نمی توانم ادامه دهم و باز این بغض لعنتی می شکند.

الله و اکبر را می گویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ… ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است…

بعدش چه بود؟

سکوتی کوتاه بین خواندنم می افتد. یادم رفته!

نه یادم آمد.

اَلرَّحْمَنِ الرَّحِيم

بخشنده و بخشایشگر است..

قفسه سینه ام سنگین می شود و قلبم درد می گیرد. زبانم هم سنگین می شود. قدرت تکان خوردن و حرف زدن ندارم. به زحمت می گویم:

مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ…

نه. فکر کنم دارم سکته می کنم. انگار یک نفر قلبم را در مشتش گرفته و دارد به شدت فشار می دهد. احساس می کنم به سمت زمین دارم کشیده می شوم.

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِين ….

می خوانم و به رکوع می روم و بعد زانوهایم به زمین قفل می شود و بعد پیشانی و دستهایم.

به زحمت می نشینم و دوباره سجده می کنم.

سبحان ربی الاعلی و بحمده

خدایا پاک و منزهی تو و من تو را ستایش می کنم.

می نشینم. راه نفس کشیدنم باز شده است و سبک شده ام. از آن درد خبری نیست و آرام بلند می شوم و می ایستم…

 

قسمت 20

نای ایستادن ندارم. هنوز هم به سمت زمین کشیده می شوم. خودم هم نفهمیدم که کی دوباره به سجده رسیدم.

سجده آخر … مکث… مکث… مکث… و می گویم:

اَم کَیفَ یَرجُو فَضلَکَ فی عِتقِهِ مِنها فَتَترُکُهُ فِیها… هیَهاتَ ما ذلِکَ الظَنُ بِکَ

بغضم می شکند. بگذار بشکند. شاید آرام شوم. آخر به چه زبانی باید بهش بگویم که اشتباه کردم. با چه زبانی بگویم که من جز مشتی خاک هیچی نیستم و خطا تماما کار من است. به چه زبانی باید بهش بگویم ببخش رفیق. اشتباه کردم.

می نشینم. عرق کرده ام و نسیم آرام آنجا صورتم را نوازش می کند. سلام نماز را می دهم و سکوت می کنم. همه چیز برایم آرام و ساکت مانده. چه سکوت لذت بخشی است در میان هیاهوی این مردم اینجا. احساس سبکی و آرامش خاصی می کنم. خبری از آن همه هیاهو و کشمکش های درونی نیست. در این سکوت، آرامشی است که هیچ گاه تجربه نکرده ام. خالی ام. خالی از هر چه که در قید و بند این دنیایم می کند. خالی از فکر گذشته و آینده. خالی از نگرانی هایی که همیشه داشته ام.

من… اینجا… پشت مقام ابراهیم… روبروی کعبه… در میان جایی که می گویند در برابرش در آسمان خانه ای دیگر است و همه این فضا در عرش الهی است؛ نشسته ام و از قید و بند خاکی بودن خارج شده ام و دارم از این حس وصف ناشدنی ام؛ در میان این هیاهوی اینجا، لذت می برم. چشم هایم را می بندم تا بیشتر لذت ببرم. چقدر شبیه به حس خواب آن شب شده است. آنجا حس بودن در یک فضای آرام و ساکت و بی قید و بند از خاکی بودن و حس حضور فقط یکی در آنجا و اینجا هم همین حس.

دلم می خواهد دوباره نماز بخوانم. شاید این آرامش از نماز خواندن باشد.

بلند می شوم و نفس عمیقی می کشم و الله اکبر…

مثل مدینه شده نماز خواندنم. آرام و شمرده و آن طور که همیشه دوست داشته ام. کاش همیشه همین طور بود که کلمات را بفهمم. کاش همیشه این لذت برایم می ماند.

سجده آخر خدا را برای این لطف و رحمتش شکر می کنم. هیچ چیز دیگری جز همین شکر در یادم نمی آید که به زبان بیاورم. هیچ چیزی. تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که مثل زمان رفع آن بیماری کلیه ام بگویم: خدایا… به اندازه خدایی خودت شکرت!

سلام نماز را می دهم و باز سکوت. اینبار سکوتم را با نگاه به کعبه لذت بخش تر می کنم. حس عجیبی به تو می دهد. یک خانه ساده. بی هیچ ظاهر آراسته و چشم گیری که توجه تو را جلب کند. اما یک جاذبه عجیب درونش هست که تو را جذب و توجهت را حتی برای یک نظر گذرا، جلب می کند. اصلا نمی فهمم این حس و این جذبه عجیب چیست. انگار برایش مانندی در دنیا نیست.

بلند می شوم و اطراف را نگاهی می اندازم. هنوز بعضی از بچه ها نشسته اند و بعضی دیگر هم دارند نماز می خوانند. کمی عقب تر بچه ها با مدیر کاروان و روحانی، ایستاده اند. به کنارشان می روم. چند دقیقه ای طول می کشد تا اکثر بچه ها بیایند. مدیر کاروان با دست گوشه ای را اشاره می کند و می گوید بروید از آب زمزم بخورید. آرام آرام با بچه ها به همان سمت می رویم. هیچ شباهتی به چاه ندارد. تنها چیزی که وجود دارد؛ یک آبخوری سرتاسری در یک نقطه از صحن است. مزه عجیبی می دهد. با آب هایی معمولی اینجا فرق می کند. آب خنک است اما خنکی اش آنقدر نیست که برایت مشکلی ایجاد کند. همین خنکی نسبی و طعم خاصش تو را به خوردن دوباره وسوسه می کند. کمی آب به سر و رویم می ریزم. خنکی مطبوع آب، شیطنت بچه ها را در پی دارد. یکی یکی آب به سر و روی همدیگر می ریزند. واقعا هم لذت خاصی دارد. گرمای نسبی اینجا و این آب خنک، هر کسی را وسوسه به رسیدن به این آب می کند.

در محلی جمع می شویم که اسمش را چهار پنجره است. اسم خاصی ندارد. فقط به خاطر اینکه چهار پنجره شیشه ای در این بخش است به چهار پنجره مشهور شده است. مدیر کاروان می گوید از این به بعد هر گاه برنامه ای داشتیم؛ محل قرار ما همین چهار پنجره است و اینجا جمع بشوید.

تا بچه ها بیایند؛ مسجد را نگاه می کنم. در طرف های دیگر 3 پنجره و 2 پنجره هم هست. هر کدام اتاقی هستند برای انجام کاری. مثل اینکه 4 پنجره محل اذان گفتن و نگهداری بعضی از سیستم های صوتی است.

دور تا دور صحن راه برای ورود و خروج هست. بعضی ها اصلی هستند. مثل باب العمره، صفا، ملک فهد و … بقیه هم فضای خود مسجد است. صحن مسجد خیلی کوچکتر از آنی است که تصورش را می کردم. حالا که اینجا ایستاده ام بهتر می بینم. تصاویر اینجا را خیلی بزرگتر نشان می دادند. نمی دانم زمان حج تمتع، آن همه زائر اینجا چطوری جمع می شوند.

اینجا فاصله ات با کعبه فقط چند قدم ناقابل است که باید اراده کنی تا برسی. فقط چند قدم تا رسیدن به حجمی که هنوز ندانسته ای چیست و چرا این جذبه عجیب را دارد.

می گویند برویم سعی صفا و مروه.

صفا

کوهی که آنقدر فرسایش یافته و آنقدر بر روی آن ساخته اند؛ که چیزی از آن نمانده. روی سطح شیب دار سفید و مرمرین می ایستی و می فهمی که زیر پایت کوه صفا است و انگار تصورت در کوچک بودن کوه اشتباه است. خوب که نگاه می کنم می بینم با فضاهای اطرافش تقریبا بزرگ است. البته نه آنقدر بزرگ که بدون این ساختن ها نتوانی راحت بر بلندی اش صعود کنی. روحانی کاروان می گوید لازم نیست حتما پایتان را به کوه بزنید. نزدیک مروه هم مثل اینجا همان طور که می بینید؛ سطح شیبداری است که کوه زیر آن است… همان چیزهایی را که در جلسات بارها تکرار می کرد؛ اینجا هم برای بچه ها توضیح می دهد. اینجا هم دست کمی از کعبه ندارد. حس غریبی است قرار گرفتن در یک دالان که زمانی جز خاک و سنگ و خار بیابان چیز دیگری نبوده و یک زن در پی آب برای پسرش این مسیر را رفته و آمده و خالق تو کار این زن را بر تو واجب کرده. و حالا تو باید هاجر وار پی آبی برای رفع تشنگی برای اسماعیل بروی.

قدم هایت را آغاز می کنی. مثل بقیه. مثل همه آنهایی که اینجا هستند و همه هم سفید پوش و اندکی رنگی! اینجا اگر آنقدر برای خودت در نظر دیگران ابهت و غرور داشته باشی؛ باید مثل دیگرانی که در نظرت کوچک هستند؛ با پای برهنه، هفت بار بروی و بیایی و در بین مسیر هم اندکی بدوی.

اینجا معنی به خاک مالیدن غرور و تکبر دیگران را در دستور خدا می فهمم. اینجا بین دو چراغ سبز، که باید اندکی تند تر بروی؛ می توانی هر از گاهی آنهایی را ببینی که خودشان را برتر از تو می دانستند و حالا مثل تو با دو تکه حوله، اندکی به زحمت می افتند. اینجا حتی اگر خودت هم غرور داشته باشی؛ چیزی از آن نمی ماند. اگر هم بماند؛ در عرفات و مشعر دیگر چیزی نداری که با خودت برگردانی به دیارت، مگر آنکه تو آنقدر مغرور باشی که این سفر چیزی جز مکر خداوند برای تو نباشد!

هفت بار رفتن و آمدن و هفت بار اندکی از مسیر را تندتر رفتن و در آخر گرفتن ناخن و چیدن اندکی مو بر مروه ای که کاملا صاف است برای ایستادن راحت تر بر روی آن.

حالا تنها یک طواف و نماز بر تو مانده. از مروه به سمت صفا آرام آرام بر می گردیم تا آخرین عمل را انجام دهیم. از راهروی دایره ای شکل دور مسجد وارد صحن می شویم و آرام آرام وارد صف می شویم تا برسیم به حجرالاسود و آغاز راهی دیگر.

حالا راحت ترم. آرامشم بیشتر است. حس انس و الفت بیشتری با کعبه و صاحب آن دارم. دعاهای هر دور را راحت تر می خوانم و جواب می دهم به معاون کاروانمان که این بار او برایمان دعا می خواند.

حالا آفتاب دارد کم کم بر کعبه و بعد به مرمرهای کف آن بوسه می زند. حالا از حجر الاسود آفتاب به رویت سلام می دهد و گرمایش را به رخت می کشد و با شیطنت می خواهد تو را معذب کند. اما از حجر اسماعیل که می گذری؛ کعبه تا کنار حجر الاسودش تو را در پهنه سایه اش می گیرد و با نسیم آرامی که می آید جسم و جانت را تازه می کند و انگار می گوید مهمان تازه واردم هستید و باید هوایتان را داشته باشم. اما خودش چه زجری می کشد در برابر آفتاب.

پرده سیاه و سنگ هایی سیاه تر.

چه گرمایی تحمل می کنی تو کعبه!

دور هفتم که تمام می شود؛ باز می رویم به پشت مقام ابراهیم تا نماز طواف آخر را نیز بخوانیم و باز همان حس خوب و دوست داشتنی و بودن در اینجا… جایی که دوست داشته ای باشی و حس حضور را در اینجا درک کنی.

سلام نماز را می دهم و انگار کسی در درونم می گوید: تمام شد. اعمالت تمام شد.

به کنار چهار پنجره می روم تا همه بچه ها جمع شوند. انگار طوفانی را پشت سر گذاشته ام و حالا در آرامش بعد طوفانم. آرامم و آرام. آرام تر از همه زمان هایی که چشم هایم باز بوده اند و نفس کشیده ام و زندگی کرده ام. دلم نمی خواهد این آرامش تمام شود. خسته نیستم بعد از این همه بیداری و فعالیت از 48 ساعت گذشته تا حالا. حتی دوست دارم باز به طواف بروم و باز بچرخم و بچرخم. دلم می خواهد باز نماز بخوانم و بخوانم تا روی ابرها سیر کنم. چقدر اینجا دوست داشتنی است.

 

 

قسمت 21

آرام آرام به هتل بر می گردم. می خواهم با این آرامش و این سکوتی که اختیار کرده ام تنها باشم اما نمی شود. پیرمردی خوش مشرب همراهم می شود. کلامش گیراست و تو را مجبور به حرف زدن می کند. هر چند دوست دارم سکوت کنم و از این آرامش وصف ناشدنی ام لذت بیشتری ببرم؛ اما در برابر لحن شیرین او و کلماتی که وادار به حرفم می کند؛ ناتوان می مانم. اراکی است و چند روز دیگر می رود. نیمی از راه را به تحسین حضورم در جوانی و استفاده بیشتر از اینجا، اختصاص می دهد و در پشت هر جمله ای که می گوید غمی سنگین هم حس می کنم. شاید غمش از تنهایی اش بود…

به هتلش که می رسد کلی دعای خیر برایم می کند و و کلی هم التماس دعا و خداحافظی.

حرف هایش بیشتر غمگینم می کند. نه تنها او. حرف های خیلی ها که می گویند قدر خودت را بدان که چقدر دوستت داشته که فرصت حضور در جوانی برایت مهیا کرده است. نمی دانم چرا همه فکر می کنند حالا که من در جوانی آمده ام؛ دیگر خطایی نخواهم داشت. از این بالا بردن مرتبه ام که خیلی پایین تر از دیگران هست؛ ناراحتم.

تمام مسیر را در تنهایی طی می کنم و در سکوت. حتی در هتل هم که بعضی از دوستان هستند؛ حرفی نمی زنم. به اتاقم می روم. اشکان دارد استراحت می کند و از هم اتاقی جدیدمان هم خبری نیست. روی تخت می نشینم و به تمامی دقایق گذشته فکر می کنم. هنوز هم برایم باور کردنی نیست. آن شب شجره و این صبح اینجا. چه نمازی شد. چه طوافی. چه آرامشی. خدایا برای همه مهربانی ات شکر. برای همه هدیه هایت. خدایا… به اندازه خدایی خودت شکر.

خسته ام. دوش می گیرم و ساعت رو برای 1 ساعت بعد تنظیم می کنم تا نماز ظهر بروم مسجد. چند دقیقه ای نگذشته که تلفنم زنگ می خورد. امین است. تبریک می گوید و احوالپرسی می کند. صادق و ابراهیم و حاجی هم یکی یکی صحبت می کنند. هنوز چند دقیقه از قطع تماس قبلی نگذشته که دوباره تلفن زنگ می خورد. همه یکی یک زنگ می زنند. اس ام اس می دهند. وقت زیادی صرف جواب دادن به تماس ها و اس ام اس ها صرف می شود. نزدیک به یک ساعت می گذرد و در آخر تلفن در دستم ساعت بیدار باش می زند. اشکان از زنگ های گاه و بیگاه بیدار شده است. عذرخواهی می کنم و دلیل را توضیح می دهم. نزدیک نماز است و آماده می شوم که به مسجد بروم. منتظر اشکان می مانم تا دوش بگیرد و آماده شود. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم. می نویسم از لحظات زیبای بودن در آنجا. چقدر نوشتن سخت است و چقدر انتقال دادن حس آن لحظه سخت تر. مانده ام از چه بنویسم. تنها چیزی که یادم می آید را می نویسم.

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

نزدیک نماز است و سریع به مسجد می رویم. یادم می آید که گفته بودند باید پشت سر امام جماعت نماز بخوانی و ظهرها امام جماعت پشت چهار پنجره می ایستد. طبقه همکف هیچ جایی برای نشستن نیست. مردم تا نزدیک درب ها هم نشسته اند. آفتاب هم آنقدر داغ است و سنگ های مرمر هم چنان نوری را انعکاس می دهند که حتی فکر کردن به ایستادن در آنجا برایت محال است چه برسد به اینکه بایستی و بخواهی نماز بخوانی.

به طبقه اول می رویم. خیلی خلوت تر از پایین است. نیمی از مسجد را دور میزنیم تا برسیم به جایی که احتمالا پشت چهار پنجره است و نماز خواندن در آنجا صحیح است و تو پشت سر امام جماعت هستی. داری نماز می خوانی. نمازی مثل همه نماز هایی که روزها و سال های پیش می خوانده ای. فقط حالا در چند قدمی همان مکعب سیاهی هستی که سالها در برابرش می ایستادی و باید همیشه در یک جهت خاص باشی. اینجا کمی راست و چپ بچرخی؛ باز هم روبرویش هستی. حالا تو در نزدیک ترین فاصله هستی و این فاصله ها کم کم زیاد می شود و زیاد و زیاد تا اینکه یک دایره را تشکیل دهد. دایره ای که همه در یک لحظه یک کار را انجام می دهند.

اصلا نفهمیدم کی نماز تمام شد. مثل همه نمازهایم در حواس پرتی و فکر کردن به مسائل مختلف گذشت. هنوز هم فکر آن دایره بزرگ رهایم نمی کند. همه در یک لحظه. یک کار…چه تصویری می شود.

بلند می شویم و به سمت نرده های کنار طبقه اول می رویم.

بهت برم می دارد. یک صفحه سفید یک جمعیت چرخان و یک مکعب سیاه جذاب که قلب تو را به سوی خودش می کشد و سرشار از لذت و تفکر و ستایش خالقش می کند. چنان تو را محو دیدنش می کند که دلت می خواهد ساعت ها در تیررس نگاهش بمانی و چشمهایت را حتی تا مرز نابینایی ات به آن خیره کنی. چنان قلب تو را سرشار از لذت می کند که گاه تحمل لذتش را نداری و دوست داری قلبت را از سینه بکنی و تا شاید بتوانی زندگی ات را راحت تر در اینجا ادامه دهی.

دائم دارم می پرسم که ای خدا. این چیه که خلق کرده ای. خدایا توی این سادگی چی گذاشتی که من رو به طرف خودش می کشونه؟

آرام آرام به سمت درب خروجی می رویم و همین طور به کعبه نگاه می کنم و باز همان سوال ها را از خودم می پرسم.

با اشکان به سمت هتل می رویم. انگار این بازار مسیر ما مثل همه جاها فقط وقت نماز تعطیل می شود. ساعت نزدیک 1 ظهر است و اینجا پر است از ملیت های مختلف از جمله ایرانی!

به اتاق می رویم. هنوز خبری از هم اتاقی جدیدمان نیست. معلوم نیست کجا رفته. یاد سید می افتم که از دیشب تا حالا ندیده امش. به اتاق کناری می روم و بعد از چند دقیقه هم اتاقی اش با خواب آلودگی درب را باز می کند. با معذرت خواهی درباره سید ازش می پرسم. چشم هایم لب هایی را می بیند که کلماتی را بوجود می آورند که هر کدامشان مثل پتکی بر سرم فرود می آیند.

تلخی زهرآگینی که صبح حس کردم به سراغم می آید. تمام زیبایی هایی که تا حالا برایم به ارمغان آورده شده بود؛ از بین می روند. انگار قرار نیست اینجا من رنگ خوشی ببینم.

صبح که من درب اتاقش را می زده ام؛ او خواب بوده. وقتی هم اتاقی هایش می رسند ساعت 7 بوده و با تلفن زدن به اتاق بیدارش می کنند و …

اصلا تصورش هم برایم دیوانه کننده است که یک تعویض اتاق چه اتفاق وحشتناکی را در پی داشته است. اشکان می گوید چیزی نیست و انشاالله که کارهایش را انجام داده است.

وقتی هم اتاقی اش می گوید که هنوز از صبح ندیده اش؛ خراب شدن همه چیز را در درونم حس می کنم. حتی امید کم رنگ حرف اشکان هم در دلم از بین می رود.

خدایا چیکار کردم من؟

این پسر کجا رفته؟

اگر اعمالش را انجام نداده باشد چه؟

بر فرض که انجام داده باشد؛ اگر درست نباشد چه؟

مانده ام با این افکارم چه بکنم؟ دلم می خواهد خودزنی کنم از دست خودم. به خودم لعنت می فرستم که چرا صبح یادم رفت. چرا یادم رفت از اشکان بپرسم؟

لعنت به من.

اشکان می گوید برویم رستوران. شاید آنجا باشد. دائم می گوید فکرش را نکن. تو وظیفه ات را انجام داده ای. مگر نیامدی درب اتاق؟ مگر در نزدی؟ خواب مانده است. اصلا او که بچه نیست. خودش همه چیز را بلد است.

حرف هایش آرامم نمی کند. تمام رستوران را به دنبالش می گردم اما پیدایش نمی کنم. پشت میزی نشسته ام به خیال خودم دارم غذا می خورم. اصلا نمی فهمم غذا چی هست.

من نباید اتاقش را عوض می کردم. چرا این کار را انجام دادم. چرا؟

میز های کناری کم کم خالی می شود و سید را می بینم که آرام نشسته و غذا می خورد. انگار دنیا را بهم داده اند. می روم و کنارش می نشینم و تمام نگرانی هایم را در سوال های پی در پی ام می ریزم.

هر چند حرف هایش کمی نگرانی هایم را برطرف می کند؛ اما تلخی یک اشتباه دیگر، آن هم در این شهر برایم می ماند. تلخی یک خطای دیگر در غفلت محض!

می گوید شماها را در صفا و مروه دیدم. وقتی شما بر می گشتید؛ من تازه سعی را شروع کرده بودم. وقتی شما نماز طواف نسا را می خواندید؛ من تازه طواف را شروع کرده بودم.

خودش امیدوارانه حرف می زند اما ترس من وادارش می کند که از روحانی کاروان صحت اعمالش را بپرسد. هر چند روحانی می گوید که شک نکنید و انشاالله صحیح است. اما نمی دانم چرا من راضی نیستم. مقصر این اتفاق من بودم. اگر یکی از اعمال سید اشتباه باشد؛ با من است. من خیلی چیزها را می دانستم و نباید به تعویض اتاق رضایت می دادم.

اشتباه کردم. یک اشتباه بزرگ دیگر!

 

قسمت 22

خسته ام.

خسته تر از همه روزهایی که آمده ام. حتی خسته تر از روزهای عادی زندگی ام.

انگار اشتباهات بی شمارم تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که خستگی روحی هم به خستگی جسمی ام اضافه شود. اشتباه در پی اشتباه. سرزنش پی سرزنش.

حرف های اشکان هم تاثیری ندارد. هر چند دلائلش منطقی است و وظیفه ای بر گردن من نمانده که انجام دهم؛ اما یک نه از من می توانست جلوی این اتفاق را بگیرد. فقط یک نه ساده. چه اتفاقی می افتاد اگر اینبار مراعات های همیشگی را کنار می گذاشتم و یک نه می گفتم.

سید هم همراهمان آمده در اتاق. همین حضورش و ماندنش در اتاق برای مدتی طولانی باز باعث می شود که خودم را سرزنش کنم. برای اینکه می دانم دوست داشت کنار ما بماند. حتی نگاهش هم گلایه ای را در پی دارد. خدایا منو ببخش.

مدت زمان تقریبا طولانی در اتاق با هم حرف می زنیم که صدای معاون کاروان از راهرو می آید و اعلام شروع جلسه می کند. با بچه ها به محوطه جلوی آسانسورها می رویم. انگار اینجا هم سالن در اختیار ما قرار نمی دهند و باید تا آخر هفته جلسات را در اینجا تشکیل دهیم. جالب اینجاست که محل جلسه دقیقا جلوی آسانسورها است و هر کسی که از آن بیرون می آید از بچه های کاروان خودمان است که مجبور میشود در جلسه بنشیند.

تبریک می گویند و نصیحت و نصیحت و نصیحت و در آخر هم برنامه های مکه را اعلام می کنند. بهترین برنامه همان دیدن عرفات و کوه نور است. عرفات… یک بیابان خشک و خالی که بیرون رفتن از آنجا امید لبخند خدا را برای تو دارد که می گوید بخشیدمت بنده من. آزاد باش و رها. مثل یک بنده خوب.

اشکان لیست برنامه ها را از مدیر کاروان می گیرد تا آنها را در چند نسخه با خطی خوش بنویسد و در تابلو اعلانات بزند. خیلی خسته ام و به شدت هم خوابم می آید. به اشکان می گویم که نزدیک اذان بیدارم کند. هنوز نیم ساعت هم نگذشته که رفت و آمدها شروع می شود. از سر و صدا بیدار می شوم اما خودم را به خواب زده ام تا شاید مراعات کنند. اما انگار خبری نیست. هر چقدر که اشکان بی سر و صدا می آید؛ بقیه که اصلا هم با من و اشکان کاری ندارند؛ با کلی سر و صدای اضافی می آیند و می روند. انگار استراحت به من نیامده. بلند می شوم و چرخی در اتاق و راهروها میزنم. هیچ کار خاصی تا نماز نیست که انجام بدهم. چای برای خودم و اشکان درست می کنم. تلویزیون نگاه می کنم. فایده ندارد. گاهی اوقات که مثل حالا کلافه می شوم؛ قدرت انجام هیچ کاری را ندارم. هیچ کار خاصی هم این کلافگی را از بین نمی برد. بدجوری عصبی شده ام. می خواهم اعتراض کنم اما اینبار فکر همه جوانب کار را می کنم. مصلحت نیست که چیزی بگویم. می ترسم با گفتن هر حرفی پشیمانی بدتری برایم به ارمغان بیاید. بی خیال موضوع می شوم و حتی به خودم قول می دهم که دیگر درباره کارهایشان هم ننویسم تا فراموشم شود هیچ وقت بیاد نیاورم.

نزدیک غروب با اشکان راهی مسجد می شویم. اصلا انگار این راه و حتی این مسجد همان مسجدی نیست که صبح و ظهر از دیدنش مست شده ام. قضیه سید و این کلافگی عصر بدجوری به هم ریخته ام کرده. به پشت چهار پنجره می رویم و گوشه ای می نشینیم تا نماز شروع شود. به کعبه نگاه می کنم که هنوز هم به خودش جذبم می کند. هنوز هم همان سوال های عجیب غریب که جوابی برایشان ندارم به ذهنم می آید. هنوز هم نمی فهمم این حس گنگ و نامفهوم لذت بخش در نگاه به کعبه چیست.

نماز که تمام می شود؛ اشکان می گوید برویم روی کوه صفا قرآن بخوانیم. مخالفت ضمنی می کنم و اشکان که مخالفتم را می بیند می گوید من می روم؛ اگر می مانی همین جا باش تا با هم برگردیم.

دوست ندارم رفیق نیمه راه باشم. قرآنی را بر می دارم و به سمت صفا می رویم.

صفا و مروه شلوغ است و پر از سر و صدا. می روند و می آیند. جمعیتی هم روی صفا نشسته اند و بعضی قرآن می خوانند و بعضی هم جمعیت را نگاه می کند. به زحمت جایی پیدا می کنیم و هر دو مشغول قرآن خواندن می شویم.

نمی دانم باید از کجا شروع کنم. این کلافگی حتی باعث شده قرآن را بی هدف ورق بزنم و فقط به صفحاتش نگاه کنم. بی اختیار شروع می کنم به خواندن سوره ای که حتی نمی دانم چه بود و تنها یادم می آید که از جزء سی بود.

10 دقیقه ای گذشته است تا حس کنم لذتی عجیب تر نصیبم شده است. هر چه بیشتر می خوانم؛ مشتاق تر به ادامه می شوم. نمی دانم چرا اینطوری شد. می خواهم قرآن را ببندم و بروم؛ اما نمی توانم. انگار زبانم در اختیار خودم نیست و بی اختیار برای خودش می چرخد. نه در جای راحتی نشسته ام که بگویم در رفاه و آسایشم و نه لذتی از صبح مانده که بگویم از آن است. پس قضیه این چیست؟

اشکان می گوید برویم. با دست اشاره می کنم که کمی صبر کند. حالا من ماندگار اینجا شده ام و همینطور دارم می خوانم و حسی به من می گوید تا اخرین سوره را بخوان. نخواهم هم نمی شود. دارم آخرین سوره ها را می خوانم که مامور سعودی می آید و همه را وادار به ترک کوه می کند. می گوید وقت نماز عشا است. نگاهی به ساعت می کنم. نزدیک به یک ساعت اینجا مانده ام و قرآن می خوانده ام. از کوه پایین می آییم و آرام آرام به سمت چهار پنجره می رویم.

نماز جماعت را همراهشان می خوانیم و به سمت هتل حرکت می کنیم. انگار یک سوال دیگر هم به سوال هایم اضافه شده.

این لذت از قرآن بود یا کوه صفا؟

شام را که می خوریم به اتاق می رویم. ساعت 9:30 است. هر شب در مسجد، روبروی ناودان طلا دعای توسل گذاشته اند؛ اما اصلا نایی برای رفتن ندارم. ساعت رو برای 2 شب تنظیم می کنم و هنوز چند دقیقه هم نگذشته است که با سر و صدایی بیدار می شوم. هم اتاقی امان است که برگشته. کمی عصبی شده ام. می خواهم چیزی بگویم که یاد قول و قرارم می افتم. ساعت رو نگاه می کنم. ساعت 12 شب است!! باورم نمی شود که همین چند دقیقه، 2 ساعت شده باشد. چقدر خسته بوده ام که اصلا نفهمیده ام کی خوابم برده. آنقدر گیج هستم که دوباره خوابم می برد. بی آنکه حتی بتوانم اعتراضی بکنم.

ساعت آرام آرام زنگ می زند.

اشکان زودتر از من بیدار شده است. آرام و بی سر و صدا لباس می پوشیم تا به مسجد برویم. هنوز گیج خوابم. دلم می خواهد تا هر وقت که بتوانم بخوابم. اما می دانم همین تنبلی، فردا باعث پشیمانی ام می شود.

وارد مسیر می شویم. مغازه ها تعطیل هستند و خبری از شلوغی ساعت های گذشته نیست. تک و توک ماشین هایی توی این خیابان رد می شوند. آدم هایی هم هستند که مثل ما به مسجد می روند و بعضی ها هم بر می گردند و بعضی ها هم که معلوم نیست چکاره اند.

سکوت لذت بخشی است. هر چند به پای آن سحرهای دیوانه کننده مدینه و آن خنکی و نورهایی در فضا و آن عطر مست کننده مسجد نمی رسد. حسرتی وحشتناک و بغضی سنگین برایم به ارمغان می آید. یاد آن شب حضور اول و آن بهت زدگی و آن گنبد سبز…یاد آن سحر اول…

همه آنها رفتند و هیچ چیزی جز حسرت برایم نماند.

آرام آرام وارد مسجد می شویم. از پله های کوچک پایین می رویم و وارد صحن می شویم.

از همان ورودی ملک فهد وارد می شویم و مثل صبح سرم پایین است. می خواهم با دیدن دوباره کعبه سجده کنم.

پله های آخر را طی می کنم و…

 

 

قسمت 23

چیزی را که دارم می بینم به هیچ وجه نمی توانم باور کنم. از خودم می پرسم که خوابی یا بیدار؟ نکند خواب باشی و داری این صحنه را می بینی؟

همان جایی که هستم ایستاده ام و خیره به روبرویم شده ام و فقط الله اکبر های پیاپی است که از زبانم خارج می شود.

یک صفحه سفید که انسان های سفید را در خود گم کرده است و یک آسمان مشکی با ستاره های بی نهایت و یک فضای آرام و ساکت و در اوج همه زیبایی های این تکه زمین رویایی، یک مکعب مشکی ساده که بی صدا و آرام در این میان جای خوش کرده است و چنان تو را جذب خودش می کند که انگار میخواهد تو را سخت در آغوش بگیرد و رهایت نکند و هر چه از راز و رمز درونی اش دارد با تو بگوید.

دلم مالامال از لذتی شده است که تمام دردها و ناراحتی های این یک روز را به فراموشی سپرده ام و خیره در این حجم مشکی پوش شده ام. به زحمت نگاهم را از کعبه بر می گردانم و سجده شکر حضوری به جا می آورم و باز خیره می مانم به آنچه که می گویند ساده است و بی آلایش اما نمی دانم این حس غریب لذت بخش را چرا در درونش گذاشته اند؟

گوشه ای می نشینم و اشکان برای طواف از من جدا می شود. نشسته ام و خبری از قرآن و نماز نیست. فقط نگاه می کنم تا شاید سیر بشوم و دلزده. اما مگر تمامی دارد این لذت؟

به خودم نهیب میزنم که قول و قرارهایت یادت نرود. باید نمازهای دیگران را بخوانی.

بسم الله می گویم و شروع می کنم. حالا سختی خواندن نماز در اینجا را می فهمم. آن هم حالا. در این شب ساکت و آرام که بعضی خواب و بعضی بیدار. بیدارهایی اینجا، در نزدیکی تو و بیدارهایی در همه جا، در دورترین جایی که فکرش را بکنی. دورها ایستاده اند یا نشسته اند و آرام عبادتشان را می کنند؛ اما اینجا، در نزدیکی کعبه نماز خواندن سخت است. سخت است بخواهی نماز بخوانی و حواست را جمع کنی که تو در محضر خدایی، اما حواست به کعبه ای که همیشه در برابرش نماز می خواندی پرت نشود و شیطنتت حتی در بین نماز هم گل نکند که سرت را بلند کنی و نگاهی دیگر بکنی. حس غریبی است که بیانش سخت خواهد بود؛ چه برسد به نوشتنش. خدا بدادم برسد وقتی بخواهم بنویسمش.

نمازهایی را که همیشه ابتدا می خواندم؛ تمام می کنم و به قصد خواندن نماز در روبروی رکن ها آرام آرام به دور کعبه می چرخم. روبروی هر رکن می نشینم و اندکی نگاه و بعد نماز. صدای آنچنانی شنیده نمی شود و مسجد در سکوت آرام بخشی فرو رفته. اصلا انگار اینهمه آدم اینجا نیستند. هر از گاهی صدای جمعیتی بلند می شود اما انگار صدایشان زود در فضای باز گم می شود تا آرامش غیر طواف کننده ها به هم نریزد. همه در آرامش و سکوتی دلنشین، به عبادت خود مشغول هستند.

نماز های ارکان که تمام می شود به سر جای خودم بر می گردم و تا اشکان برگردد؛ به نیابت از هر آنکه به یادش می افتم؛ نماز می خوانم.

اشکان که بر می گرد نوبت من است که به طواف بروم. مشتاقم تا از نزدیک بچرخم و لذت صبح را دوباره بچشم. آرام آرام تا حجرالاسود می روم و الله اکبر…

سرم پایین است و هر چه دوست دارم بر زبان می آورم. هر چه دلم تنگ است می گویم. گاهی هم کعبه را نگاه می کنم. درون این دایره آرامشت بهم میریزد. لذت چرخیدن یک طرف و ناهماهنگی های مردم و سر و صداهایی که هر از گاهی شنیده می شود و از همه مهمتر، مراعات نکردن در حرکت کردن چه از سوی مردان و چه از سوی زنان، طرف دیگر. سکوت درونی ات را بعضی از این ناهماهنگی ها به هم میریزد.

به حجر اسماعیل و ناوادان طلا میرسم و حاجت هر کسی را که سفارش کرده و یادم می آید می گویم. نگاهی درون حجر می اندازم که شلوغ است و جای سوزن انداختن هم نیست. نمی ایستم به امید اینکه در دورهای بعدی یا طواف های بعد بتوانم نماز بخوانم و آنجا حاجات همه را بخواهم.

حجر اسماعیل را که رد می کنم؛ میرسم به آن سمتی که صبح ما را از گزند آفتاب حفظ می کرد و خنکای لذتب خشی را در پهنای سایه سارش به ما می داد. مردم به خانه چسبیده اند و حرف میزنند و دردل می کنند و بیشترشان هم با صورتی خیس جدا می شوند. هر کدام حاجتی و حرفی و دردلی دارند. هر کسی اینجا غمی دارد که امید رهایی اش را دارد و من نیز غمی دارم که می خواهم تا روز آخر تکرار کنم تا جواب بگیرم.

میرسم به رکن یمانی

اینجا برای ما شیعه ها بزرگترین گواهی حقانیت یک مرد را گذاشته اند که تاریخ نظیر آن را ندارد. اینجا یک مادر به امن ترین حریم الهی وارد می شود و با یک نوزاد پای به بیرون می گذارد تا همگان بدانند که خانه خدا، که نمادی برای عدم گمراهی و سرگردانی ما و یک قبله واحد است، برای او شکافته شد.

شلوغ است و چیزی به درستی نمی بینم. می گویند به زحمت شکاف را پر کرده اند و آثار مواد پر کننده پیداست. میخواهم نزدیک تر شوم که نمی شود و جمعیت به جلو حرکتم می دهد و چیزی نمی گذرد که باز الله اکبر… سلام حجرالاسود…

پنجمین باری است که دارم می گردم و از این حرکت تنهایی ام لذت می برم. چقدر لذت بخش است در این شب سیاه و آرام در حریمی که در پهنه آسمانش عرش الهی است؛ به دور کعبه بگردی و حرف بزنی. لذتی دارد لمس خانه خدا با دستانی لرزان. حس غریبی است.

نزدیک حجر اسماعیل که می شوم می ایستم تا شاید جایی پیدا کنم. شلوغ است و حتی در 30 سانت جا هم دارند نماز می خوانند. بعضی ها در سجده آنقدر جمع می شوند که انگار بچه کوچکی هستند و وقتی می ایستند؛ باورت نمی شود که این همان جسم کوچک سجده کننده بوده.

وارد حجر می شوم و به انتظار خالی شدن جایی می ایستم.

یکی نمازش تمام می شود و من می ایستم. اینجا فقط یک امید داری و آن هم این است که تک تک کلمات و حرف هایی را که می گویی؛ به برکت حضور در این نقطه خاص قبول شود. فقط همین.

چند رکعت نماز می خوانم و از حجر بیرون می آیم. جمعیت کمتر شده است و شاید حالا بتوانم به رکن یمانی برسم. آرام آرام و نزدیک کعبه راه می روم و پشت سر جمعیتی که ایستاده است؛ می ایستم. طولی نمی کشد که رکن را می بینم. کاملا آن را پوشانده اند و فقط یک جای کوچک 30 سانتی باز گذاشته اند. عربی کنار رکن ایستاده و دائم یمین یمین می گوید و هی می گوید لا و لا استغفرالله. هر کلمه ای که می گوید رو به کسی است و با تشر به او می گوید.

راست می گفتند. انگار این شکاف را با هر چه در دستشان بوده پر کرده اند. نقره و ملات و دانه های ریز سنگ و.. همه چیز درونش است. مشخص است که همه چیز در هم قاطی شده است تا بلکه آن فضا پر شود. تسبیح کربلایم که در دست چپم است را سریع روی رکن و پارچه های اطراف آن میکشم و ناگهان همان عرب دست چپ مرا می گیرد و فشار می دهد و با عصبانیت هر چه تمام تر می گوید:

لا…لا… یمن… فقط یمین….استغفرالله… فقط یمین.

حالا متوجه حرف هایش می شوم. می گوید فقط با دست راست لمس کنید. استغفرالله هایش هم برای لمس کردن با دست چپ و قضایای خاص خودشان است.

خنده ام می گیرد از این کارش. خب اگر قرار بود انسان با دست چپ به هیچ چیز مقدس و متبرکی دست نزند؛ خب خدا یک دست اضافه تر خلق می کرد. انگار اینجا هم باید حرکات جالب و قشنگی را از اینها کشف کنم.

دور هفتم را هم می گردم و به سمتی که اشکان نشسته می روم.

تا نماز صبح چیزی نمانده. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود. به سمت چهار پنجره می رویم تا پشت سر امام جماعت نماز صبح بخوانیم. جایی پیدا می کنیم و می نشینیم و هر کدام به کاری مشغول می شویم. باز هم نماز می خوانم. هر بار یاد کسی می افتم و سریع برایش نماز می خوانم تا شاید فراموش نکنم.

اذان صبح را می گویند و نیم ساعت بعد نماز صبح شروع می شود. صوت امام جماعت اینجا به زیبایی صوت امام جماعت مدینه نیست. سنش زیاد است و حتی گاهی آیه ها را فراموش می کند و بعضی وقتها هم ترتیب آیه ها را.

بعد از نماز به نزدیک صحن می آییم. جمعیت بیشتر از زمان های قبل است که دیده ایم. حتی بیشتر از غروب. به طبقه دوم می رویم تا جمعیت را بهتر ببینیم. انگار خیلی ها مثل ما فکر می کرده اند. نوار ویلچر رو طبقه دوم پر از آدمهایی است که ایستاده اند و جمعیت طواف کننده را نگاه می کند. هر از گاهی هم نور فلاش دوربینی فضای مسجد را پر می کند.

چقدر چرخیدن آدمها قشنگ است. همه به دور یک مرکز. همه یک هدف.

صبح قشنگی است و طواف این مردم و کعبه آن را قشنگ تر می کند.

 

 

قسمت 24

پیاده از مسیر همیشگی به هتل بر می گردیم و مستقیما به رستوران می رویم. عادت کرده ایم که صبح های خلوتی را ببینیم. رستوران بعد از خروج ما تازه شلوغ می شود. حالا یا ما خیلی زود بر می گردیم یا دیگران خواب هستند. نمی دانم!

نزدیک میزمان گروهی است که تازه از غار حرا بر گشته اند. تمام مدت حرف هایی را زدند که هر شنونده ای را از رفتن پشیمان می کرد. حتی اگر ذره ای شوق و اشتیاق در درونت باشد؛ با حرف هایشان از بین می رود. از سختی راه و وضعیت نامناسب آنجا و میمون های دزد و حتی نامردمی ایرانی ها در بحث و جدلی آشکار و گاه زشت برای یک نماز، دائم می گفتند و این آخری را بیشتر تاکید می کردند. پشیمان شدم. تمام ذوق و اشتیاقم از بین رفت و حتی وسوسه های گاه و بیگاهم را خاموش کردم. سختی های رفتن و تمام مشکلاتش را به جان می خرم؛ اما تحمل ناراحتی های دیگری را از همنوعان خودم ندارم. نمی خواهم ناراحتی های دیگری را ببینم و همین لذت هایی را که برایم به ارمغان می آورند و من یکی پس دیگری قدر بودنشان را نمی دانم و با سهل انگاری هایم آنها را دور می کنم؛ دوباره از دست بدهم. نمی خواهم!

بعد از صبحانه جز استراحت کاری نیست. اینجا برنامه زندگی عادی ات بهم می ریزد. لذت های اینجا در بیداری در ساعت های غیرمعمول است و خواب در ساعت های معمول. بهتر. بگذار روز بخوابیم تا اینهمه وسوسه داشتن وقت برای رفتن به بازار و تفریحاتی که دیگران دارند اینجا انجام می دهند؛ نداشته باشیم. همین مسیر 5 دقیقه ای همیشگی که همیشه هم شلوغ است؛ برایمان بس است. حوصله رفتن و گشتن در میان بازارهای رنگارنگ را ندارم.

ساعت رو تنظیم می کنم و می خوابم.

صدایی خفیفی می آید که نمی دانم از چیست. گیج و مست از خوابی که بوده ام؛ چشم هایم را به زحمت باز می کنم و به دنبال صدا می گردم. انگار صدای موبایل خودم هست. حتما کسی زنگ زده. با بی حوصلگی صفحه موبایل را نگاه می کنم. خواب از سرم می پرد. ساعت موبایل است که زنگ میزند. نکند اشتباهی تنظیم کرده ام؟ صدایش را قطع می کنم و دقیق تر نگاه می کنم. ساعت 11:30 است. کی ظهر شد؟ انگار اینجا اصلا نباید بخوابی. به زحمت بلند می شوم و اشکان را هم بیدار می کنم تا برای نماز ظهر برویم.

هوا خیلی گرم شده و مجبوریم با اتوبوسی که کنار هتل است به مسجد برویم. اتوبوس مسیر طولانی را طی می کند و در زیرگذرهای مخصوص اتوبوس ها، در زیر مسجد می ایستد. اگر پیاده از بین همان بازار می آمدیم زودتر می رسیدیم.

آخرین پله های زیرگذر را که رد می کنیم و وارد فضای باز می شویم؛ انعکاس نور سنگ های مرمرین چنان بر چشمانم وارد می شود که هیچ جا را برای لحظاتی نمی بینم و سرم گیج می رود. آفتاب هم امروز آنقدر داغ است که تاب ایستادن در زیر آن را نداری. خدا را شکر که اینجا رطوبت ندارد وگرنه شرجی وحشتناکی اینجا را می گرفت.

به سرعت وارد مسجد می شویم و به جای همیشگی می رویم. هنوز عده ای دارند طواف می کنند و از اطراف کم کم صف ها تشکیل می شود. در این گرما و در این صحن یکدست سفید که چشم ها تا مرز نابینایی پیش می رود؛ ایستادن و نماز خواندن کار هر کسی نیست. برای همین هم نماز ظهر اینجا را حتی از مدینه هم سریع تر می خوانند.

انگار ظهر لذت شب گذشته را ندارد. حالا یا بار اولم بود که شب را در اینجا بوده ام یا اینکه واقعا شب اینجا با بقیه شب ها متفاوت است. باید امشب هم حتما بیایم و ببینم چطور است.

بعد از نماز هم مدتی در مسجد می مانم تا مثل همیشه عهدهای بسته پیش از سفر را انجام دهم. خدا را شکر تا امروز جز همان روز بیماری، همه را انجام داده ام و راضی تر از همه اینها عهد برای پدر و مادرم بوده که تا حالا فراموشش نکرده ام.

پیاده به هتل برمی گردیم و شدت آفتاب و نورها را تحمل می کنیم تا اینهمه در راه نمانیم.

غذای اینجا برایم سم است. هر آنچه را که برای کلیه ام ضرر دارد جدا می کنم اما بعضی روزها دیگر چیزی از غذا نمی ماند. می دانم آخر این غذاها کار دستم می دهند. فقط خدا کند زمین گیر نشوم.

می خواهم کمی استراحت کنم و بعدازظهر در جلسه شرکت کنم؛ اما آنچه را که دوست ندارم؛ پیش آمده و عهد ننوشتنش را دارم!

روی تخت می نشینم و حالا در خدمت تو هستم که برایت بنویسم. کسی چه می داند که درون تو چه خواهم نوشت؟ می گویند همین خط هایی را که می نویسید برایمان بفرستید. آخر از دست این خط ها چه بر می آید؟ مگر اینها می توانند تمام لذت های اینجا را به آنجا ببرند؟

تو کجا می توانی به دیگری بفهمانی که من، اینجا و مدینه چه دنیایی برای خودم داشته ام؟ تو چه میدانی اینجا چه خبر است وقتی نیامده ای؟

دیوانه شده ام. نمی دانم اینها چیست که دارم برای خودم می نویسم.

دفتر رو می بندم. ترسی عجیب دارم. از برگشتن می ترسم. از جدا شدن. می ترسم برگردم و آنچه که نباید بشود؛ باز بشود. می ترسم همه چیز یادم برود. می ترسم از تمام آن چیزهایی که هرگز دوست نداشته ام باشند و باز هم بعد از این سفر باشند. می ترسم از اینکه این سفر جز مکر چیزی نباشد و من به خیال خام خودم آمده ام که اینجا آدم بشوم و آدم برگردم!

خدایا!

می ترسم از روز آخر.می ترسم!

دفتر رو توی کیف می گذارم و لباس هایم را می پوشم تا به جلسه بروم. اشکان نمی آید و خودم تنها می روم و در گوشه ای از راهرو می نشینم.

کمی از اعمال مکه می گویند و برنامه فردا را که زیارت دوره است را دقیق اعلام میکنند.

عرفات… مشعر…کوه نور… رمی جمرات هم در دست تعمیر است!

جلسه که تمام می شود به اتاقم بر می گردم. امین و حسین هم آمده اند. بحث پیش و پا افتاده ای بینمان بود اما آنقدر پیش رفت که به سیاست های ریز و درشت مملکت رسید! اصلاح طلب و اصولگرا هم اینجا، در کنار کعبه رهایمان نکرد و مثل هزار و یک بحث دیگر مشابه و بیهوده، بی هیچ نتیجه ای به پایان رسید!

کلیه ام درد می کند. مثل همیشه یادم می آورد که قرص های لعنتی را فراموش کرده ام. قرص را می خورم. نمی دانم چندمینش است. صدمی یا دویستمی؟ شاید هم هزارمی. انبوهی دیگر هم خانه دارم که قبلا میخوردم. به سمت مسجد حرکت می کنیم. دردش اینبار از بین نرفته است و نمی دانم قرار است چه بلایی سرم بیاورد. انگار ترسم دارد به واقعیت تبدیل می شود. نزدیک مسجد دیگر دردش وحشتناک می شود. می روم وضو بگیرم. پله ها را که یکی یکی پایین می روم؛ حرکت سنگ را درون کلیه ام حس می کنم. شک ندارم که سنگ است. درد حرکت کردنش شروع می شود و نیمه فلج می شوم. چند دقیقه ای به دیوار تکیه می دهم. فایده ای ندارد و دردش ساکت نمی شود. باید بروم بالا و اشکان را خبر کنم. به امید پله برقی به زحمت راه می روم و آنچه که نباید بشود می شود!

پله برقی هم کار نمی کند!

مانده ام چطور این همه پله را بالا بروم. دست به دیوار کناری می گذارم و آرام آرام بالا می روم. سنگ لعنتی با هر قدمم دردی را برایم به ارمغان می آورد. به زحمت به بالا می روم و جریان را به اشکان می گویم. وقت اذان است و مغازه ها تعطیل من باید مایعات بخورم. هر چه می گردیم هیچ کسی رضایت به فروش حتی یک قوطی نوشابه هم نمی دهد. به اشکان می گویم که برود تا از نماز جماعت جا نماند و خودم در به در به دنبال آبی برای خوردن می گردم. نمی دانم دلش به حالم سوخت یا فکر سود خودش بود. مغازه دار کوچه نزدیک حرم را می گویم. هر چه بود خدایش خیر بدهد که یک نوشابه به من فروخت. در میان نگاه های متعجب همه و گاه متنفر، گوشه ای ایستاده ام و به زخم بدنم مرهم می زنم تا بلکه دردش برود! چه می دانند که درون من چه بدبختی عظیمی برپا شده.

روی پایه سنگی، روبروی مسجد می نشینم و با درد به حرکت مردم نگاه می کنم. درد این کم بود درد از دست دادن نماز جماعت هم به ارمغان آمد.

مردم از هر طرف می آیند و کم کم از نزدیک درب ها صف هم تشکیل می شود. چیزی نمی گذرد که تا مرز خیابان جمعیت می نشیند و آن هایی که جایی ندارند در پیاده روها و حتی در راهروهای اطراف پاساژها به انتظار می مانند. صدای اذان که می آید جنب و جوش ها بیشتر می شود و صدای الله اکبر که می آید هر کسی در هر جایی که هست الله اکبرش را می گوید. جالب است. بعضی ها 3 نفره و در فاصله ای بسیار با جمعیت، نماز را اقامه می کنند. جالبتر از همه مردمی هستند که در هتل روبرویی مسجد، در طبقه هفتم یا هشتم به نماز ایستاده اند. از همه جالبتر ایستادن خانم ها و آقایان در برخی نقاط است که هیچ نظمی برای جلو بودن مرد از خانم ها در آن نیست.

حمد و سوره ای از قرآن که تمام می شود جمعیت به رکوع می رود. مغزم هنگ می کند.

همه می ایستند و بعد سجده.

بلند می شوم و می ایستم و چند قدمی به جلو می روم.

از سجده سر بر می دارند و باز به سجده می روند.

ماتم برده از این نظمی که همیشه دیده ام؛ اما توجه نکرده ام. غدت کرده ایم به دیدن صف های مستقیم و اینجا صف مستقیم نیست و هر چه بچرخی، جمعیت بیشتر با تو می چرخد. باورم نمی شود از دیدن این صحنه. همه با هم یک حرکت و یک کار. در آن سیاهی اول شب و نورهای نور افکن و سفیدی یکدست کف آنجا، دیدن یک جمعیت عظیم که نماز می خوانند زیباست و زیباتر از همه سجده آنان است.

نماز که تمام می شود؛ در چند دقیقه تمام آن جمعیت منظم و یکدست، تبدیل می شوند به بی نظم ترین جمعیت. هر کسی به طرفی و پی کاری می رود. عده ای هم بساط های همیشگی خود را پهن می کنند و همانجا می مانند.

دردم کمتر شده و هنوز گوشه ای نشسته ام. انگار این سنگ فقط می خواست مرا از نماز جماعت حذف کند!

 

 

 

 

قسمت 13-18

 

قسمت 13

 

امروز چهارشنبه است و در این روز مهمانتان هستم.

مهمان شما در دیاری که بوده اید و حالا جایی دیگر هستید.

امروز مهمان شمایم یا موسی ابن جعفر یا محمد تقی و علی النقی

امروز مهمان توام ای میهمان غریب

مهمان و پناهنده توام یا علی ابن موسی الرضا

خورشید آسمان طوس

میهمان توام که غریب نیستی در دیارمان و غریب ایناند که زائرشان کبوتر است و آفتاب

اشکان زودتر از ساعت بیدارمان میکند. بی خوابی به سرش زده و بیدار مانده. می خواهند با سید روزه بگیرند. سحری هم جز نان و پنیر و کره و مربا چیزی ندارند. همین ها را از رستوران گرفته اند. باز جای شکرش باقی است که اینجا چایی ساز هم دارند و چایی هم می توانی خودت درست کنی.

نصیب هر کسی نمی شود که جمعه تا جمعه در مدینه و مکه باشد. می توانی راحت 3 روز روزه بگیری برای برآورده شدن حاجت هایی که داری. آن هم در مدینه! روزه برای مسافر در همه جا حرام است. حتی در مکه. اما اینجا را 3 روز می توانی روزه بگیری. شهر خانه خدا حرام و شهر خانه پیامبر خدا حلال و ثواب و برآورده شدن حاجت! در حکمت خدایت مانده ای که صدای بچه ها از فکر بیرون می آوردت. می گویند بیا روزه بگیر. می گویم نمی توانم. از درد کلیه می ترسم.می ترسم زمین گیرم کند.

وضو می گیرم و می روم حرم. نماز می خوانم.باز هم برای همه. اصلا یادم نبود که نمازهای قضایی هم دارم که باید بخوانمشان. اینجا خیلی چیزها یادم رفته.نمی دانم چرا اینطوری شده. آن از شروعش و این هم از فراموش کردن نمازهای خودم. آن هم از جنگ های درونی ام که هنوز ادامه دارد و نمی دانم کی آتش بسی برای آن اعلام می شود.

نزدیک اذان است. یک لیوان آب زمزم می خورم و روزه می گیرم!

این هم از همان جنگ ها و آتش بس های موقتی است. اینکه چه شد که یکباره تصمیم گرفتم روزه بگیرم؛ خودم هم نمی دانم. بین گرفتن و نگرفتن جنگی سخت بود و نگرفتن را به جهت بیماری یک ماه پیشم بود و حالا… نمی دانم.

نماز جماعت را می خوانم و … باز این رویاهای صادقه ام شروع شد. دلم خوش بود که چند روزی خبری ازشان نبود. باز آمد. آن هم نه یکی، دو تا. مانده ام این همه رویا برای چه بوده. از قبل از آمدن دائما دارم می بینم و دست از سرم بر نمی دارند. گاهی اوقات از دستشان خسته می شوم. تکرارشان برایم عذاب آورند. عذاب برای اینکه قبلا آمده ام و چیزی به خاطر نداشته ام تا حالا. برای آن همه نا امیدی پیش از آمدن به سفر.

مسیر حرم شلوغ است. ساعت کاری اینجا خیلی جالب است. یاد اهواز می افتم که صبح ساعت 6 یک ساعت به دنبال یک سوپرمارکت بودم تا صبحانه ای بخرم اما دریغ از یک مغازه باز. اما اینجا تا دلت بخواهد مغازه باز است.24 ساعته ها که جای خود دارند. دستفروش های اینجا که ساعت 5 صبح کارشان شروع می شود.

بچه ها خوابیده اند. امروز جز کلاس برنامه ای نداریم. مانده ام چه برنامه ای برای خودم بریزم که امروز را از دست ندهم. هیچ برنامه ای به ذهنم نمی رسد. با خودم می گویم بروم یکی از این فروشگاه ها و خرید کنم. میبینم حوصله اش رو ندارم. دلم می خواهد برم غاری که نزدیک کوه احد است. اما آن هم برنامه فردای کاروان است. البته آن هم معلوم نیست ببرند یا نه. میگویند غار عجیبی است و عطر عجیب تری از آن به مشام می رسد. می گویند همان غاری است که رسول خدا بعد از زخمی شدن در جنگ احد به همراه حضرت علی به آنجا رفته اند و حضرت فاطمه نیز به آنجا آمده و با خاکستر زخم های حضرت محمد را درمان می کرده.

باید تا فردا صبر کنم ببینم چه می شود. اصلا اگر شد با بچه ها می رویم آنجا.

اه. کی خوابم برد؟ ساعت 11:30 شده. اصلا یادم رفت ساعت موبایل را هم فعال کنم. سریع لباس می پوشم و می روم حرم که به نماز جماعت برسم. از درب هتل که بیرون می آیم؛ آفتاب چنان به سرم می زند که چشمم سیاهی می رود. امروز چه بلایی سر آفتاب آمده. چرا اینقدر داغ است. تازه می فهمم چه خبر است. کلاه یادم رفته بیاورم. این هم از برنامه امروز ما. بی خیال برگشتن به هتل می شوم. اگر برگردم به زیارت و نماز نمی رسم. بعد از نماز جماعت هم که روضه را می بندند و فرصت از دست می رود.

سریعتر راه می روم تا برسم. اینبار از درب ملک فهد وارد می شوم. می روم زیارت نامه را می خوانم و به امید پیدا کردن جایی در روضة بین جمعیت حرکت می کنم. فایده ندارد. نزدیک نماز جماعت است و در نیم متر جا دو نفر نشسته اند.آنقدر جمعیت اینجا زیاد است که بعضی اوقات باید کل صف رو دور بزنی تا مزاحم نماز خواندن بقیه نشوی. روضة تمام می شود و جایی پیدا نمی کنم. اینبار قرار است نماز را در خدمت ملک فهد باشیم. چاره ای نیست. همانجا می نشینم.

نمی دانم امروز امام جماعت چش شده بود. چقدر نماز زود تمام شد. آخرش ما نفهمیدیم اینها چرا اینطوری اند. با خودم می گویم حتما چهارشنبه ها نماز ظهر کسر زمانی دارد!!

از بس این روزها رفتارهای عجیب و غریب دیده ام؛ گیج شده ام. اینجا هم با اندکی تفاوت مثل هند است. نمازهای هر کدامشان با دیگری تفاوت دارد. حتی جماعت و فرادی هم فرق دارد. یکی ذکر رکوع می گوید و یکی نمی گوید. یکی تشهد می خواند و یکی نمی خواند. هر کدام یک جور نماز می خوانند و فقط در 3 مورد انگار اشتراک دارند.

1) نماز خواندن

2) آمین گفتن بعد از حمد

3) بازی کردن با انگشت اشاره دست راستشان در هنگام خواندن تشهد!

این آخری را نمی دانم دیگر کدامشان اختراع کرده اند و اصلا فلسفه اش چیست.

باتوم به شانه ام می خورد و می گوید: حاجی خلاص. حرک! خلاص!

به سمت هتل می روم. حتی تند تر از آمدن. آفتاب وحشتناک است امروز. انگار سر جنگی با ما دارد. خدا رو شکر می کنم که هوای گرمتر و شرجی تر از این هم تجربه کرده ام و اینجا فقط همین آفتاب است که گاهی سر ناسازگاری می گذارد؛ اگر هوا شرجی بود که با این آفتاب فاتحه همه خوانده شده بود.

بچه ها توی اتاق هستند.2 ساعتی هم تا جلسه کاروان مانده. مانده ایم چه کنیم. هر کسی کاری میکند. بچه ها خاطره می نویسند و من هم برگه های دفتر را ورق می زنم و روزها را به یاد می آورم. شنبه را هیچ وقت فراموش نمی کنم با آن مسمومیت کذایی و آن حرفهایی که زدم. یکی یکی ورق می زنم و تا آخر می رسم. خودکار را بر می دارم و می نویسم:

یادت باشد که جنگ را عقیده اینجا برده است نه عقیده دیارت!

ساعت 4 شده و صدای معاون کاروان می آید که با مولودی شروع جلسه را اعلام می کند. توضیح مناسک تمام شده و بیشتر اطلاعات رفتن به مکه و سوالات در جلسه رد و بدل می شود. می گویند صبح فردا هم بقیع نروید و جلوی درب باشید تا برویم بخش هایی از شهر را ببینیم.

به اتاق می روم. تا اذان یک ساعتی مانده. با سید و اشکان حرف می زنیم. درباره همه چیز. از بحث های اتاق راضی ام. هر کسی از هر چه می داند می گوید. یکبار درباره دعا بود. یکبار دعوت به این سفر. حالا هم راز و رمزهای اینجا و آنجا که خواهیم رفت و خواهیم دیدش.

لذت بحثش در جوانی است و تازگی های آن. نه مثل بحث های تکراری قدیمی!

نزدیک اذان است و با اشکان به مسجد می رویم. تنها خوبی کار اینها همین فاصله بین اذان و نمازشان است که می دانی وقت نماز است و به مسجد می رسی. وگرنه کارهای دیگرشان که…

نماز را می خوانیم و به هتل برمی گردیم. به سمت غذاخوری می رویم. غیر از خدمه کسی نیست و ما اولین ها هستیم که آمده ایم.خدمه ها می گویند بنشینید تا غذا آماده شود.

به یکی اشان می گوییم روزه ایم. نمی فهمد.می گوییم افطار. باز هم نمی فهمد.

سیدی! الصیام! الافطار. طعام القلیل فی الافطار!

تا این را می گوییم خودش و رفقایش عین برق گرفته ها می شوند. دستمان را می گیرد و و میبرد پشت میز می نشاند می گوید نعم.الافطار.روزه.نعم روزه.

می روند و چند دقیقه بعد با انبوهی غذا بر می گردنند.نزدیک به 20 موز و 3 بطری آب معدنی و چند بسته نان و ماست و… حتی 50 لیوان یکبار مصرف هم می آورد.

سیدی! لا. طعام القلیل. کافی.بس. نیار برادر. نمی خواهم برادر. بابا نیار بسه.

لا لا.لا مشکل. تفضل. انت الصیام. افطار.

می رود غذا هم جداگانه برایمان می آورد. اصلا وظیفه اینها توزیع غذا نیست. خودش برایمان غذا می گذارد و می خواهد مطمئن شود کم و کسری نداشته باشیم. کنارمان ایستاده است و نگاه می کند. اشکان قضیه سحری را می گوید.

به انگلیسی و عربی مخلوط می گوید: ساعت 10 بیایید. مشکلی نیست.

هاج و واج مانده ایم از این همه احترامشان به روزه و روزه دار.

کم کم صندلی ها پر می شود و می آیند برای شام. چشمانشان گرد شده است از پذیرایی های جلوی ما. شک می کنند که شاید مسئولی هستیم که اینقدر بهمان رسیده اند.

خودمان هم باورمان نمی شود از کاری که کرده اند.

به اتاق بر می گردیم.می گویند ساعت 9 در همین طبقه باشید تا دعای توسل بخوانیم. بین رفتن به حرم و دعا مانده ام. توی اتاق نشسته ام و تلویزیون نگاه می کنم. دلم می خواهدبروم حرم و نماز بخوانم. آن هم در روضة. اما امان از این دو دلی این جنگ. مدتهاست دعای توسل نخوانده ام. دوست دارم با جمع باشم؛ اما حرم هم چیز دیگری است.

این کلیه لعنتی هم باز درد گرفته. اینجا هم ولمان نمی کند. تمام غذایم شده قرص و قرص. معلوم نیست می خواهد چه بر سرم بیاورد. شاید هم از روزه امروز باشد. فقط خدا کند زمین گیرم نکند که …

صدای مداحی می آید.چه زود 9 شد. هنوز هم دو دلم. بعضی ها دارند می روند حرم. نه انگار همه دارند می روند حرم.۳0 نفر بیشتر نیستند. بمانم؟ بروم؟…باز این جنگ شروع شد. یک تصمیم درست نتوانستیم بگیریم. نگاه و نگاه و آخر تصمیم!

می مانم و دعا می خوانم.همین جا…


قسمت 14

اشکان بیدارمان می کند. امروز را هم میخواهیم روزه بگیریم. هر کسی به قصد حاجتی بسم الله می گوید. خدمه آشپزخانه نان تازه، کره، مربا و پنیر داده. چای هم هست. با همین ها سحری می خوریم و روزه را شروع می کنیم.

خیلی خسته ام. شب های اینجا در نظرت خیلی کوتاه تر از شب های دیگر است. اینجا فرصت خواب بسیار کم است و فرصت بیداری بسیار زیاد. خستگی امان نمی دهد و خواب نیز بیشتر اما قدم در راه حرم که می گذاری تمام است. تاریکی و حجم نورهای زیاد و خنکی نسبی هوا و آرامش سحرگاهی توام با سکوت، با ارزشترین لذتی است که نصیبت می شود. آهنگ سحری اینجا، گام های نمازگزاران است که پیوسته تکرار می شود.

بعد از نماز به هتل بر می گردم. امروز شاید به آن غاری راهمان دهند که می گویند عطر دل انگیزی دارد که مستت می کند از لذت بخش ترین رایحه های این دنیا.

ساعت 7 است که راهی می شویم. خیلی ها مانده اند در هتل. اتوبوس خالی است.

مسیر از پیش تعیین شده است و انگار خبری از پیاده شدن نیست. میگویند این مسجد را به جهت استراحت رسول الله زده اند.این مسجد خانه پیرانی بوده که میزبان شده اند و …

نزدیک کوه احد می شویم و مسیر سبز و رویایی ما را نشانمان می دهند. می گویند: از این کوچه بروید به سمت کوه و از کوه کمی بالا… غاری است که…

همین. آرزوی ما شد یک نگاه و بس… می گویند نمی رویم آنجا و اتوبوس را تنها برای 2 ساعت گرفته ایم کاروان دیگر هم باید راس ساعت 9 حرکت کند و دیگر هیچ!

اتوبوس حرکت می کند و جاهای مختلفی می رود. آشپزخانه هتل های مدینه، چاه های حفر شده بدست امام علی، نخلستان های علی، مسجد شجره و … همه و همه سواره.

دو ساعت نشستن در اتوبوس، مساوی شد با از دست دادن وقت و حاصل نشدن چیزی.

به هتل بر می گردیم. تعدادی از بچه ها می گویند بیا برویم فروشگاه. روز آخر است و خرید نکرده ام. همراهشان می روم.

از این فروشگاه هایشان خنده ام می گیرد. انگار می دانند فقط ایرانی ها مشتری آنها هستند. خوش آمد گویی هم به زبان فارسی نوشته اند. زندگی درون فروشگاهشان هم که نگویم بهتر است. باید دید و شکر ایران کرد که ما کجاییم و اینها کجایند. اینجا یا همه چیز گران است یا ارزان. گران ها را که تو نمی توانی درست و حسابی بخری و ارزان ها هم که چیزی نیستند جز اجناس تولید چین که مشخص نیست با چه ساخته اند و چه بر سرش خواهد آمد.

با همان راننده ای که آمده ایم بر میگردیم. رفیقمان خوزستانی است و خوب با راننده گرم گرفته. از زمان آمدن برایش حرف زده و مولودی خوانده. با راننده حرف میزند و برای ما ترجمه می کند.

می گوید شیعه است و تنها زندگی می کند. از سختی های زندگی اش می گوید و از اینکه دلش می خواهد ماشین نویی بخرد تا بتواند درآمد بیشتری کسب کند. راست می گوید. شورلتش را دیگر در هیچ خیابانی پیدا نمی کنی.

از غریبی شیعه می گوید. از فضای بسته اینجا و خفه شد عقیده اش. از اینکه نمی تواند راحت زندگی کند و به خاطر شیعه بودنش در سختی است. حرف هایش دل آدم را بدرد می آورد.

برایمان مولودی میخواند.

مولودی علی!!!

در صدایش و نگاهش غربت و دردی است که تا عمق جانت حسش می کنی. غریبی شیعه و خودش و تنهایی اش.

هتل نمی رود و ما را در شهر می گرداند. بی هیچ چشمداشتی در شهر و بین این خیابانهای شلوغ شهر می گردانمان. کاخ و منطقه حفاظت شده ملک عبدالله را که دور از همه و بر فراز تپه ای است؛ نشانمان می دهد. مسجد شجره. ورزشگاه شهر. نمایشگاه های مختلف و …

ساعات آخر بودنمان در کنارش نیز بهترین هدیه را می دهد.

ما را می برد به نخلستان هایی و می گوید اینجا و نخلستان های اطراف و حتی بیشتر نخلستان ها… جایی است که حضرت علی آنها را به این برکت رسانده. ما را به کنار دوستانش می برد و می گوید که هنوز برکت حضور علی اینجاست و نخلها اینجا نمی میرند. می گوید اینجا هر چاهی که علی زده است؛ آب شیرین داشته و تا حالا هم آب شیرین دارند و هر چاهی که در این سالهای متمادی مردم زده اند؛ شور بوده!

حیف روزه ایم و نمی توانیم حتی یک رطب کوچک از محصولات این نخلستان بخوریم. رطب ها هم خیلی گران هستند و تا آنجا هم که می توانند به ما تخفیف می دهند؛ اما باز هم قدرت خرید نداریم.

یکی از دوستانش یک بسته به ما هدیه می دهد که دوستان بر می دارند. ساعتی در زیر سایه نخل ها می نشینیم و با همان راننده شیعه حرف می زنیم.

نزدیک اذان است که به هتل بر میگردیم. بین راه بر سر یک چهارراه آنقدر معطل میشویم که اذان را هم می گویند. اینجا در نزدیکی حرم همه چیز تابع یک قانون است.

نماز!

حتی چراغ ها را زمان های طولانی قرمز نگه می دارند؛ فقط برای عبور نماز گزاران.

اینجا نماز و نمازگزاران در اولویت هستند.

جلسه کاروان برگزار نشده. گفته اند آخرین جلسه را بعد از شام برگزار می کنیم. ظهر هم خوابمان نمی برد. نشسته ایم در اتاق و بحث می کنیم. باز هم از همان بحث هایی که برای هر کداممان سوالی است و احتمالا جوابش را دیگری می داند.

ساعت 4 بعدازظهر است. اینبار من به اشکان پیشنهاد می دهم که برویم خرید. میخواهم زودتر برویم و برگردیم که آخرین غروب را در حرم باشیم.

نمی دانیم کجا باید برویم. راننده ما را به فروشگاهی می برد که صبح تعدادی از دانشجوهای هتلمان رفته. آنجا راهمان نمی دهند. میگویند مجرد را راه نمی دهیم. راننده جایی دیگر می بردمان. فروشگاه بدی نبود. خریدهایمان را سریع انجام می دهیم و یک ساعت قبل از نماز بر می گردیم به هتل که به نماز جماعت مسجد برسیم.

اشکان می گوید که داخل نرویم و همین بیرون نماز بخوانیم. یاد تصمیم روزهای قبل خودم می افتم که می خواستم یک روز روبروی آن گنبد نماز بخوانم. می رویم روی سنگ های مرمرین سفید روبروی اون گنبد سبز می نشینیم. اینجا قلبت آرام می شود. اینجا همه زندگی ات را فراموش می کنی و دلت به آن آرامشی که برایت هدیه می دهند می رسد. باید هم آرام و لذت بخش باشد. زمین اینجا سالها پذیرای قدم های بهترین خلق های خدا بوده است. اینجا کوچه بنی هاشم است. خانه های قدیم و قدمگاه پیامبر است. اینجا فاصله بین بقیع و حرم است!

همه روبروی قبله نشسته اند و من و اشکان روبروی گنبد سبز!

گیج و منگ از دیدن این گنبدم. یک هفته با این گنبد زندگی کرده ام. حالا فکر خداحافظی اش دیوانه ام می کند. اینکه می روم و معلوم نیست دوباره با چشمان خودم اینجا را ببینم؛ شیرینی حضور را در کامم تلخ می کند.

کم کم شلوغ می شود. انگار دیگرانی هم هستند که مثل ما عاشق نشستن در این مکان هستند. جمعیت زیادی می آید. کم کم تا نزدیک بقیع جمعیت می نشیند. نماز، آن هم در بین الحرمین!

همه به نماز می ایستند در آن روشنی و تاریکی غروب و آن نسیم که می وزد و سکوتی که برقرار است و جز صدای امام جماعت چیزی شنیده نمی شود. حتی صدای کار در ساختمان های اطراف.

نماز تمام می شود. آخرین نماز جماعت مغرب در مسجد…

شیرینی همه چیز در کامت تلخ می شود با یادآوری آن…

آخرین جلسه کاروان در مدینه بعد از شام برگزار می شود. جشن است. جشن میلاد سالار شهیدان. می دانند که بچه ها ناراحتند از رفتن. مولودی می خوانند و شیرینی پخش می کنند.

تبریک می گویند و تبریک.

و چه زود تلخی ها بر می گردد آنگاه که مدیر کاروانت می گوید: یک هفته حضورمان در مدینه به اتمام رسید و فردا با مدینه وداع می کنیم و سلام می کنیم به خانه خدا.

دلت می خواهد سرت را به دیوار بکوبی و از درد رفتن گریه کنی. دلت می خواهد از این ادمیان فرار کنی و بروی گوشه حرم پناهنده بشی. دلت می خواهد که ای کاش میشد جایی مخفی شد که کسی تو را نبیند اما حیف…

می گوید امشب دعای کمیل در رستوران هتل است. بعد از دعا ساک هایتان را درب اتاق بگذارید تا به هتلتان در مکه انتقال دهند.

می گوید فردا صبح همه باشید تا دعای وداع با مدینه و بقیع را در کنار بقیع با هم بخوانیم.

جلسه را با دادن جانمازهایی به آنها که نامشان حسین و سجاد و ابوالفضل است خاتمه می دهند و همه با هم به رستوران می رویم تا دعای کمیل را در مدینه و کنار دوستان دیگرمان بخوانیم.


قسمت 15
جمعه ها همیشه دلگیر بوده است و امروز دلگیرتر از همیشه. یک هفته پیش با ترس و لرزش در ابتدا و شور و اشتیاقش در انتها، آمدم به این شهر زیبا و نورانی. آمدم به جایی که یکبار در آن رنجی عظیم کشیدم؛ اما بیشتر از آن رنج و حتی بیشتر از لیاقت خاک بودنم؛ هدیه گرفتم.

امروز هم آرام آرام صبحدمش خواهد رسید و به روشنایی دوباره اش سلام خواهم داد و به انتهایش که غروب و تاریکی باشد خداحافظی…

امروز را هم روزه می گیریم. روز آخر حضور در مدینه.

جمعه!

یا اباصالح!

روز اول برایت خواندم:

یا مولای

یا صاحب الزمان!

هذا یوم الجمعه و هو یومک

روز تو شده است در آغاز سفرم

یا مولای فیه ضیفک و جارک

میهمان و پناهنده تو شده ام در سفرم

و حالا امروز نیز میهمان و پناهنده تو هستم برای خداحافظی از شهر شما و پدران و مادرانتان و سلام به شهری دیگر…

امروز نیز پناهنده توام برای سلامت و بودن و داشتن حس حضور و قدر دانستنش.

امروز به تو پناهنده شده ام برای تحمل یک حس تلخ و دردآور که از حالا عذابم می دهد.

امروز به تو پناهنده شدم که برسانی صدایم را به همه آنهایی که سلام دادم به آنها در این روزهای بودنم در این شهر و برسانی صدایم را با پیکی ویژه به صاحب شهر بعدی ام که به همه مقدسات عالم قسم می دهم همه را که این نباشد سفر آخر من به این شهر…

نماز صبح آخر حرم چه دلگیر است امروز. نماز امروزمان قبول نیست برای خواندن آیه سجده دار در میان نمازشان. چقدر دلگیر است خواندن نماز فرادی و ندانستن قبول شدن یا نشدنش؛ آن هم در آخرین لحظات حضورت…

نمازهای آخر را برای خودم و دیگران خوانده ام. باید بروم. باید بروم بقیع که دیگر عصر نیز فرصت حضور ندارم. باید بروم برای خداحافظی. باید بروم آخرین نگاه ها را بیاندازم؛ شاید دیگر فرصتمان ندهند که اینجا باشم و چشم به نور حضورشان در این شهر بدوزم.

با کاروانیم. می گویند بنشینید در بین الحرمین تا دعای وداعشان را بخوانیم. گوشه ای کز کرده ایم. همه کنار هم. دعا می خوانیم و هر کسی رازی می گوید و چیزی می خواهد در این دقایق آخر. اما یک حرف … یک دعا … یک التماس است که همه دارند و مشترک است:

آخرین سفرمان این نباشد!

دعایمان به نیمه رسیده است که همه را با باطوم بلند می کنند و راهی جز بلند شدن نیست.

به بقیع می رویم و در برابر چهار نور می ایستیم و باز می گوییم و می گوییم. صدای بعضی از بچه ها با صدای روحانی کاروانمان بلند شده است. دست خودشان نیست. آرامشان می کنیم اما نمی شوند و آخر حکم به اخراج از بقیع را کف دستمان می گذارند و آخرین خداحافظی امان می شود همین!

آرام آرام بیرون می آییم. من آرامتر.

سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم. در آستانه درب 15 می ایستم و آخرین حرف ها را می گویم و تمام…

توی هتل هیچ کاری جز افتادن روی تخت و گریه کردن بی صدا و به دور از چشم دوستانم که خواب هستند؛ ندارم. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم و باز آرام نمی شوم. هیچ کاری برایم نمانده که انجام دهم از این افکار بیرون آیم. از پنجره مردم را نگاه می کنم که دسته دسته به حرم می روند. اینجا از ساعت 9 صبح برای نماز جمعه باید بروی جایی بگیری. برای همین شلوغ بودنش و نرسیدن به کاروان بود که وداعم را صبح قرار دادم. خیابان آنقدر شلوغ است که ماشین ها به زحمت حرکت می کنند.

به لابی می روم تا شاید بتوانم با کامپیوتر آنجا عکس های سفر را انتقال دهم. برای هر دو دستگاه صف کشیده اند. هیچ دوستی هم نیست که در کنارش این بی قراری را از بین ببرم. هیچ کسی. حتی دلم رضا نمی دهد باز به حرم برگردم. می دانم طاقت رفتن دوباره را ندارم.

باز برمی گردم اتاق و باز افکار مختلف در سرم رژه می روند. کلافه ام. نمی دانم چه کاری را باید انجام دهم تا راحت بشوم. هیچ فکر درست و حسابی به ذهنم نمی رسد.

تنها به ذهنم می رسد دیگران را در حسم شریک کنم.

به حمید پیام می فرستم تا برایم در وبلاگ بگذارد…

 

دیروز سلام .
سلام به بقیع
سلام به فاطمه
سلام به نبی
سلام به مدینه

امروز وداع
وداع با بقیع
وداع با فاطمه
وداع با مدینه

فردا سلام .
سلام مکه
سلام کعبه
سلام رهایی

نزدیک ظهر است. از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کنم. نماز جمعه تمام شده است و این بار خیابان ها شلوغ تر از موقع رفتن است. مردم از هر سمت و سویی در خیابان می آیند و به هر سمت و سویی می روند. بچه ها هم بیدار شده اند. وسایل احرام را مرتب می کنم. کار دیگری ندارم. منتظرم زمان رفتن برسد. این کلافگی وحشتناک اینجا دارد عذابم می دهد. ساعت 4 باید اتاق ها را تحویل بدهیم.

زمان دیرتر از معمول می گذرد و بلاخره وقت رفتن می رسد.

غسل می کنیم و فقط دو حوله می بندیم.

وحشتناک است. احساس می کنم کفن پیچم کرده اند. جز سرم تمام بدنم را کفنی پوشانده. بچه ها هم حوله های احرام را می بندند و همگی به سمت لابی می رویم. لابی یکسره سفید است. بچه هایی که کنار همدیگر ایستاده اند. مثل صحنه شروع عملیات های جنگی شده است. آنجا رفیقت کوله پشتی و سربندت را درست میکند و اینجا حوله شانه و دکمه هایش.

معاون کاروانمان می خواند. از وداع با این شهر و از آنچه که برایمان اتفاق خواهد افتاد. دعای آخر را هم مقدس می کند به نام همه نورها و اعظم نور النور که این سفر آخر ما نباشد.

سوار اتوبوس می شویم و به سمت مسجد شجره حرکت می کنیم. مسیر اتوبوس می شود آخرین نگاه ما به مسجد النبی و دیگر هیچ. در دلم فریاد می زنم و گریه می کنم که ای مدینه و حرم، دارم می روم. حرم… بقیع… ضریح… روضة النبی… احد… زیارت… گنبد سبز زیبای همه، دارم می روم. همه و همه مثل آلبوم عکس از روبرویم رد می شود.

هیچ گاه اینقدر دلتنگ و خسته و درمانده نبوده ام.

دلم گرفته ای خدا…

مسجد شجره…

مامن آخرین حضور ما در مدینه.

از اتوبوس ها پیاده می شویم. هر چند دقیقه دو تا سه اتوبوس می آید و سپید پوشان دیگری را با خود می آورد. مسجد بسیار بزرگتر از آنی است که از دور دیده ام. بزرگ و با معماری خاص و زیبای خودش.

کاروان یک سوی مسجد جمع می شود و نکات ابتدایی را می گویند و سپس به طرف داخل مسجد می رویم. بچه ها صلوات می فرستند. لبیک می گویند. لبیک ها را پیرمردی از کاروان دیگر می گوید و بچه ها تکرار می کنند. تا نزدیک درب های ورودی لبیک می گوییم و پیرمرد می گوید آنچنان قدر بدانید که تا حالا ندانسته اید. آنچنان قدر بدانید که تا به حال قدر بهترین های زندگی اتان را ندانسته اید. جوانید و در جوانی دعوت شده اید. به جایی دعوت شده اید که نهایت همه چیز است در این دنیا…

پیرمرد می رود و ما آرام آرام به مسجد وارد می شویم. می گویند نمازهای تحیت و مستحبی و شکر را بخوانید تا لبیک را بگوییم.

ترس وحشتناک 5 ماهه به سراغم می آید. اینجا دیگر آخر خط است و یا باید همین بمانی و بی هیچ سود و منفعتی راه را ادامه دهی و یا باید از نو راهی دیگر آغاز کنی.

نمازها را با ترس می خوانم. ترسم از خدایی که از کودکی در ذهنمان ساخته اند؛ نیست. مدتهاست که آن خدای ساختگی در ذهنم مرده و جایش را به دیگری داده که نمی ترسم از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!

ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!

رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …

می گویند خودتان را آماده کنید. خودتان قاضی خودتان شوید. اینجا آغاز راهتان است…

موارد احرام را مجددا می گویند. برگه های ذکر لبیک را هم توزیع می کنند و بلاخره می گویند…

نیت می کنیم و…

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک

بدنم یخ می کند و مور مور. دیوانه ام می کند گفتن هر کلمه این ذکر. چه سری دارد این؟

می گوییم و می گوییم و التماس می کنم که جوابم را بدهد اما چیزی حس نمی کنم!

به سمت حیاط مرکزی مسجد می رویم. منتظر می مانیم تا غروب که نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم به سوی مکه و انجام اعمال…

بدجوری کلافه شده ام. دوباره جنگ های درونی ام شروع شده است.

فکر کرده ای این انتهای راهت است و بعد از این هیچ مشکلی نداری؟

تمام شد. از امروز می توانی به خودت افتخار کنی که آدم خلق شدی. قبول شدی.

غرور؟ از همین حالا؟

دیدی کاری نداشت؟ دیدی اون همه از رفیقت شرم داشتی و حالا چه راحت…

خسته شده ام از دست این جنگ های درونی این و آن که نمی دانم کدام درست است و کدام غلط. بلند می شوم و در مسجد نماز می خوانم تا شاید این فکرها از سرم بیرون رود.

الله اکبر…

دروغ نگو!

بسم الله الرحمن الرحیم…

گفتم دروغ نگو!

الحمد لله رب العالمین…

باز دروغ گفتی؟

الرحمن الرحیم

چه اصراری داری دروغ بگویی؟

مالک الیوم الدین

قیامت؟ مگه بهش اعتقاد هم داری دیوانه؟

الرحمن الرحیم

درغگویان را خدا دوست ندارد.

سبحان ربی العلی و بحمده

به ذاتت لعنت که تو آدم بشو نیستی و هنوز می گویی…

نه انگار تمام نشده است. همه چیز خراب است. هیچ چیز درست نشده است.

می ترسم هنوز. باز هم می ترسم. نگفتم داری بازی ام میدهی؟ نگفتم دلت سوخته و دعوتم کرده ای که از سر خودت بازم کنی؟

خجالت نمی کشی با رفیقت اینطوری حرف میزنی؟ تو همان بی شعوری هستی که قبلا بودی. هر چه بهت نشان داد که می خواهد تو بیایی؛ باور نکردی. همیشه ناامید بودی. حق تو و امثال تو همان آدمیتی است که قبلا بودید.

سرم رو بین دستهایم می گیرم و درون خودم فریاد میزنم. فریاد میزنم. به مرز جنون رسیده ام اینجا رفیق. به فریادم برس که تحمل ندارم.

نماز مغرب و عشا رو در پوچی محض می خوانم. پوچم از همه آنچه که اطرافم است و خودم هستم. پوچم از همه آنچه که خلقت می نامندش. دیوانگی محض گرفته ام و از هجوم این همه فکر و این همه ندای دیوانه کننده خسته ام. اصلا کی گفته اینجا و آنجا نهایت همه چیز است؟ مگر من پوچ نیستم الان؟ مگر جوابم را داده که اعتقاد داشته باشم؟

لعنت به من که این همه امید به آمدن داشتم. اصلا این همه راه را برای چه آمدم؟ این همه هزینه برای چه بود؟ اینجا و آنجا ندارد.

دلم می خواهد فریاد بزنم از این دیوانگی و نا امیدی و پوچی. اینجا چه خبر است رفیق؟

می گویند لبیک بگویید و به سوی اتوبوس ها بروید.

زبانم بی خود و بی جهت می چرخد و پاهایم بی خودتر از همیشه برای خودشان قدم بر می دارند. به راهروی زیبای مسجد می رسیم. راهرویی که سقف گنبدی شکلی دارد. حالا دیگر معاون کاروانمان برایمان لبیک نمی خواند. یکی از بچه ها می گوید و دیگران جواب می دهند.

هنوز چند قدم در این راهرو نرفته ایم که انگار سیلی محکمی می خورم.

قدم دیگری می گذارم و انگار سیلی دیگری.

تمام وجودم از پوچی محض و دیوانگی محض تر بیرون می آید. انگار خواب بوده ام و هیچ نمی فهمیده ام. زبانم با فرمان خودم می چرخد و پاهایم با فرمان خود راه می روند. حالا می توانم بگویم یا نگویم. راه بروم یا نروم. حالا می فهمم که چه خبر است. گوش هایم می شنوند. صدای لبیک دسته جمعی بچه ها مو بر تنم سیخ می کند. عرق سردی بر تنم می نشیند. میانه های راه یخ می کنم از همه این ترس و لرزها. اینبار سیلی نمی زنند. اینبار انگار کسی روبرویم است و با دستانش سرم را گرفته و به چشمانم خیره شده است و با چشمانش با من حرف می زند.

می گوید بگو لبیک.

نمی گویم. زبانم هست اما قدرت ندارم.

میگویمت بگو لبیک..

لب

سرم را محکمتر فشار می دهد و چشمانش را به چشمانم خیره می کند و با چشم هایش حرف می زند و می گوید:

بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمة لک و الملک، لا شریک لک لبیک

می گویم. می گویم. می گویم.

هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.

دلم می خواهد سوار اتوبوس شوم. نای ایستادن ندارم. نمی دانم دور و برم چه خبر است. خیس عرقم و نسیم بیرون خنکی را برایم به ارمغان می آورد. پاهایم سست شده. خسته ام از این همه درگیری درونی و دلم استراحتی می خواهد.

سوار اتوبوس می شوم و گیج و منگم از این اتفاقات. نمی دانم چه شده است. اصلا نمی دانم چه خبر است. شاید… شاید چه؟ حرفی نزن و ساکت باش…

شام را در همان اتوبوس می دهند و بعد از نیم ساعت توقف برای خوردن شام به سوی مکه حرکت می کنیم…


 

قسمت 16

مسیر طولانی است. 4 ساعتی بین مدینه و مکه فاصله است و این فاصله نیز باید طی شود تا فاصله ها کم و کمتر شود و این ماییم که باید بخواهیم تا فاصله ها کم شود!

هنوز نیم ساعت هم نگذشته که بچه ها یکی یکی خوابشان می برد.

خیلی خسته ام اما خوابم نمی آید. بیشتر از 24 ساعت است که بیدارم.

بیرون را نگاه می کنم که در این تاریکی جزء چراغ پمپ بنزین ها و ایستگاه های بین راه، چیزی پیدا نیست. هنوز نمی دانم مسجد شجره چه خبر بود. نمی دانم چه شد. فقط می دانم اندکی بهتر شده ام. اما کامل نه…

می خواهم لبیک بگویم. آنقدر بگویم تا شاید آرامشم کامل و کامل تر شود. می دانم هنوز خبری نشده. میدانم. ولی باید بگویم. تسبیحم را بر می دارم و با هر دانه خاک کربلایش یک لبیک الهی می گویم. لبیک می گویم و میگویم و می گویم و به بیرون نگاه می کنم و غرق افکارم می شوم تا شاید بپذیرد و درونم آرامشی بپا شود که بدانم جوابم را داده است.

بار سفر رو بستم. پرواز کردم. شب اول مدینه آن زیارتش. آن حضور و شوک های ناگهانی اش. بیماری سخت و آن یاوه گویی هایش… یادت بخیر اولین نماز صبح حرم و عاشقی و ظهر نیز روضة النبی… یادت بخیر گنبد سبز، آرامش بخش دل های بی قرار ما… بقیع… احد…

دلم به همین زودی تنگ شده است. آنقدر تنگ که حاضرم سختی های دوباره ای را تحمل کنم و فقط مرا برگردانند به روبروی آن گنبد سبز. چه زود همه چیز تمام شد.

شب آرامی است و سراسر سکوت. صدایی نیست جز صدای حرکت اتوبوس و ماشین های دیگر در این جاده سیاه. سکوت مطلقی در اتوبوس حکمفرماست. حالا همه خوابیده اند. جلویی ها هم همینطور. فقط راننده انگار بیدار است و معاون کاروان. اتوبوس سیاهی شب رو با نورش می شکافد و جلو می رود. تنها ما نیستیم که راهی هستیم. هر از گاهی یا کاروانی از ما جلو می زند یا ما از کاروانی. همه هم یک وجه اشتراک و یک قصد و یک مقصود! چه سکوت دل انگیزی دارد این شب. از آن شب هایی است که دلت می خواهد تا قیامت در زیر سایه آرامشش بمانی و حرف بزنی؛ حرف با او.

محرم و راهی به سوی خانه دوست. دلم هوای آزادی را می خواهد که درونش پر بکشم. چقدر دلم گرفته امشب.

آخرین دانه تسبیح می افتد و به من می گوید که تمام شد. نمی دانم کی این همه لبیک را گفتم. خیلی خسته ام. هنوز 2 ساعتی به مکه مانده و من نمی دانم اینبار چه بر سرم خواهد آمد. گفته اند که صبح می رویم برای انجام اعمال و شب استراحت می کنید. صبح من چه خواهم دید؟ همه می گویند نگاه اول تاب تحمل نداری و بی اختیار سجده می کنی. من می خواهم بایستم. می خواهم بدانم اغراق می کنند یا نه. من خاکم و کعبه نیز خاک. فرق من و کعبه در یک دستور است. من باید سجده کنم فقط برای نماز و…

اصلا خودم هم نمی دانم که دارم چه می گویم. از دست این افکارم خسته شده ام. هر بار چیزی به ذهنم می خورد و جنگی آغاز می شود و آخر هم نمی دانم چه می شود.

سجده می کنم. خجالت نمی کشی که سجده شکر هم نمی خواهی انجام دهی؟

نه. میخواهم مقاوت خودم را بسنجم. من پیروز می شوم یا خدا…

کفر می گویی؟

نه. می خواهم امتحان کنم من از کعبه برترم یا کعبه از من.

اصلا معلوم هست تو چه بلایی سرت آمده؟

آره. آدمم. باید بدونم…

نه. حتما دیوانه شده ام که دارم این همه هذیان گویی می کنم. معلوم نیست این واقعا منم یا نه. حتما دیوانه شده ام. چه برزخی است اینجا. باید فرار کنم از دست این افکار. باید فرار کنم.

تسبیح را بر می دارم و ذکر می گویم. آنقدر می گویم که خوابم می برد…

فکر می کردم خیلی خوابیده ام. نیم ساعت هم نشده که بیدار می شوم و خواب از سرم میپرد. سر و صدای بچه هایی که بیدار شده اند و دوباره به جنب و جوش افتاده اند؛ بیدارم می کند. انگار نیرویی تازه گرفته اند و باز می خواهند شلوغ کنند. کم کم همه بیدار می شوند. اتوبوس در ایستگاه بین راهی النخیل می ایستد دیگر همه بیدار شده اند. قرار است استراحت کوتاهی باشد و باز حرکت کنیم. می گویند حدود یک ساعتی تا مکه مانده.

اتوبوس 3 هنوز نیامده. بیش از حد هم انتظار آمدنشان را می کشیم و وقتی خبری از آمدنشان نمی شود؛ حرکت می کنیم. اتوبوس دیگر ساکت نیست. حالا همه از خواب 2 ساعته نیرو گرفته اند و شلوغ بازی هایشان شروع شده است. ردیف آخر مثل روزی که می رفتیم مدینه، شلوغ است. حرف می زنند از همه چیز. یکی از بچه ها توضیح می دهد. بار دومی است که آمده و برایشان از مردم و شهر مکه می گوید. می گوید که شهر تمیزی مثل مدینه نیست. مردمی عبوس دارد. شهر دلگیری است. نمی دانم. باید دید آنجا را.

بیرون مثل قبل است. هر از گاهی چراغ و اتوبوسی که یا از ما می گذرد و یا ما از او می گذریم.

حالا ایستگاه های بازرسی هم هست. ایستگاه آخر که از مقابل چشمانم گذشت؛ فکر نمی کردم وارد مکه شده ایم تا اینکه گفتند اینجا مکه است!

در این تاریکی چیزی پیدا نیست. مثل مدینه مسیر را برای دیدن جستجو می کنم. اینبار مسجدالحرام. اما اینجا هم مثل مدینه هیچ خبری از دیدن مسجد نیست. انگار با قصد قبلی مسیر را طوری انتخاب کرده اند که چیزی نبینیم. خیابان های پیچ در پیچی که گاهی بالا می رود و گاهی پایین. شهر تعطیل نیست و در آن نیمه شب هم باز است.

از خیابان ها می گذریم تا به هتل می رسیم.

هتل اشپیلیا.

از همه لحاظ پایین تر از هتل الجوهرة العاصمة است. گفته بودند که در مکه انتظار امکانات خوبی را نداشته باشید. اما فکر می کنم بیشتر از حد معمول پایین است.

توی لابی منتظر می نشینم. کلید اتاق را به سید می دهم تا به اتاق برود و منتظر اشکان می مانم. اتوبوس 3 است و خیلی دیر کرده. نیم ساعتی در لابی منتظر می مانم تا از راه می رسند.

طبقه 4- اتاق 422

هوای اتاق به شدت سرد است. انگار از زمان نظافت کولر روشن بوده و رطوبت توی هوا پخش شده است و سرمای عجیبی در اتاق پیچیده است. ساکها را جلوی درب اتاق ها گذاشته اند. اتاق کوچکی است. یکی از همشهری ها می آید در اتاقمان و سید صادق به اتاق دیگر می رود. ناراضی ام از این انتقال. نمی دانم چرا. اما حس بدی دارم. سید از اولین روز مدینه با ما بود. حس می کردم اینجا هم باید هم اتاقمان باشد. حس می کردم کنارمان بود تا در خیلی از مسائل کمکش کنیم.

نمی توانم خودم را راضی به این انتقال کنم. احساس بدی دارم. نمی دانم چرا.

اشکان و همشهری دیگرمان که او هم سید است می خواهند با کاروان دیگر بروند به مسجد الحرام و اعمال را انجام بدهند. ساعت 1 نیمه شب است. به اشکان اصرار می کنم که بماند و با ما باشد. اما می خواهد برود. اصرار می کنند که با آنها بروم. اما نمی دانم چرا دلم نمی خواهد حالا بروم. روحانی کاروانمان می گفت نیمه شب مناسب نیست. همه کاروان ها می آیند و نظافت چی ها هم هستند. صبح بهتر است.

می گویم کولر را خاموش کنید. هوای اتاق به شدت سرد است. پاهایم یخ کرده است. پتو که نمی توانم روی خودم بگیرم. می نشینم روی تخت و حوله احرام را روی پاهایم می اندازم.

بچه ها می روند و تنها می شوم. خیلی خسته ام. ساعت موبایل رو برای ساعت 5 تنظیم می کنم و روی تخت دراز می کشم.فکر صبح هستم و رفتن. اضطراب دیدن و انجام اعمال دارم.

هم حس خوبی است و هم حس بد. لرزم می گیرد از این استرس. دستهایم را زیر حوله می برم و پایم را هر چند دقیقه روی پای دیگرم می اندازم تا کمی از سرما کم کنم.

یک لحظه کافی است که سرتاسر بدنم آنقدر سرد بشود که حس یخ زدن بهم دست دهد.

یک اتاق تاریک. من با دو تکه لباس شبیه کفن. رو به قبله دراز کشیده ام!

سریع بلند می شوم و گوشه اتاق می ایستم. وحشتناک است این اتاق و این لباس.

انگار توی قبر هستم. هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم. به دنبال کلید چراغ خواب می گردم. سمت دیگر اتاق است. روشنش می کنم و آرام روی تخت دراز می کشم و با همان ترس و لرز و افکار وحشتناک خوابم می برد.


قسمت 17

با صدای ضعیفی از خواب بیدار می شوم.

خوب گوش می دهم. صدای اذان است که در سکوت محض اتاق به گوش می رسد. بلند می شوم و ساعت موبایل را نگاه می کنم. نیم ساعت زودتر از موعد بیدار شده ام. هنوز چند دقیقه از بیدار شدنم نمی گذرد که باز این استرس لعنتی به سراغم می آید. از دیشب تا حالا امانم را بریده و راحتم نمی گذارد. وضو می گیرم و نمازهایم را می خوانم. شکر برای حضور. پدر… مادر و … نماز خواندن در این تنهایی و این لباس و این سرمای نسبی هم عالمی دارد. تنهایی ایستاده ای روبروی کعبه ای که می خواهی چند دقیقه بعد ببینی اش و حرف میزنی با خدای خودت از او می خواهی که این اضطراب تو را بگیرد و قدرت ایستادن در برابر خانه اش را به تو بدهد!

هر از گاهی صدای پچ پچ هایی که از کنار در می گذرد به تو نهیب می زند که باید زودتر بروی. روی سجاده نشسته ام و تسبیح کربلا رو در دست گرفته ام و نمی دانم به انتظار چه هستم. حوله ها را محکمتر به دور خودم می پیچم تا این سرمایی که از شب قبل توی اتاق موج می زند؛ اذیتم نکند. فکر دیدن راحتم نمی گذارد. چند قدم تا مسجد فاصله است؟ کعبه از نزدیک چه شکلی است؟ مسجد چطوری است؟ چه اتفاقی برایم می افتد؟

معاون کاروانمان به درب میزند و می گوید خواب نمانید. درب اتاق ها را می زند و بچه ها را بیدار می کند. چند دقیقه ای نگذشته که صدای همهمه ای در راهرو می پیچد. انگار همه منتظر اعلام رفتن بوده اند و بیرون نمی آمده اند.

ساعت 5:15 است که به سمت رستوران می روم تا صبحانه بخورم. بدجوری ضعف کرده ام. از این حالات خودم خنده ام گرفته. همیشه موقع اضطراب اشتها ندارم و حالا به اندازه 2 نفر دارم صبحانه می خورم. توی رستوران اکثر بچه های کاروان خودمان هستند. همان طور که نشسته ام راه پله را هم نگاه می کنم و هر گروهی که از آن پایین می آید را جستجو تا شاید اشکان و سید صادق (هم اتاق جدیدمان) را ببینم. اما هیچ کدام نمی آیند. هنوز 10 دقیقه هم نگذشته که مدیر کاروان می گوید بچه ها کم کم در لابی جمع شوید تا برویم.

سید (هم اتاق مدینه ای) هنوز نیامده. نگرانم. نمی دانم خواب مانده یا با گروه دیشب رفته. به سمت اتاقش می روم. هر چه در میزنم جوابی نمی دهد. دوباره بر می گردم رستوران و تک تک میزها را می گردم تا شاید پیدایش کنم. اشکان پشت میزی نشسته و خوشحال و خندان دستانش را بالا می آورد و می گوید که حاجی شدم. من حاجی شدم. سید صادق هم هست. کنار میزشان می آیم و چند دقیقه ای با آنها حرف میزنم.

صدای روحانی کاروان می آید که می گوید می خواهیم حرکت کنیم. خداحافظی می کنم و به سمت لابی می روم. نمیدانم چه شد که سید را فراموش کردم. یادم رفت از اشکان بپرسم که شب قبل با شما آمده یا نه؟

قرار است بچه های حاضر با روحانی کاروان بروند و بقیه هم با رئیس و معاون کاروان بیایند.

گروه اول که خودم نیز با آنها هستم؛ پیاده به سمت مسجد الحرام می رویم.

استرستم بیشتر می شود. فکر دیدنی های چند لحظه دیگر به شدت نگران و مضطربم کرده. هوا سرد نیست اما یخ کرده ام. سرم را پایین انداخته ام و با گروه می روم. از خیابانی که انگار قرار است تا آخرین روز پذیرای من و دوستانم باشد می گذریم. بساطی است اینجا. از مسافرخانه های کثیف تا مغازه های بدتر از آن. خیابان به مرور زمان آنقدر سیاه شده است که انگار هیچ پاک کننده ای یارای پاک کردن آن را ندارد. مغازه های مختلف فراوانند اینجا. صبح به این زودی همه مغازه ها باز است و مشتری های آنها هم در کنارشان. معلوم نیست چه می کنند اینجا؟

آخرین پیچ خیابان را که رد می کنیم محوطه باز و خیابان و بلاخره دیواره های سفید و خاکستری و مناره های عظیم مسجد پیدا می شوند. آرام آرام از پله هایی که کفشان چوب است پایین می رویم و روبروی درب ملک فهد می نشینیم تا گروه دیگر بیاید.

از درب باز، درون مسجد را سرک می کشم تا ببینم چیزی پیدا هست یا نه. هیچی نیست. انتهایش چیزی پیدا نیست. نشسته ایم آرام و ساکت و در تیغ نگاه دیگرانی که در رفت و آمد هستند. گروه دیگر هم می آید و روحانی کاروان صحبت هایش را شروع می کند.

می گوید باز هم توبه کنید. پشت این دیوارها خانه ای است که قداستش بیش از هر چیز است و … هر کلمه از حرف هایش درونم را به لرزه در می آورد و در آخر می گوید سرهایتان پایین باشد و هر گاه گفتم سرهایتان را بالا بگیرید و خدا را… خدا را… خدا را برای این دعوت سجده شکر کنید!

بلند می شویم. یاد قول و قرار مغرورانه خودم و ایستادگی در برابر کعبه و تعدادی سنگ می افتم. می خواهم بدانم چقدر می توانم در برابر سنگ هایی که من باید در برابر آنها سجده کنم و همگان می گویند خودت، بی اختیار می افتی؛ مقاومت کنم. بازی ام گرفته در این لحظات آخر. کتاب دعا را بیرون می آورم و دعا می خوانم. هنوز چند قدم نرفته ام که تعادلم را از دست می دهم. تازه یادم می آید که می گفتند کعبه پایین تر است و پله دارد تا نزدیک خودش. دعا را می خوانم و نگاهم را به زمین معطوف می کنم تا این دقایق آخر، بعد از 5 ماه انتظار سالم به مقصد برسم. فرش… پای ستون…پای آدم… کفش… اینها تنها چیزهایی هستند که چشمانم می بینند. وسوسه ام می گیرد که سرم را بالا بیارم؛ ببینم چی می بینم. سرم را بالا می گیرم… نه خبری نیست. بین گروه هستم و تنها چیزی که می بینم بچه ها هستند که سرهاشان پایین است. سرم را پایین می اندازم.

کم کم اطرافم روشن می شود. هنوز سرم پایین است. دیگران هم همین طور هستند انگار. این را از برخوردهای گاه و بیگاهشان و بهم خوردن صف میشود فهمید. در قدم های همه اشان نوعی تند رفتن کم کم به چشم می خورد. انگار آنها نیز استرس دارند. آرامتر قدم بر می دارم تا جزء آخرین نفرات باشم. روشنایی بیشتر می شود و وسوسه دیدن زودتر بیشتر. قدمهای بچه ها تند تر می شود. انگار فهمیده اند که نزدیک هستند و می خواهند زودتر برسند.

بلاخره در یک فضای کاملا باز قرار می گیریم. روشنایی و هوای باز آنجا نوید حضورمان در محوطه اصلی را می دهد.

روحانی کاروان می گوید برادران عزیز سرهایتان را بالا بیاورید و خداوند رحیم را به پاس حضورتان در این مکان مقدس سجده شکر کنید.

آرام آرام سرم را بالا می آورم..


قسمت18

آرام آرام سرم را بالا می آورم و بچه های جلویی را می بینم که سجده کرده اند و صدای گریه اشان به گوش من نیز می رسد.

حالا چشمانم یک حجم سیاه را با کلی خلق مثل خودم می بیند که به دور همان حجم سیاه که شبیه به مکعب است راه می روند. یک سیاهی که آفتاب از پشت سرش چشمک هایی می زند و انگار می خواهد مانع از باز بودن چشمت و دیدن آن حجم عظیم شود. تمام اضطرابم مرده و هیچ حسی ندارم. خالی ام. خالی از هر گونه حس انسانیتی که تا همین چند دقیقه پیش داشته ام. انگار مغزم هنگ کرده که فقط دارم نگاه می کنم. اینجا یک فضای باز است با دیوارهایی اطراف آن و یک مکعب مشکی پوش. اصلا قرار است با دیدن این مکعب چه شود؟ سرم را کمی کج می کنم تا شاید با کج کردن نگاهم، بدانم این مکعب بزرگ قرار است چه بلایی سر من بیاورد و اصلا این مکعب به این سادگی چیست؟ نمی دانم باید چکار کنم؟ انگار فقط من ایستاده ام. یاد درخواست هایم و آن بازی مقاومت می افتم. اولین درخواست را می گویم. برای خودم نیست این درخواست و خیلی راحت می گویمش. حالا دومین درخواست را می گویم که این هم برای خودم نیست و در مدینه در ذهنم آمد و عهد کردم که بگویم.

چقدر ساده بود تا اینجا. پس آن همه سست شدن و خجالت و حرف های دیگران همه بیهوده و مسخره بود؟ برای چه آن حرف ها را می زدند؟ چرا برای من مشکلی پیش نیامد؟ چرا من زمین نخوردم؟ یعنی آنها حتی قدرت نداشتند که از سجده شکرشان هم جلوگیری کنند؟ مگر بین رفتن و نرفتن به سجده چقدر نیرو لازم است که آنها نداشتند و حالا من دارم؟

خوشحالم از اینکه در برابر تعدادی سنگ که آنها هم مثل خودم هستند؛ ایستادگی کرده ام و هنوز سجده نکرده ام.

خواسته سومم را می خواهم از ذهن بگذرانم که مربوط به خودم است.

حس زهرآلودی به سراغم می آید. احساس می کنم درونم دارد از تلخ ترین تلخی این دنیا به بیرون می ریزد و من تاب نگه داشتنش را ندارم. گوش هایم ناگهان سوت می کشد و از شدت این سوت، سرم ناگهان تکان شدیدی می خورد. کم کم سمت راست بدنم سست و بی حال می شود. قدرت ایستادن ندارم. زانوهایم بی اختیار کف مرمرین آنجا را بوسه می زند. همه چیز از کنترل آدمیتم خارج شده است و در برابر این سستی وحشتناک هیچ مقاومتی ندارم. ایستادنی که تا همین چند لحظه پیش یک ساده به تمام معنا برای مغزم تعریف می شد؛ حالا اثری از آن نیست و رو به نابودی گذاشته! ناتوانی ام به حدی می رسد که دستانم هم کف آنجا را می بوسد. سرم پایین می افتد. همه چیز تا اینجا به اجبار است انگار و اختیار من اینجا معنایی ندارد. قلبم سنگین تر از هر زمانی است که به یاد داشته ام. یاد دستور سجده آدم و نافرمانی شیطان می افتم. خجالت و شرمساری تا آنجایی در درونم مسلط می شود که دوست دارم از همان راه آمده برگردم و هرگز به اینجا نیایم. خجالت از آن همه التماس برای آمدن و درک کردن اینجا و شب پیش در مسجد شجره، تمام وجودم را فرا گرفته.

دیوانگی تا اوج آدمیتم رسوخ می کند. سرم پایین است و بی اختیار به این بازی مسخره و غرور حماقت بار خودم و این نافرمانی به او، گریه می کنم. به خودم نهیب میزنم که دیشب و همین چند لحظه پیش ذکر توبه ات را خواندی و حالا برای یک سجده شکر ساده در برابر سنگ هایی که او دستور داده سجده کنی؛ کرنش می کنی؟ حماقت و غرور آدمیتت تا کجا؟

می خواستی بازی قدرت کنی؟ پاها و دستها و بدنت، خودشان و بدون اختیار تو سجده کردند. هنوز هم می خواهی بازی غرور آمیزیت را ادامه دهی.

گریه امانم را بریده. پیشانی ام را به اختیار خودم به روی سنگ می گذارم و نه با کعبه و دل خودم؛ با خود او حرف میزنم از این همه تکبر آدمیتم و نافرمانی به او، حتی تا اینجا. در کنار خانه ای که گفته خانه من است و این تنها یک نشان است برای گمراه نشدن تو و امثال تو که امر کرده ام سجده کنی برای پرستش من که من به هیچ کار تو نیاز ندارم و تمام این دستورات من چیزی جز رازهای پنهانی نیست که باید انجام دهی تا هم از انسانیتت لذت ببری و هم پاداشت دهم در روز موعود و اینها فقط برای این است که به تو بگویم ای انسان! تو بهترین خلق من هستی من بیشتر از همه تو را دوست دارم که تو شبیه ترین خلق به من نیز هستی و می توانی به جایی برسی که با افتخار بگویی من خود مقدس خدایم که در آن لحظه من در درون مقدس تو هستم و من و تو، تو و من، همه با هم یکیم و عاشقانه یکدیگر را دوست داریم!

دیوانه وار با او حرف میزنم و شکایت این نفس خودم را؛ خودم به او می کنم پیش از آنکه روزی برسد که دیگری شکایتش را به پیشگاهش ببرد.

می گویند بلند شوید تا اعمال را انجام دهیم.

سرم را بلند می کنم تا بروم اما باز سجده می کنم و باز شکایت از خودم تا شاید پیش از آغاز نگاهش را به سویم بازگرداند.

به زحمت بلند می شوم تا اعمال را شروع کنیم. همه چیز را فراموش کرده ام و نمی دانم شروع چه بود. سرم پایین است و هنوز چشمانم برای خودشان حرف می زنند. پست شدی پست. بد کردی به خودت بد. چرا فکر نکردی بچه. این چه بازی بود که شروع کردی دیوانه. آن هم اینجا…

هنوز خودم را نهیب میزنم و بین بچه ها حرکت می کنم که صدای الله اکبرشان می آید و نگاه می کنم که آغاز راه است و حجرالاسود در کنار و طواف در انتظار…

قسمت 7-12

قسمت 7

نزدیک ظهر است و مست از حضور صبحم هنوز، که باز راهی می شوم. آرام آرام از درب شماره 15 وارد می شوم. آفتاب به شدت می تابد و سنگ های مرمرین اطراف حرم نور را با شدت تر به چشمانت انتقال می دهند. به سمت همان دربی می روم که اولین بار از آن وارد شده ام. حالا بهتر می بینم. بهتر آشنا می شوم. خوب نگاه می کنم اطراف را تا ببینم کجا هستم و کجا می روم. کنار درب می ایستم و نگاه می کنم.

 

باب السلام!

اولین دربی که پذیرای من به مسجد شده است. وارد می شوم. همه چیز در نظرم تازه است؛ غیر از مردمی که قبلا هم دیده ام. حالا آرام تر قدم بر می دارم تا بدانم آن شب کجاها را رد کرده ام. سمت راست دیوار است تا میانه اش که محرابی است و می گویند محراب امام جماعت است.

سمت چپ، منبرروضة النبیمحراب و در انتها ضریح.

می روم روبروی ضریحت تا سلامی بدهم و نمازت را بخوانم. روبرویت ایستاده ام و نگاه می کنم و می خوانم. چقدر تاریک است ضریح تو. تاریک و قدیمی و غبار گرفته. پیدا نیستی که به جایگاهت سلام بدهم و نگاهم را به نگاهت گره بزنم تا پیمان نگاهم شود.هر چه می کاوم چیزی نمی یابم و زیارت را می خوانم که کسی تکانم می دهد. سرم را بالا می گیرم و می گوید: لا.لا.حاجی. فقط السلام علیک یا رسول الله.فقط.حرک!!

سرم را پایین می اندازم و می روم تا از رد نگاهش دور شوم و راحتم بگذارد. پشت ستونی روبرویت مخفی می شوم و می خوانم تا برسد به نوبت نمازت.

وقت نمازت است و به دنبال جایی هستم که بخوانم برایت و بخوانم برای دیگران. یادم می آید سفارش می کردند به حضور در تکه ای از بهشت که افضل است به همه زمین ها و زمان ها. یادم می آید که ورودی طلا مانندی داشت. می گفتند سقف سبزی هم دارد. می روم و از ورودی طلا که نوشته است روضة النبی، نگاهم را به زمین می اندازم. همین جاست. روضة النبی. فرش سبز گسترده اند. نگاه می کنم به جمعیتی که هیچ فاصله ای جز راه کوچکی که مامورین باز گذاشته اند؛ بینشان نیست و عده ای به نمازند و عده ای به التماس برای دو رکعت نماز!

بین جمعیت راه می روم و هر از گاهی دستی بالا می آید که یعنی رد نشو دارم نماز می خوانم!

نیست.نگرد.نمی یابی.

نا امید نیستم.می روم جایی می ایستم که مشغول نظافت هستند.حائل زده اند و جارو می کشند. سخت مشغولند. همه چیز را تمیز می کنند و غبار روبی. دارند جمع می کنند که یکیشان می آید و می گوید: حاجی عقب.حاجی عجله نه. پرده کنار می رود و عرب و عجم و افغان و … می دوند. انگار می خواهند به ضریح برسند و من به این حرکتشان تاسف می خورم که چرا اینجا آرام نیستند. می ایستم و نگاهشان می کنم که هر کدام دیگری را کنار می زند برای سبقت گرفتن. با خودم می گویم این همه جا، چرا اینجا دارند اینکارها را می کنند؟

آرام قدم بر می دارم و جایی می نشینم. خلوت و بدور از دیگران. هنوز هم دارند می دوند و هر از گاهی بدنهایشان سر و دست و کمر مرا مورد لطف قرار می دهند. بلند می شوم تا نماز بخوانم. می خواهم تکبیر بگویم که فرش سبز را می بینم و خودم را که تک و تنها به میان یک فرش سبز ایستاده ام و احدی هم کنارم نیست .می گویم نه.اشتباه می کنم.اگر اینجا بهشت بود که من راحت نمی ایستادم و راحت تر جایی نمی یافتم. حتما همان جایی است که دارند برایش خودشان را به زحمت می اندازند و این همه عجله دارند.

می خواهم تکبیر بگویم که یادم می آید نماز اول قصد کردی به شکرانه حضور باشد؛ هر بار که آمدی!

تکبیر می گویم و نماز می خوانم و سلام می دهم و می ایستم که تکبیر نماز زیارت بگویم ….

چشمانم باز می شوند. گوش هایم می شنوند. سرم حرکت می کند و غلغله جمعیت و صفوف انتظار را می بیند و چشمان ملتمس آن مردمی که ایستاده اند و انگشتشان را به شماره 2 گرفته اند و می خواهند بفهمانند که دو رکعت نماز می خواهند بخوانند و تازه باورم می شود که اینجا همان بهشت است که برای 2 رکعت نمازش صف می گیرند و خانمها حسرت همان 4 ساعت در روزش را دارند و من آرام و بی دردسر بساط خودم را این میان پهن کرده ام و …

نگاه می کنم و ماذن بلال را می بینم. منبر… محراب را… من، اینجا، بین منبر و محراب و پشت ماذن بلال نشسته ام! نمی دانم بخندم یا گریه کنم که این طور ساده و بی هیچ زحمتی راهی پیدا کرده ام و جایی و بی هیچ نگرانی، ایستاده ام و نماز خوانده ام!

ناراحتم از دیروز که چیزهایی گفته ام و امروز اینگونه میهمانم کرده اند. صبحش آن بود و حالا ظهرش این. شروع می کنم نماز ها را خواندن و هر که به یادم می آید و هر که به یادش نیستم و همه رفتگان.

نماز می خوانم و گذر زمان را هم حس نمی کنم. 2 ساعت گذشته و هنوز خسته نیستم. عشق صبح و عشق حالا نگذاشته خسته شوم. مگر می شود در بهشت باشی و خسته شوی؟ می خوانم تا آنجا که خسته شوم اما نمی شوم. اشکان را هم خبر می کنم بیاید تا نماز بخواند.

نزدیک ظهر است و نماز جماعت.تکان نمی خوریم در میان فشار جمعیتی که می خواهد به هر طریقی جایی در روضة بیابد برای نماز جماعت.بین آن جمعیتی که از فشار آن، شانه هایمان جلو افتاده و جایی برای سجده اش به راحتی نیست ؛ نماز ظهر می خوانیم که شاید دیگر فرصتمان نشود جماعت را اینجا باشیم. نماز عصر را هم همانجا می خوانیم اما راحت تر.

باز هوس می کنم که برای دیگران بخوانم. سه چهار باری نیست که دو رکعتی خوانده ام که می آیند و می گویند بروید. فرصتمان ندادند ادامه دهیم. انگار ساعت ورود به بهشت برای خانمها رسیده است و ما باید برویم.

دلمان نمی خواهد برویم اما می گوید شوق آنکه کمتر می آید بیشتر از آنست که بیشتر آید!

می رویم تا فرصتی دیگرمان دهند.


قسمت 8
نه. انگار این دیدنهایی که رویای صادقه می نامندش؛ نمی خواهد دست از سرم بردارد.دیوانه ام کرده اند.از قبل از سفر تا حالا بیشتر از 10 بار دیده ام که اینجا و آنجا بوده ام و همه هم به همین سفر ربط دارند. انگار روحم تشنه تر از خود بوده و زودتر آمده لذت خودش را برده و رفته. راه میروم و به چشم میبینم که قبلا که زمانش حتی به 2 سال قبل هم می رسد؛ اینجا بوده ام. خسته ام کرده اند.

آبی به صورتم میزنم تا به جلسه کاروان بروم. هر روز عصر جلسه داریم و مناسک یادمان می دهند. خیلی ها در اتاق هایشان خواب هستند و نیامده اند. بعضی ها هم دنبال کارهای خودشان رفته اند. احکام می گویند و می گویند این کارها را باید انجام دهید و این را نه. آخر هم مدیر کاروان است که باز مقررات می گوید و آخر صحبت هم می گوید عصر باشید تا برویم اولین بازدید.

ساعت نزدیک 6 عصر است که می رویم.اول از همه میرویم مسجدی که امام علی (ع) می نامندش و انگار هیچ موقع از سال هم دربش را باز نمی کنند. از حرم دور نیست. شاید 50 قدمی بیشتر هم نشود.توضیح می دهد و می گوید که فقط یکبار برای تعمیرات دربش را باز دیده و دیگر هیچ وقت ندیده است که دربش را باز کنند.

می رویم مسجد غمامه. این هم نزدیک حرم است فاصله چندانی ندارد. جالب است. اینجا هم مثل ایران که حسینیه ها زیاد شده اند؛ مسجد های زیادی هست. غمامه مسجد نماز جمعه ها و دعای باران است. درب این هم بسته است.توضیحات کوتاه است و می گویند بمانید تا دو رکعت نماز بخوانیم که هر چه می مانیم خبری نمی شود.بانی اش می آید و هر چه سید سید می کنیم؛ می گوید لا.وقت الصلاة مغرب. اینها هم معلوم نیست برنامه زندگی اشان چیست.

اشکان می خواهد برود.با هم می رویم.نزدیک هتل بازاری است که می رویم هم نگاهی بیاندازیم و هم شاید چیزکی بخریم.آنقدر می گردیم تا نزدیک نماز می شود.

حس خوبی ندارم.نمی دانم چه بلایی به سرم آمده.نمی دانم چه شده که یکباره اینگونه شده ام.می رویم وضو می گیریم و نماز را همانجا در صحن روی سنگ هایی که آفتاب آنقدر بر رویشان تابیده که نای ماندن زیر پاهای ما را ندارند؛ می خوانیم. سنگ ها گرمایی می دهند بیرون که پیشانی ات هنگام سجده می سوزد و یاد آفتاب داغ ظهر و تحمل این سنگ ها می افتی. هر چه گرمای آفتاب را گرفته اند؛ حالا دارند به تو انتقال می دهند و انگار با تو حرفهایی دارند.

غروب در مسجد النبی چه صفایی دارد.نسیم نسبتا گرمی هم می آید.به خودم می گویم یادم باشم یک روز غروب روی آن سنگ های سفید روبروی گنبد سبز نماز بخوانم.عاشق آن گوشه مسجد شده ام.نمی دانم چه حکمتی است که هر وقت آن صحنه را می بینم راه رفتنم را به تاخیر می اندازم.گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش.باید دیدش تا فهمید عاشقی یعنی چه.

شب بازدید از مسجد و توضیحات آن را گذاشته اند که دیر می رسم.فقط می رسم به توضیحات ستونها و نگاهم به نگاه ستونی که می گویند درب خانه زهراست گره می خورد.می گویند نزدیک همین ستون بوده است.همین جا.آتش و خون و آخر پهلویی شکسته…

می روم در صحن چترها.این صحن و صحن بعدی اش را با چتر پوشانده اند. دورتادور این صحن اسامی بزرگانی را که تمایل داشته اند؛ با سنگ هایی دایره ای شکل و سبز نوشته اند. می خواهم نام مهدی را پیدا کنم که می گویند کلمه حی در آن دیدنی تر شده است.هر چه می گردم چیزی نمی یابم.هر دو صحن را می گردم و در آن تاریکی چشمانم چیزی را نمی بیند.

اینجا هر گوشه اش رازی دارد که باید دل ببندی تا ببینی. هر گوشه مسجد را دقیق شوی چیزی می بینی. ستون ها، محدوده ضریح، باب البقیع، باب الجبرئیل … حتی حیاط قدیمی مسجد و محل نماز شب های پیامبر.

اینجا هر گوشه اش تکه ای از بهشت را برای ما به هدیه گذاشته اند.

هنوز دارم می گردم که می گویند تعطیل!

از این کارشان متنفرم.نمی دانم چرا مسجد را می بندند. انگار حوصله کشیک دادن را ندارند.چه میدانم.شاید هم از ایرانی ها می ترسند.شاید می دانند که ما خواب را در چنین جاهایی بر چشمانمان حرام می کنیم تا بمانیم و تنهایی هایمان را پر کنیم.شاید می خواهند بخوابند و شکم های پر چربی اشان را هوا بدهند و به هر … که می خواهند برسند.

وقتی نهایت کارشان غذا و شهوت زنان متعدد و نماز به قصد زنان بهشتی باشد؛ انتظار دیگری هم ازشان نیست.آخر اینان چه می دانند معنی

«هر که شدم محرم دل در حرم یار بماند» را


قسمت 9

 

هذا یوم الاثنین و هو یومکما و باسمکما

و انا فیه ضیفکما

فاضیفانی

و احسنا ضیافتی

یا مولای

یا حسن بن علی

یا ابا عبدالله…

جای یک زیارت عاشورا برای خواندن و لذت بردن کم است.حیف و صد حیف که هر چه گفتند گوش دادیم و حتی تکه برگ هایی هم با خودمان نیاوردیم که اینجا مرهم دلمان شود.

هوا هنوز تاریک است که قدم به خیابان می گذاریم و به سوی حرم می رویم. نیمه شب است هنوز. می رویم تا باز هم عاشقی را بچشیم و من به شکرانه حضورم باز هم بخوانم و بگویم از هر چه مانده در این سالها در دلم!

وارد می شویم.

چقدر دوست دارم اینجا را. نمی دانم حرم شبها چرا زیباتر و عاشقانه تر می شود با آن نورهای دست ساز بشر و ذره های عجیبی که در هوا می بینیشان و نمی دانی شبنم هستند یا غبار یا چیز دیگری که تو نمی دانی و هر چه هست عجیب است و دوست داشتنی. دوست داشتم ورودم همیشه از روبروی آن گنبد سبز دوست داشتنی باشد تا روحم هر بار تازه تر و سرمست تر از بار قبل شود از حضورم برای اولین بار در اینجا. اما انگار حکایت دوری و دوستی را گذاشته اند تا بیشتر عاشق بمانیم و بیشتر بیاییم.

چقدر دوست دارم ذره ذره حرم را توصیف کنم تا روزی که بر می گردم و خط به خط این سیاهه ها را می خوانم؛ با دل و جان حس حضورم را دوباره بچشم. اما هیهات که نمی شود. نمی شود گفت جز از آن مناره های سر به فلک کشیده و آن گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش. باید باز هم رفت. باز هم رفت و باز رفت و باز آنقدر رفت تا دید…نه… باید باز هم دعوت شد تا حس حضور… نه … تا عاشقی را درک کرد. باید دعوت شد تا چشید که حرف من و دیگران از عاشق شدن… عاشق آن گنبد سبز شدن یعنی چه. باید دعوت شد تا غربت بقیع و فاطمه و حتی غربت رسول خدا را در این زمانه درک کرد. باید غربت ها را با وجود این همه زائر درک کرد تا بدانی غربت زمان خودشان چیست.

هنوز هم ندانسته ام که اینجا چه دارد که دلمان را در غل و زنجیر عاشقی می کنند و نگه می دارند.

هنوز ندانسته ام…

وارد حرم می شویم تا نمازهایمان را بخوانیم. باز شکرانه به جا می آورم که اگر تا سالها و روزها و ساعت های آخر عمرم هم شکرانه به جا آورم؛ باز هم کم است. کم است شکر حضور در اینجا که سالها چشم انتظار می مانند دیگرانی که بیایند و چشمشان بسته می شود و لذت عاشقی را نمی چشند. کم است بارها و بارها پیشانی بر سنگ های اینجا… حتی فرش های اینجا بگذاری و بگویی الهی به لطف دعوتت، به رحمت دعوتت و … اصلا بگویی خدایا به خدائی تو بر من! شکر که اینجا هستم.

حتی کم است که بارها و بارها بگویی خدایا به آدم گفتی تو و تمام آدمیان و خلقت را خلق کردم به وجود محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین! پس به این مهربانان… شکرت از دعوتت!

می خوانم. می خوانم .می خوانم. تا باز می رسم به فاطمه و باز سوال و ندانستن که باید کجا بخوانم اینها را که نزدیک او باشد. باز نمی دانم که باید چه کنم.مانده ایم مثل بی پناهان گم گشته که هیچ راه مقصودی و هیچ راهنمایی هم ندارند که بیابند مقصود را.

نماز می خوانم.زیارت می خوانم و چیزی به خاطرم می آید.

دیروز روز فاطمه بود و من دیروز اجازه حضور یافتم .چه حرم و چه بقیع…مانده ام شاد باشم یا غمگین. شاد باشم که روز به آن عزیزی آمده ام یا غمگین از آن جهت که روز نبی نیامده ام. نمی دانم. اصلا نمی دانم چرا اینجا سوال هایم زیاد شده اند. نمی دانم چرا هیچ کسی نیست جوابم را بدهد.

می نشینم و فکر می کنم و از نمازهایم غافل می شوم. اذان که می گویند یادم می آید که هنوز باید بخوانم. تکبیر می گویم تا فرصت هست می خوانم تا نماز صبح شروع شود.

نماز جماعت اینجا را دوست دارم. نه برای نوع خواندنشان. برای سکوت سحرگاهی و لحن صوت زیبای امام جماعتشان. سوره حمد را بیشتر دوست دارم که بخواند و تکرار کند و تکرار کند. باز هم نمی دانم چرا عاشق این تکرار شده ام.

نماز تمام می شود و سریع برمی گردیم هتل.امروز زیارت دوره داریم و بقیع را باید روز دیگر که فردا باشد رفت…


قسمت 10

 

چشم بر هم نگذاشته ایم که در مسیر زیارت دوره ایم. همه بچه ها نیستند. اندکی خواب صبح را به همه چیز حتی به نماز جماعت صبح هم ترجیح می دهند. حتما آنها جور دیگری عاشق شده اند. من عاشق شب شده ام آنها روز. مهم عاشقی است که همه عاشق شده ایم.

می گویند پیاده شوید و سلام کنید بر احد و حمزه.

احد… تنها… تنها در میان کوه های اطراف. انگار از دور با تو هزاران حرف نگفته دارد.انگار تو را می خواند تا با دیگران بر بلندی اش بروی و بایستی و از سپاه محافظت کنی. می گوید تو و همراهانت بیا و بر من بایست و اسیر دنیا مشو که دستور داده اند باشی تا دستور دیگری آید که برگردی. می گوید بیا. بیا بر من راه برو من زمین زیر پایت می شوم .استوار نگه ات می دارم. اما بمان و نگذار حمزه برود! حمزه برود هیهات می شود.

و باز اینجا فاطمه است. احد هم فاطمه را در دل سنگ های خود خاطره کرده است. انگار غم و ناراحتی این احد هم پایان ندارد. حمزه را در کنار خود از دست داد. روزهای سخت فراق حمزه برای رسول را دید. آخر هم روزهای بدتری را دید که فاطمه پیاده می آمد در کنار حمزه و شکایت و شکایت…

چقدر دور است اینجا پیاده آمدن از مدینه قدیم که کل شهر کوچکتر از مسجد النبی حال بوده است. اینهمه راه برای حرف زدن و شکایت؟ زیر این آفتاب؟

زیارت می خوانیم که باز هم می آیند و جلوی ما را می گیرند. اینجا همه چیز ممنوع است.همه چیز. اصلا انگار می خواهند نفس کشیدن را هم از تو بگیرند. دستشان رو دورت می کنند و آنقدر در تنگنا قرارت می دهند که نتوانی کاری بکنی.

زیارتمان را در سکوت می خوانیم و سلامی به حمزه و کبوتران همراهش می دهیم و آرام و خسته از باری که از تاریخ بر دوشمان نهاده اند؛ می رویم به سوی مسجد ذوقبلتین.

مسجد تغییر قبله!

چه فضای آرام و دلنشینی دارد.انسان می خواهد اینجا بماند و جایی نرود. روحانی می گوید بگذار به قبا برسیم. قبله قدیمش را برداشته اند و فقط اثری بر سقفش گذاشته اند.

زودتر از همه کاروان سوار بر اتوبوس می شوم و منتظر آمدن بقیه می شوم. جمع کردن کاروان سخت ترین کار شده است. میان آن همه دستفروش و اجناس ارزان چینی. نمی دانم این جنس های ارزان چینی را می خواهند چکار؟ بین تمام دستفروشها می چرخند و دست هایشان را پر می کنند. انگار بعد از این دیگر جایی برای خرید ندارند. هر کدام که می آید چند کیسه پر از اجناس چینی با خود می آورد و فخر شکستن قیمتش را به دیگری می دهد.

بلاخره می رویم. می رویم تا برسیم به جایی که میخواهیم به ایرانی بودنمان افتخار کنیم.ذهنم رویایی زیبا می سازد و رویا به حقیقت می پیوندد و محل جنگ احزاب را می بینیم.

مسجدی بزرگ که در دست ساخت است و احتمالا در آینده فضای زیبایی برای اطرافش هم می سازند.

کاروان هنوز نیامده و از نرده ها بالا می روم که مسجد را ببینم. عکس می گیرم و با خودم می گویم احتمالا مسجد علی و سلمان یکی شده است. صدای روحانی می آید که دارد توضیح می دهد.

توضیح می دهد از جنگ و پیشنهاد سلمان و پیشنهاد مسخره خلیفه اینها و به راستی افتخار می کنیم به ایرانی بودنمان. می گوید که روزه بوده اند و خندق زده اند و همگان اراده مردان را ستایش می کنند.

می گوید میرویم به مسجد فتح و سلمان که نماز بگذاریم.مسجد فتح و سلمان تنها؟یعنی چه؟ پس مسجد علی و فاطمه چه؟

با دست مسیری را اشاره می کند که نگاه همان و خاکستر شدن رویاهایم همان.

می گوید این مسجد زیبا را به اسم ابوبکر می سازند و احتمالا مسجد های کنار هم خراب خواهند شد. مسجد فاطمه و علی هم همین جاست میان باغ ها. مسجد علی را قفل بر دربش زده اند و مسجد فاطمه با بلوک پوشانده اند.

می رویم بالا. رویاها خراب و خراب تر می شوند. مسجدی کوچک که 50 نفر به زحمت در آن جا می گیرند. زیر تیغ گزنده آفتاب به زحمت نماز می خوانیم و به سمت مسجد سلمان می رویم.

اصلا قدرت داخل رفتن ندارم.

اینست مسجد سلمان فارسی؟ صحابه مورد اعتماد رسول و علی؟

اینها دیگر کیستند که این سرزمین را گرفته اند و حکمرانی می کنند؟

می روم به سمت اتوبوس. از مسجد فاطمه هم منصرف می شوم که دیگر سرنوشت آن را هم می دانم چیست.

می نشینم و به بیرون نگاه می کنم تا کاروان بیاید. نگاه می کنم به سعی و تلاش بچه ها برای خرید جنس ارزانتر. خیلی ها اصلا مسجد نرفته اند. همین پایین مانده اند و خرید می کنند. بهم ریخته ام از این همه تصورات غلط آنها و اینها. چه می کنند؟

خرید اینها که تمام می شود بعدی ها می آیند. خسته شده ام. می خواهم سریع برگردم هتل تا شاید به نماز جماعت برسم. بلاخره رضایت می دهند و همه می آیند و راهی مسجد قبا می شویم.

می گویند قبا در محله اعیان نشین است و بیشتر به آن می رسند. راست می گویند. اینجا همه چیز بهتر از جاهای دیگر است. حتی هوای بهتری هم دارد.

وارد مسجد می شوم. راست می گفت روحانی. آرامش اینجا بیشتر از ذوقبلتین است. سکوت اینجا لذت بخش است. اینجا حس مسجد النبی را دارد.

روی سنگ ها در حیاط قدیم مسجد هستم و نماز می خوانم.برای آنها که اینجا نیستند. چقدر نماز خواندن در فضای آرام بخش اینجا لذت دارد. می نشینم. اشکان هم کنارم است. هر دویمان از این فضا لذت می بریم. باید دید تا حس کرد.

وقت تنگ است باید برویم. باید برویم تا به نماز برسیم.

باز هم دستفروش ها کاروان را متلاشی کرده است. می روم سوار اتوبوس می شوم. راننده دیگر شاکی شده است. از صبح من زودتر از همه می آیم و او به خیال خوش که همه دارند می آیند و زودتر می رود؛ درب را باز می کند اما کلی معطل می ماند. با غرغر خودشان درب را باز می کند و پیش دوستانش می رود. حوصله این را هم ندارم. می نشینم تا بچه ها بیایند.ساعت نزدیک 12 است و هنوز بچه ها نیامده اند. کم کم حالم از این دستفروش ها و بازار دارد بهم میخورد. نمی دانم شهر به این بزرگی فقط اینجا بازار دارد که دارند خرید می کنند؟ کاش بازار بود؛ همه دستفروش هایی هستند که اجناسشان هیچ ارزشی ندارد.

بلاخره با سلامی و صلواتی کاروان جمع می شود و سوار می شوند. نتیجه این تاخیرها می شود از دست رفتن نماز جماعت ظهر.

هیهات از این فرصت سوزی ها… هیهات


قسمت 11سه شنبه است و سلام می دهم باز به میهمانی شما و پناه به شما…

امروز راحت تر می توانم به شما پناهنده شوم.

شما اینجایید و کنارم. همین نزدیکی ها.

آن سوی حرم.

در بقیع.

زائر یک سنگ و اندکی خاک، از نشان محل آرامگاهتان هستم.

شما اینجایید. در کنارم.

یا سید الساجدین

یا باقر العلوم

یا جعفر الصادق

با اشکان می رویم برای نماز جماعت صبح. و باز دیدن سحری دیگر در حرم! تکرار مکررات است برایم که روزی برگردم و باز بخواهم خودم بخوانم که هر روز خط سیاهی نگاشته ام که عاشق این سحرهایم و کسی چه می داند عاشق شدن در مدینه یعنی چه مگر آنکه آمده باشد.

می دانم که روزی برخواهم گشت و وجودم مالامال از حسرت خواهد شد که نهایت لذت را از قدم های سحرگاهی برداشتی و حالا چشمانت حرکت می کنند بر روی خطوط و در ذهنت به یادت می آوری که آری… یادش به خیر!

نماز صبح را خوانده ایم و به سوی بقیع می رویم.وارد می شویم و باز آنقدر شلوغ است که نمی توانیم جلو برویم. آنقدر شلوغ که نزدیک درب ورود فقط برای ایستادنت جایی است. محشری است اینجا. فقط می توانی جای پاهایت را پیدا کنی و بس. قیامت که می گویند همینجاست!

اشکان می رود زیارت دیگر نورها و من می مانم برای زیارت امروز که روزشان است. زیارت ها را می خوانم و سلام میدهم از سوی خودم و دیگرانی که سفارش کرده اند که اینجا یادشان باشم.

زیارت دیگر نورها را می خوانم و منتظر بازگشت اشکان می مانم. دیر می کند و از بقیع بیرون می آیم و از همان بلندی گنبد سبز را نگاه می کنم. آفتاب کم کم خودش را به بقیع می رساند. سلام می دهد و بعد به گنبد می رسد. بوسه می زند و آنگاه همه جا را روشن می کند.مانده ام این گنبد چه در خود دارد که عاشقش می شوی. نگاه می کنی و نگاه و نگاه. اما سیر نمی شوی.

اشکان می آید و میرویم هتل. تا عصر برنامه خاصی نداریم. بچه ها می خواهند بروند فروشگاه های اطراف. نمی روم.حوصله بازار ندارم.می خواهم کمی استراحت کنم و نزدیک ظهر بروم برای نماز جماعت.

نزدیک ظهر است که بیدار می شوم. بچه ها هنوز نیامده اند .لباس میپوشم که برم حرم. دفتر رو باز می کنم و خلاصه وار این چند روز رو میخونم. حس عجیبی دارم. دفتر فراز و نشیب احساسی زیادی دارد.حس بدی در درونم بوجود می آید. انگار در نوشتن احساساتم زیاده روی کرده ام. نمی دانم چه شده. حس تنفری عجیب از خودم و قلمم ناگهان برایم بوجود می آید. تنفر از افراط و تفریط در نوشتن و حس کردن اینجا. به خودم می گویم قرارت این نبود که اینگونه باشی. قرار بود جور دیگری باشی که سالهاست می خواهی باشی! دفتر رو می بندم و میروم به سوی حرم و در راه باز با خودم حرف میزنم. احساس می کنم باید تغییری در این رفت و آمدها بدهم. باید کاری کنم که بعضی چیزها تغییر کند. نمی دونم. حس غریبی دارم که وقتی از حرم و بقیع دور میشوم؛ میاید سراغم. حالا نمی دانم چرا این حس همزمان با بازار و فروشگاه شروع میشود! بعضی وقتها فکر می کنم دارم بزرگش می کنم. با خودم میگم که بچه ها رو ببین چقدر راحتند. هم حرم هم خرید هم تفریح دوستانه ها را دارند. نمی دانم. شاید غرور در وجودم در حال رشد کردن است. شایدم غرور نباشه و دارم اعمال خودم رو…نه…حس های خودم رو بزرگ می کنم…آره…باید تجدید نظر کنم. اینجوری که پیش میروم حتما بعدها از اینهمه احساس هایی که بزرگشون کردم پشیمون میشم…

از صحن گذشته ام و مثل همیشه از باب السلام وارد میشم.مستقیم میروم سمت ضریح و شروع می کنم به خواندن زیارت…و باز حس غریب سستی و ناتوانی در تصمیم. انگار این جنگ غریب نمی خواهد دست از سرم بردارد. زیارت را تمام می کنم و به سمت روضه می روم. جای سوزن انداختن نیست. قدر اون یکشنبه و اون راحت نشستن را حالا می فهمم. هر چقدر بین صف ها می گردم؛ نا امید تر می شوم. کنار ستونها. بین مسیرها و … هیچ جایی نیست.

توی حیاط قدیم و نزدیک روضه جایی هست. همانجا می نشینم و شروع می کنم نمازها رو خواندن و باز همان حس غریب دست از سرم بر نمی دارد.

مگر می شود دست از این حرم و لذت های اون کشید؟ این زرق و برق هم شد زندگی؟

مگر تو آدم نیستی؟ مگر نباید همه چیز رو ثبت کنی؟

اینکه اینجا معماری اش چنان است ومن امروز چنان کردم و خندیدم و افتادم و.. هم شد خاطره؟

خاطره همین زمان های خوب و دیدن و سیاحت کردن و… است.

حتی حوصله مجادله با این افکار خودم رو هم ندارم. می نویسم. اینجا برای خودم می نویسم. از تمام اون حس هایی که دارم.

نماز جماعت رو می خونم.بعد از نماز هم می مونم و دعاهایی رو می خونم تا اینکه مامورها می آیند و بیرونم می کنند تا مسیر را برای ورود خانمها آماده کنند.

در راه برگشت به ذهنم خطور می کند که چند روزی هست برای وبلاگ چیزی نفرستاده ام. می خواهم از این احساس های غریب بگویم که پشیمان میشوم. مانده ام چی بنویسم. اینجا هم این جنگ دست از سرم بر نمی دارد. خوب یا بد. حس زیبای بودن یا حس اسیر تجملات اینجا شدن و یا شاید هم حس جنگ بین همه اینها؟

پیروز این جنگ و مجادله چند ساعته همانی است که از اول بوده و شروع می کنم به نوشتن برای حمید تا برایم بنویسد

اینجا میدانی که زیارت رسول (ص) را کجا بخوانی

اینجا میدانی که زیارت ائمه بقیع را کجا بخوانی

اینجا میدانی که چه دعائی را کجا بخوانی

اما ……

اینجا نمیدانی که زیارت فاطمه (س) را کجا بخوانی


قسمت 12

 

مباهله!

اینجا مسجد مباهله است.

جایی که یک طایفه از 5 نفر ترسیدند و شرط را پذیرفتند.

اینجا یهودی ها از پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین ترسیدند. گفتند نفرین اینها نابودمان خواهد کرد. راست می گفتند. نفرین اینان همه چیز را نابود خواهد کرد. نفرین فاطمه ستون های قدیم همین مسجدی را که به چشممان می بینیم بلند کرده است و ترسی در دلشان انداخته که عاجزانه به پایش افتاده اند. یکی می خندد که واقعیت ندارد و یکی می گوید واقعیت ها زمانی حقیقت می یابند که گروه های درگیر اختلاف یک واقعه را تایید کنند و اینجا جایی است که همه تایید کرده اند و از نفرین گفته اند. روحانی کاروان می گوید نماز مغرب را با اینان و عشا را خودمان اینجا می خوانیم. باز دلم هوای چند متر آن طرف تر را می کند. اینجا به مسجد النبی نزدیک است. اینجا صفای آنجا را ندارد. وقتی فکرش را می کنی که جلوتر از تو یک گروه ایستاده اند و در آرامشی بزرگ نماز می خوانند؛ حسادت وجودت را می گیرد. شاید حسادت نباشد. شاید یک دلتنگی و حسرت باشد…

نماز را خوانده ایم. حتی نماز مغرب را.جالب است که خادم اینجا می داند روحانی ما چند بار اینجا نماز خوانده! حالا یا هوش بالایی دارد یا روحانی ما تنها روحانی است که اینجا نماز جماعت می گذارد. البته شاید هم ترسی نهفته دارند. ترس از اجابت دعای حاضرین در مسجد. آخر اینجا مسجد الاجابه نیز هست. دعا در آن اجابت می شود. حتی خود آنها اعتقاد عجیبی به آن دارند. می گویند هر گاه باران نمی آید؛ گروه بزرگی اینجا نماز باران می خوانند و هر بار نیز باران می آید!

حالا ترسشان هر چه باشد؛ خدا را شکر که کمی اینجا فکرشان حرکت دارد.

به هتل بر می گردم. می گویند شبها روضة خلوت تر است. می توانی راحت نمازت را بخوانی. زیارت بخوانی تا موقع بستن مسجد. حتما خواهم رفت. تنها مثل آن روز. شاید لذتی دیگر بیابم.

سلام باب السلام. سلام به تو که تا امشب پذیرای من بوده ای. اینجا تو آغاز سلامی هستی که بسیاری آرزویش را دارند. سلام آغاز به رسول و سلام به فاطمه و همه.

سلام می دهم و به سمت ضریح می روم. باز این وهابی ها هستند. نشد یکبار راحت بایستیم و زیارت بخوانیم. پشت ستون نزدیک ضریح می ایستم و زیارت نامه را می خوانم. به دور از چشمان جستجوگر آنها. زیارت را که می خوانم به سمت روضة می روم.

چقدر شلوغ است.

بین صف ها راه می روم تا انتهای روضة. نیست. بر میگردم به ابتدا. باز هم نیست.

نا امیدم نکن!

می ایستم به امید اینکه یک نفر نمازهایش تمام شود.

یکی بلند می شود و سریع می نشینم در جای او. نزدیک راه عبور است و سخت اذیتت می کنند رفت و آمدها. اما همین هم غنیمتی است.

باز همان حس می آید که لذتی دو چندان فرایت می گیرد و خسته نمی شوی و نمازها را به دور از هر چه فکر است می خوانی. نمازها را یکی یکی می خوانم. برای هر کسی که یادم نبوده. می خوانم و می خوانم که چقدر نماز خواندن اینجا لذت دارد.

بین نماز است که می گویند بروید بیرون که مسجد تعطیل است. اینجا زمان معنی ندارد. ساعت را می خواهی چکار. اینجا لذت خاص خودش را دارد که بخوانی و بخوانی.

نماز را تمام می کنم. اطرافم خلوت شده است و پلیس ها می آیند. دیگر باید بروم.

وسایل را برمی دارم که نگاهم خشک می شود به روبرویم.

محراب پیغمبر است! فقط دو قدم!

چقدر خلوت!

نه می توانم بروم و نه قدم به جلو بگذارم. ماتم برده و نگاه می کنم به جایی که رحل قرآنی گذاشته اند. انگار محراب دعوتت می کند به آمدن و نماز خواندن. قدمی بر میدارم به جلو که پلیسی می آید و روبروی محراب می ایستد. می خواهم بروم جلو و حداقل از نزدیکتر ببینم. نزدیک تر می شوم که پلیسی دستم را می گیرد و به طرف بیرون هدایتم می کند.

بیرون می آیم.کفش هایم را می پوشم. فکر نزدیکی به آن محراب و دیدنش در آن لحظه هنوز به بازگشت وسوسه ام می کند. اما باید جلوی این وسوسه را بگیرم.

بازگشت و اصرار مساوی است با همه چیز.

حتی دستگیر شدن!

« نوشته‌های قدیمی‌تر